لیلا احمدی

منتشر شده توسط | بهمن ۷, ۱۳۹۶

تو همان سلسله ی وحشی دنیای منی
مثل یک معجزه در حال فراهم شدنی
از خودت می گذری تا به سکوتم برسی
مانده ام پشت کدام آینه را می شکنی
میزنی می شکنی می شکنی می شکنی…
کاش یک شب به پریشانی من سر بزنی
بزنی دست به کاری که مرادم بشوی
“نشود فاش کسی” این هیجانات تنی
“نشود فاش کسی آنچه میان من و توست”
تو همان گمشده ام بین تن و پیرهنی

#لیلا_احمدی

پ.نوشت

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
هوشنگ ابتهاج


تاریخ به ما فرصت همراه شدن داد

اینبار به آغوش تو مفهوم وطن داد

در پیرهنم دل دل گنجشک غریبی ست

این شعر شبی جرات پرواز به من داد

از حالت خود سوزی چشمان من امشب

پروانه به آتشکده ی صومعه تن داد

رقصید در آتشکده با شعله در آمیخت

یک شاخه گل سرخ به هر دایره زن داد

پیغمبر آغشته به عطر و غزل و نور

تنهایی تو آینه را غسل و کفن داد

 

#لیلا_احمدی


زمین دچار قدم های کوچک و پوچ است
تمام وسوسه ی عشق مختص کوچ است

تمام حوصله ی عشق صرف دلتنگی ست
و قلب کوچک دنیا گرفته و سنگی ست

قسم به لذت آغوش های بی معنا
قسم به حادثه های دو تا دل تنها

به یک تفاهم دلچسب زیر باران بعد…
به احترام قدم های نا مسلمان بعد…

به حرف های قشنگی که با خودم دارم
تو را برای همین حس تازه کم دارم

قسم به خستگی شانه های نمناکت
دوباره گریه برای سکوت غمناکت

دوباره گریه برای زنی که سردش بود
فروغ در وسط شعر ها و دردش بود

فروغ منتظر فصل آخر درد است
فروغ پنجره ها را به روی دنیا بست!

چقدر از هیجانات قلب من دوری
چقدر فاصله داری چقدر مغروری!

جهان بدون نگاهت تصوری ساده ست
چقدر فاصله بین من و تو افتاده ست

دچار پوچی مطلق شدیم و بی تردید
کسی که حال مرا دیده بود می فهمید…

#لیلا_احمدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × پنج =