یوسف رستمی

منتشر شده توسط | دی ۲۷, ۱۳۹۶

نمرودی هستم
که از پله ها
بالا میروم
پنجه می چسبانم
به لکه ی ابری سیاه و
می کشم به چهره ی ماه و
پایین می افتم از خدایی ِ عشق
زبانم بند می آید
دست به سینه می شوم و
زل می زنم
به چشمان ماهی
که در بسترم
آرمیده
زبانها
هزار زبان می شوند
آنگاه
با هزار زبان زنده ی دنیا
ستایش می کنم
ماه ِ همخوابم را !!!!

#یوسف_رستمی


چه بی ایستگاه مانده ای ، ای قطار خاطره های معطّل !
چه تعطیلی ای ضبط صوت سوزنبان !
و چه بی آهنگ است
کوپه ی ابری من !
خداحافظ
خداحافظ از پشت خیسی شیشه ها
خداحافظی ام باتو از سرانگشتان بدرود
تا ته خطوط بی بازگشت
بی امید دیدار
خداحافظی ام با تو
نه از سر رنجش امّا
خداحافظ
و حالا که قرار است
متروکه شود این ایستگاه
وای به حال نامه ای
که جا مانده در چمدانم !!!

#یوسف_رستمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه − شش =