مسعود نامداری

منتشر شده توسط | دی ۲۶, ۱۳۹۶

در جنگِ عقل و عشق پرچم دار می ماند
اشکی که روی گونه ام بسیار می ماند

باعشق گفتی «دوستت دارم» ولی لحنت
مانند یک گوینده ی اخبار می ماند

گفتی که می مانم کنارت، ماندنت اما
مانند خودخواهی و استعمار می ماند

از آن صدای خوش که عمری در گلویم بود
تنها کمی فریاد ناهنجار می ماند

از من که عمری در کنارت بوده ام حالا
یک قاب عکسِ کهنه بر دیوار می ماند

چرخ و فلک بر روزهایم بسته اند انگار
از من فقط تنهایی و تکرار می ماند

#مسعود_نامداری


گفته ام مرده ولی آمده کتمان بکند
هر چه بد بوده در این حادثه پنهان بکند

مثل مهتاب در این نیمه شب سرد و سیاه
نور را منظره ی خوب خیابان بکند

به پذیرایی مرغان مهاجر که رسید
فکر خشکی نوک تشنه ی مرغان بکند

نوری از چشم تو تابیده که در روز وصال
تیرگی های مرا یک تنه درمان بکند

کوه را گریه بی اندازد و با هر قدمش
چشمه ای را به دل سنگ نمایان بکند

سبزی اش را بکشاند به تنم مثل بهار
فکر بدخلقیِ سرمای زمستان بکند

#مسعود_نامداری


تو رفتی و دل غافل از عهدی که گسسته‌ست
از حادثه‌ی دوستی ات دست نشُسته‌ست

من سایه‌‌ی دلگیر همین شاخه‌ی خشکم
یک عابر دل خسته به پایم ننشسته‌ست

ای کاش بدانی که پس از رفتنت ای دوست
چندیست که درسینه ام این قلب شکسته‌ست

احوال غریبیست که سیگار تو اینک
جای لبِ من بر لبت آرام نشسته‌ست

محتاج همان چشم سیاه‌ست دل من
مانند گدایی‌ست که پشت در بسته‌ست

#مسعود_نامداری


خورشیدِ چشمان تو با من همسفر بود
تاریکی از غوغایت امشب باخبر بود

وقتی که در پای کلاسِ تو نشستم
فهمیدم استادِ من استادِ هنر بود

فانوسِ چشمان تو در دستِ نگاهت
روشنگر این سنگلاخِ پر خطر بود

با تو درختِ میوه ی من در زمستان
هر لحظه اش سرسبز، حتی پرثمر بود

ای ماهی کوچک کنار تو دراین تُنگ
این چند قطره آب، دریای خزر بود

#مسعود_نامداری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *