سید محمد میر امینی

منتشر شده توسط | دی ۲۴, ۱۳۹۶

من آن پرنده‌ام که به شوقی پریده بود؛
اما فقط به غربت دریا رسیده بود

در جذبۀ رسیدن آن سوی آب‌ها
چیزی به غیر وحشت دریا ندیده بود

نَه جانِ رفتنی نه مجال نشستنی
قلبش فقط برای نمردن تپیده بود

تا کوله‌بار این سفرش را سبک کند
از خاطرات شهر خودش دل بریده بود

در انعکاس صورت دریا تجسمِ
پرواز بدقواره و قدی خمیده بود

دریا صدای گریۀ او را نمی‌شنید
بلعیده بود خون اگر از او چکیده بود

پُر بود از طمع ولی از خون طعمه‌اش،
دریا همیشه طعم مرارت چشیده بود

پایان تلخی است، ولی او پرنده را
از ابتدا برای خودش آفریده بود

***

پرواز را به خاطره بسپار؛ مرده ا‌ست،
حالا پرنده‌ای که به شوقی پریده بود

#سید_محمد_میر_امینی


نگاه مرد اسیری نشست روی خیابان
گرفت وسعت یک شهر را غریبی زندان

به روی شانۀ او کوله‌بار درد قدیم و
درون سینۀ او زخم‌های تازه و سوزان

و گردنی که شکست از خیالِ دار و دهانی
که پر شد از عطش اعتصاب تا بن دندان

در امتداد خیابان سراب زندگی‌اش بود:
مسیر گمشده‌ای منتهی به حیرت میدان

اگرچه در قدمش سیل شکوه‌های جهان بود
نشست تا بخورد روی شهر سیلی باران

مگر که شسته شود گوش‌های سنگی شهرش
و بشنوند که در نبض اوست غرش طوفان

که بشنوند که دردآشنای غربت دنیاست
و هم غریبۀ خویشان هم آشنای غریبان

از این غریبی مرد آسمان گرفت، و باران
به روی متن سکوتش گذاشت نقطۀ پایان

#سید_محمد_میر_امینی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفت − یک =