میترا بردبار

منتشر شده توسط | دی ۲۱, ۱۳۹۶

تمامِ وجود من
فصلی بی انتهاست که
ابرها آسمانش را
تکه تکه کردند ،
بادها
بر سرنوشتش تاختند و
برگ ریزانِ ” دوستت دارم ” هایش
عریانی خیابان ها را فرش کرد

# میترا_بردبار


پنجره هر روز
دست به گلوی انتظار ،
حنجره های سکوت را می بُرَد
در این خانه
امید ، هر روز
از سقف تیره ی این آسمان
پر می کشد
و تو
هیچ گاه نفهمیدی که
خورشید سالهاست
از همین پنجره فرار کرده است

#میترا_بردبار


آسمان نگاهت که
بر خزر میبارد
آبی تر می شود
مواج تر
زیباتر
دامنت در البرز که می رقصد
دماوند هم پای دلدادگیش می ایستد
استوارتر
مغرورتر

آفتاب لبخندت ، زندگی
می سُرايد
باران می شود
رود می شود
می خروشد
تو !
در کجای شعر من پنهانی
که واژه ها هم
به خود می بالند
ستارگان چشمانت باشند

#میترا_بردبار


دلم می خواهد
قهقهه ی دخترانه ات را
بر شقیقه ی نامردی هایِ روزگارت
شلیک کنم
دلم میخواهد
تمام تبعیض ها را
در صحنِ عمومی چشمانت ،
به دار بیاویزم
تا تو
دهانِ تمام اجبارها را ببندی !
تا خورشید
زیر سایه ای امن ،
روی گونه ی موهایت بوسه بزند

دلم می خواهد
در آغوش رویاهایت برقصی
آواز بخوانی
و
دستانت
سهمِ زندگی ات را ، آه نکشد

#میترا_بردبار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 + چهارده =