سمیه جلالی

منتشر شده توسط | دی ۲, ۱۳۹۶

“شوکران تلخیش خوشایند است”

‍ من که بی اتفاق خواهم مرد
در شبی بی نقاب خواهم مرد
من که بی ادعاترین مرگم
توی یک تخت خواب خواهم مرد

تخت که نه سیاه تابوتم
عنکبوتی ترین هم آغوشم
تلخ تلخ است لب به لب با من
بخت خاکستری که می نوشم

جرعه جرعه مرا بنوشانم
شوکران تلخی اش خوشایند است
زندگی بازی کثیفی که
مرده گی را به ریشمان می بست

بعد هم ریشخندمان می کرد
در پسِ این شبِ همیشه سیاه
روزگاری سفید می آید
ریسمانی سیاه بود این راه

تا رسیدیم کوچه ای بن بست
ایستاده به جا تمرگیدیم
زندگی بازی کثیفی بود
زندگی را نکرده مرگیدیم

 

#سمیه_جلالی


“و برف آمد و”

و برف آمد و آرام روی پله نشست
و برف آمد و در زد بدون پنجه و دست
یکی که دوست ترش داشتم شبی با برف
تمام کوله ی تنهایی خودش را بست

گذشته ای که رها رفت بی عبور از من
و حالِ گم شده ای در حوالی این زن
زنی که پر شده بودش تمامِ عمر از او
ببین که یک شبِ خالی شد از پیاله ی تن

که رفته بود و حتی کمد بدون حواس
که گیجِ گیج از این مبهمِ بدونِ لباس
کشو و این قفسه،آن اتاق خالی بود
و رفته بود که عطرش و بوی محضِ تنش
جهنمی که به حکمِ دل احتمالی بود

چه می شود که همین احتمال برگردد!؟
پگاهِ این شبِ طولانیِ زمستانی
چه می شود که بیاید میان بارش برف
دو ردِّ پای نرفته… بگو پشیمانی…
.

#سمیه_جلالی


“دو صندلی”

یک گفتگو با گریه های احتمالی
دو صندلی،یک پنجره،دو جای خالی
فریادهایی بر تنِ تب دارِ دیوار
با گورهای بی جسد در این حوالی

تو برزخِ اجبارِ بودن یا نبودن
ارواحِ سرگردانِ قرنی از سکوتیم
وقتی که ترس از ارتفاعِ قلّه داریم
اینجاست که محکومِ قانونِ سقوطیم

با دردِ مُسری که خودش را چال کرده
تو گیجیِ سرگیجه های مُزمنِ ما
تجویزِ یک یا چندْ دُز قرصِ دیازپام
سیگار و یک جلد از رُمانِ مَسخِ کافکا

این زندگی تاوانِ تنها یک گناه است
یک اشتباه و مهرِ یک امضاءِ بی جا
ای سگ به روحِ سرنوشتی که رقم زد
اندوهِ سرد و تلخیِ این لحظه ها را

 

#سمیه_جلالی


رو کرده ای دوباره به من بعدِ قرن ها
بعدِ هزار و سیصد و یک بُرهه انزوا
تنهایی مزخرفِ من خوبِ خووب بود
سیگارِ بعدِ قهوه و پُک های بی هوا

هی دود می شدی وسط خاطرات من
هی دود می شدم که تو را دورتر کنم
سیگارِ بعدِ قهوه دلیل موجهی…
تا عطر تلخِ یادِ تو را در به در کنم

بیزارم از هر آنچه تو را می دهد نشان
از کوچه ی جهنمی و این اتاقِ سرد
این تخت خواب خالی و حجمِ نبودنت
با روحِ تا همیشه ی بیمار من چه کرد!؟

با گربه های توی سرم چنگ می زدم
پُرزِ پتوی گل گلی ام را چه بیقرار
با موش های هرزه هم آغوش می شدم
سگ پرسه های فکر تو را می زدم کنار

شب بود و گوش لعنتی و هدست و اتاق
شب بود و گنجه های پر از خالیِ لباس
شب بود و ضجه های تو را زار می زدم
شب بود و گیج الکل و این جسم بی حواس

باور بکن که حالِ دلم بی تو خووب بود
خندیدنم نشانه ی کفر و جهود بود
ایمان و اعتقاد من از بعدِ رفتنت
دو رکعتِ نماز بدون سجود بود

رو کرده ای دوباره به من بعدِ قرن ها!؟
بعدِ هزار و سیصد و یک بُرهه انزوا!؟
تنهایی مزخرف من را بهم نزن
حالا برو دوباره همانگونه بی هوا

#سمیه_جلالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو + 13 =