مجتبی حیدری

منتشر شده توسط | آذر ۳۰, ۱۳۹۶

از حدود پریدن دور افتادیم
و فاصله
آنقدر بود
که صدای مرزها در بیاید
با گلوله
چه داشتیم برای سرودن
جز بدنهای سوراخ سوراخ سربازان
که نیلبکی بود در باد
این دشت را از هر طرف که بگیری
درد می گیرم
انبوه شقایق ها
بی خواب کرده اند
مرگ را
و خورشید
از پشت نقاب دختران کوه
مشبک است
جنگ از دیوار هم بلندتر بود
به حیاط که رسید
انارها یکی یکی
حوض را بدرقه کردند

#مجتبی_حیدری


قرار بر این بود
که دستهایمان را
از شعله های هیچ اتفاقی پس نکشیم
تا سرما
دندان گیر شود
من ساده نیستم
تنها کمی احمق تر از قبل به نظر می رسم
و هنوز فرق رفتن و رفتن را می دانم
کجای این شب شرجی
به ساحل خواهی رسید
ای اندوه سرگردان در میان بچه ماهی ها؟
رفتن،صرف تازه ای از فعل ماندن است
تنها کمی عمیق تر
کمی مطرود تر
به هر جهت
تو میان دو هیچ،دو هیچ سرد متروک گیر افتاده ای
و زبانِ اتفاق
به گوشهای نامتقارن سایه هامان رسیده
من هنوز شک دارم
و هر صبح،انگشتهایم را با تردید می شمارم
عجیب نیست،اما گاهی انسانها
از آنچه که در آینه می بینیم،غمگین ترند
شاید سقوط
ابتدای کبوتر
و صید
انتهای ماهی ها نباشد

#مجتبی_حیدری


کبود می نویسم نامت را
ای انتشار مضحک جاودانگی
چرا که دستهایم
به اسارتی ابدی محکومند
و شهر
چیزی از فلسفه ی تحمیل نمی داند
از این سیل راه افتاده در خیابان
از این بادهای علم بردوش
از این پیشانی های سرخ
که اشک از صورتشان چکه می کند
باید فرار کرد
به خلوتی بی تقدس
باغ را چله نشستیم و جز داغ
چیزی به بار ننشست
دستهایم را فرو می کنم
در غربت این روزهای بی برگشت
گلوی مردانگی را سلاخی
و چشم شهادتم را کور
ما از کدام صفحه ی تاریخیم
که با خطی جدید
بر شانه هایمان جرم را نوشته اند؟
مردم نمی دانستند
مشتهایی که به هوا پرت می کنند
روزی دسته ای کلاغ
خواهد شد

#مجتبی_حیدری

One thought on “مجتبی حیدری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *