مژگان عابدی

منتشر شده توسط | آبان ۲۰, ۱۳۹۶

به زبان مشترک تنهایی حرف میزد!
”تو زیبایی
و رنج چیزی از زیباییت کم نمیکند!”
میخندیدم…
جنگ اما
مرد دیوانه ای بود که با خشونت
موهای معشوقه اش را کوتاه میکرد

با معشوقه نداشته ام به خیابان میروم و
دستهایم را که بوی نفت میدهد
لابلای شعارهای میدان انقلاب مین گذاری میکنم!
فردا تکه ای از تو را
روی پوست تنم پیدا میکنند!
تنهایی
سایه ای از صورتم را دزدیده
چشمانم اما
به پاهایی خیره مانده
که میداند
مرگ چه بی اندازه بی رحم است…

 

#مژگان_عابدی


باید
تراکم پوسیده استخوان هایم را
ترک میکردم
باید این انسان
این حجم هذیان گرفته
این فعل ممتد نشت کند
باید از سمتِ بودنم دور شوم ؛
هر کجا باشیم
زخم هایی در ویرانه های بیروت
یا انقباض ماهیچه های صورت زنی از درد در کابل
فرقی نمیکند!
باید از ژن هایمان فرار کنیم
چرا که جراحت تنهایی هیچ زنی هرگز
با بوسه درمان نمیشود
ما بارها مرده ایم!
و مرگ شبیه هیچ‌کس نبود…

#مژگان_عابدی


حافظه هیچ ساختمانی هرگز
التهاب شانه های کارگری را کم نکرد
و فلسفه هیچ خیابانی
اندوه دست هایش را پنهان…
ما انتخاب های زیادیِ زمینیم،
در برف
در باران
در زلزله
ما مرزهایی هستیم
مین گذاری شده
هر کس از ما عبور میکند
چیزی را جا میگذارد
یکی استخوان هایش را
دیگری کفش هایش را
و مرگ پیراهنش را…
من اما
شیار دست هایم را
لابلای هندسه آهک وگچ میپوشانم
حنجره پوسیده پدرم را میبوسم
و پا در کفش زخم هایش
چرا که من محیطِ دردم.؛
کارگرم…

#مژگان_عابدی


باید برگردم
به پیراهنی که روزی در آن
بیشتر دوستت میداشتم!
که مرزهای زیباییم را
چند وجب بیشتر میکرد
باید برگردم
به نقشه خیابانی
که عوض شده بود
و باجه روزنامه فروشی
که اثر انگشت هایمان را روزی
به روزنامه ها لو داد
و لب هایت را
آن زمان که از پیراهنم عبور می کرد
در آینه های جیبی
سانسور کرده بود! …
بگذار
دست های تو را هاشور بکشند
و شعر های زنانه مرا
انکار کنند
چرا که آزادی
از آستین پیراهن تو آغاز میشود
و مرگ
حالا دیگر فاجعه غمگینی نیست!

#مژگان_عابدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

14 − دوازده =