منصوره سجادیان

منتشر شده توسط | آبان ۱۶, ۱۳۹۶

گفت برو
از ماچيزي نمانده است
و مثل يك غبار
از پنجره گذشت
بعد دو نيم شد
در اندازه ي دو نقطه ي خيس
و از گونه هاي من به انتهاي كوچه سريد
سيلان اشك …نه!
باريكه اي از درد
مرد را تمام قد آبياري كرد
از ريشه ي خشك قدم هايش
تا ظهر بعد از پاييز خيابان ها
يك مرد
كه سايه ي بلندش
ازشانه هاي نحيف زن فرو مي ريخت
مي رفت تا بعد از اين
از زني ديگر
دهان بگيرد پستان مادري اش را
مي رفت تا در بلوغي گس
دوباره از جان بگيرد روح دختركي را
من ابر بودم و برگ ريزان اجباري
تن لختي كه ملافه هم جوابش كرد
او باد بود و مه سنگين
خائن تر از بخار آينه ي ماشين
سرما كبود شد از لبم
لرزيد
وقتي كه نگفتمت خداحافظ
وقتي كه زبان سوخت زير بوي سيگارت
وقتي كه جهان عطف شد به دستانت
زمان گذشت
من در خود ايستادم
برهوت درختي كه با گنجشك مي رقصيد
زمان گذشت و
من از تو جاماندم
پرنده اي كه از حصر مي ترسيد
رسيد سال سياه و سياه تر از زاغ
سراب بودنت اما به مرگ افتاد
ميان رفتن و ماندن از اين شهر
فقط يك واو از ميان افتاد
شبيه دو گرز به پاي زنجيري
شبيه دو گلوله به ناي اعدامي
من اما عزم خود به خود كردم
از انتها به شروع سفر كردم
زني كه از روزهاي گذشته
دانه مي چيند
زني كه از خيال خود
روي خشت زاييدم
دو تا كفتر گوژپشت كه أهل همين جا يند
همين اتاق
همين خانه
همين لانه
ومن
مادينه ي ماردوش ضحاكش
با هزار زخم بوسه
كه چرك و خون لاي رگ دارد
مغز تمام دختران شهر را به من بده
دلم از حماقت تك تك شان خبر دارد.

#منصوره_سجاديان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 3 =