داستان کوتاه «پنجره ای رو به حیاط»؛ فرنوش رضایی دُرجی

منتشر شده توسط | آبان ۲, ۱۳۹۶

پسرک دراز کشیده بود روی تخت چوبی وشرشر باران که یکریزمی بارید روی سنگفرش حیاط،خواب را از چشمانش ربوده بود. به پهلو غلتید و ملافه راکشید روی سرش. صدای قطرات باران مثل چکشی که میکوبید روی میخ توی سرش می پیچید.ملافه را پس زد و دست راستش را ستون بدن کرد ونشست لب تخت و زُل زد به  ساعت روی میز. عقربه ها میان تیک تاک پی درپیٍ، لاکپشت وار می خزیدند سمت ساعت چهارعصر بلند شد و دست به دیوار گرفت و لنگان از اتاق بیرون رفت. ازهال گذشت و رسید به سالن، تلویزیون را روشن کرد. تصویر گویندۀ اخبار برصفحۀ کوچک تلوزیون نقش بست،کانال را عوض کرد برنامۀ جهاد سازندگی.بی حوصله تلوزیون را خاموش کرد وبرگشت به اتاق و رفت کنار کتابخانۀ کوچک چوبی، دست دراز کرد و کتاب و نوار الیور و دوستان را برداشت و نوار قصه را گذاشت داخل ضبط و روشنش کرد.

صدای گوینده ی قصه پیچید در اتاق. کتاب به دست رفت نشست پشت میز فلزی و چراغ مطالعه اش را روشن کرد. کتاب را باز کرد و زیر نورچراغ،چشم دوخت به ورقهای کهنه و رنگ و رورفتۀ کتاب و سرگرم تماشای تصاویر آن شد.گوش کرد به صدای زن قصه گو:” یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری توی یک شهر قشنگ  بچه گربه ای به نام الیور زندگی میکرد، الیور تنها و بی کس بود.”

ناگهان صدای گوینده قطع شد و اتاق در خاموشی فرو رفت و تنها نور ملایمی که از پنجره می ریخت در اتاق، روشنایی کم رمقی به اتاق می داد.

پسرک هاج و  واج خیره نگاه کرد به ضبط خاموش، تازه یادش آمد که نوبت خاموشی هاست و تا سه ساعت دیگر هم برق نمی آید.دمق کتاب را بست و گذاشت روی میز، بلند شد و دراز کشید روی تخت.بارش باران نرم نرمک قطع شد و آفتاب از پنجره به اتاق پسرک سرک کشید و پخش شد روی میز.

بلند شد ونشست پشت میز و کتاب را گشود. همهمۀ بچه ها و دلینگ دلینگ زنگ دوچرخه ها پیچید در حیاط. گل از گلش شکفت و تکه کاغذی را از تقویم رومیزی اش پاره کرد و گذاشت میان ورقهای کتاب وآن را بست و رفت کنار پنجره.بچه ها رفته بودند و او،  زل زد به حیاط خیس ساکت خلوت.

سر چرخاند  و در چرخش نگاه، قرنیز کنارباغچه را دید و باغچۀ پوشیده از علفهای هرز را و دیوار آجری پشت آنرا و دیگر هیچ چیز ندید. سر و کلۀ الیور از گوشۀ حیاط پیدا شد. سر تا پا خیس از آب باران، ایستاد و تکانی به خودش داد و قطرات ریز آب پخش شد در هوا، راه افتاد. لنگ میزد، آمد تا وسط حیاط. ایستاد و سر بلند کرد و زُل زد به پسرک، چشمان سبزش برق می زد. دُمی تکان داد و شروع کرد به لیس زدن خودش. وقتی  دست از لیس زدن خودش برداشت، کش وقوسی به بدنش داد واز لای نرده های آهنی در حیاط رفت بیرون و پشت دیوار آجری ناپدید شد.

پسرک زُل زد به کوچۀ دراز ساکت خلوت که تا چشم کار می کرد خالی بود.دسته ای کلاغ آوازخوان از بالای سرش رد شدند، به بالا نگاه کرد.در پهنۀ آسمان دو پاره ابر سرخوشانه دنبال هم گذاشته بودند. نا امید برگشت و نشست پشت میز و آرنج را گذاشت روی میز و دست را
ستون کرد زیر چانه. آواز کلاغها از دور به گوش می رسید. بلند بلند

شروع کرد به خواندن کتاب” همۀ دوستان الیور صاحبی پیدا کردند اما هیچکس الیور را دوستنداشت.الیور به امید آنکه دوستی پیدا کند راه افتاد توی خیابان شلوغ. مردم در رفت و آمد بودند،ولی هیچکس الیور را نمی دید وهمه بی تفاوت از کنارش رد می شدند. حتی نزدیک بود بعضی ها دست وپایش را لگد کنند. الیوروحشت زده از زیر دست و پای مردم فرا ر می کرد.غرش ماشین آقای غریب پور، ساختمان را لرزاند. پسرک گوش تیزکرد وشادمان از جا پرید و رفت پشت پنجره. ماشین غیه کشان سربالاییرا بالا آمد وایستاد مقابل درحیاط.پسرک انگار پشت فرمان ماشین نشسته باشد، ادای رانندگی درآورد:”قام قام قاااام”صدای باز شدن در ماشین را شنید و چشم باز کرد. آقای غریب پورازماشین پیاده شد، باریک و بلند ، پوشیده در کت و شلوار مشکی. آقای غریب پور از پشت عینک نگاهی به او انداخت.
پسرک سری تکان داد، آقای غریب پورعینک را روی بینی عقابی اش جابجا کرد و لبخند زد. ایستاد مقابل در حیاط و خم شد و چفت آهنی پایین در را  گرفت و با لا کشید و چرخاند.کمر راست کرد و در را باز کرد،چفت که خوب بالا نیامده بود کشیده شد روی سنگ فرش حیاط.بدن پسرک مور مور شد و گوشهایش را گرفت و خیره نگاه کرد به موهای سیخ شدۀ دستهای رنگ پریده اش.

آفای غریب پور در را چهار طاق باز کرد و سوار ماشین شد و راه افتاد چرخ ماشین از چاله ی آب جلوی در رد شد و آب از آن بیرون پاشید و آقای غریب پور بی خیال پیچید توی کوچۀ خلوت و تخت گاز دور شد و تنها دود سیاهی در هوا ماند.

پسرک برگشت کنار میز، دست دراز کرد وکتاب را برداشت و رفت کنار پنجره و نشست روی تشکچۀ کوچک ابری که گذاشته بود روی  لبۀ قوس دار شوفاژَ زیر پنجره. کتاب را باز کرد و کذاشت لب پنجره و غرق شد درمیان نوشته های کتاب.ناکهان بارانی از زباله روی سرش بارید، از جا پرید و وحشت زدهبه بالا نگاه کرد. پیرزن همسایۀ  طبقۀ سوم، چادر به سر، سر از پنجره
بیرون آوره بود و بی توجه به او سفره اش ر ا می تکاند.پسرک غُر غُر کنان خرده های نان را از لا بلای موهایش تکاند و با نگاهی غمگین زُل زد به لکۀ روغنی که روی تصویر الیور خود نمایی می کرد. رفت کنار میز و از جعبۀِ دستمال کاغذی، دستمالی بیرون کشید و مشغول پاک کردن کتاب شد.

سر و کله لیور پیداشد و لنگ زنان تو آمد. پسرک استخوانی را که لب پنجره افتاده بود برداشت و برای الیور پرت کرد.استخوان در هوا چرخی زد و مقابل پای الیور بر زمین افتاد.الیور سربلند کرد و نگاه قدر شناسانه ای به او انداخت و سرگرم خوردن استخوان شد.

هیاهوی بچه ها از دور بگوش رسید، پسرک سر بلند کرد و لبخندکمرنگی زد.کار الیور که با استخوان تمام شد رفت مقابل چالۀ آب جلوی در و سر خم  کرد و خیره نگاه کرد به تصویر خودش که افتاده بود در آب و ازباقیماندۀ آب درون چاله نوشید، تصویر الیور در آب شکست.

 

#فرنوش_رضایی_درجی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده − پنج =