داستان کوتاه «مسافر باغ سیب»؛ اسماعیل یوردشاهیان

منتشر شده توسط | مهر ۱۲, ۱۳۹۶

بر درشکه اش نشسته، می راند. جاده باريک بود و ناهموار و دشت پهناور و سر سبز و پر درخت. اسبش پير بود اما بلند بالا و قوی، راه را خوب می شناخت.

بر بالا درشکه اش سايه بانی با قوس هلالی ساخته بود از پارچه ای ضخيم سفيد رنگ که به شکل و مثل کجاوه می ماند و تمام دارايی، اشياء و لوازمش را در آنها نهاده بود. می توان گفت در دنيا تنها کس و رفيقش اسبش و تنها خانه و مُلک و مکانش همين درشکه بود. با آن کار و سفر می کرد. در آن

می خوابيد، غذا می خورد و شب و روز را

می گذراند و حال در لحظه های طلوع صبح به سوی

بی انتهای دشت می راند. به شهری که در افق دور دشت بود و نامش را نمی دانست. تنها ناراحتی و دغدغه اش زنی بود که بعد از سالها مسافر و همراهش شده و اينک درون درشکه خوابيده بود و آرامش و تنهايی او را به هم زده بود.

زن را شامگاه روز قبل وسط جاده ديد که ايستاده و کمک می خواست. به ياد نداشت که نبود در طول سالها سفر کسی را در اين راه ديده و سوار کرده باشد. زن نخستين و تنها کسی بود که ديده و ناگزير سوارش کرده بود. زن که سوار شد هر چه پرسيد چيزی نگفت به هيچ يک از پرسشهای او پاسخ نداد. نگاهش، رنگ رخساره اش، قيافه و تيپ و وجودش فرق داشت طور ديگری بود. گويی کسی، موجودی از جايی ديگر است. کنار او که نشست ساعتی خاموش و ساکت در خودش فرو رفت و بعد از ساعتی، لحظه ها او را و دشت و جاده و بی انتهايی افق دور را نگاه کرد. نگاه هايش غريب بودند و بعد بی آنکه چيزی بگويد. رفت و خوابيد و اکنون منتظر بود که بيدار شود. می خواست قصه و مقصد او را بداند. اما اگر نمی گفت چه؟ همين طور در اين خيال بود و می راند که باران شروع به باريدن کرد. آن هم چه سيل آسا. وسط دشت در آن لحظه های اول صبح. هنوز مسافتی نرفته بودند. شب را ناگزير بيرون خوابيده بود و تمام تنش درد می کرد. تار بلند قطرات باران در هوای صبح، جلو ديده اش را تار کرده بود. اسبش هم ناراحت بود. نمی دانست چه بايد بکند. درشکه را به کنار جاده کشيد و پايين جاده کنار جويباری نزديک درخت بيد پير کم شاخه ای نگهداشت. پايين آمد. پيشانی اسبش را بوسيد. تيمارش کرد و بعد عنانش را به درخت بست و پارچه ای بلند و پهن بر رويش کشيد که سردش نشود و خودش بالا رفت و در ارابه نشست و در زير چادر ارابه پناه گرفت. طوری که فقط تنها پاهايش که از ارابه آويزان بودند از زير سايه بان ارابه بيرون ماندند و روی آنها را هم با پتو پوشاند.

نگاهی به زن کرد. زن که از صدای رعد و توفان باد و توقف درشکه بيدار شده بود خواب آلود و غريب نگاهی به او کرد و پرسيد:

– کجا هستيم. چه اتفاقی افتاده؟

– وسط راه، باران است و سيلاب و توفان

– ايستاده ايم؟

– بله نمی توانستيم پيش برويم. تا قطع شدن باران منتظر می مانيم.

– کی قطع می شود؟

– نمی دانم هر وقت که بخواهد

– پس خدا کند که الان قطع نشود

– خدا کند.

– کجا می رويم؟

– انتهای جاده، ديروز هم پرسيده بودی

– خاطرم نيست

– خاطر هيچ کس جمع نيست، گرسنه ات است چيزی ميل داری؟

– نه. می خواهم سيب بخورم. پنج عدد سيب سرخ و سبز دارم اگر بخواهی تو هم می توانی بخوری.

– سيب؟ بله من هم ميل دارم.

زن از کيفش سيبی درآورد و به او داد و خودش هم سيبی برداشت گازی زد و از درشکه پايين رفت. پرسيد:

– در اين باران کجا می روی؟

– هيچ جا. می خواهم باران تمام تنم را بشويد.

بالا بلند بود. قامتی باريک و ظريف داشت. با شکم و تهيگاهی گود و سينه های کوچک اما بر جسته. صورتی نسبتا گرد با ابروان کشيده. چشمانی سبز به رنگ برگ و پيشانی بلند و موهايی به رنگ طلا. گويی کس و وجود ديگری بود از مکان ديگری. فرشته، نه، شايد هم فرشته. عطر نرم و لطيفی در تنش بود که هوای درشکه و فضای اطراف را انباشته بود. ميان باران نزديک درخت بيد. دست گشاده

می چرخيد و می پريد و می رقصيد و به صدای بلند می خنديد. کمی بعد او را صدا زد و گفت:

– تو از باران می ترسی؟

– نه

– پس چرا نمی آيی. باران تو را هم بشويد.

حقيقت اين بود که مدتها بود که احتياج به حمام و شستشو داشت و اما هنوز به چشمه و برکه آبی نرسيده بود. قصد داشت هر جا که چشمه آبی يافت توقف کند و يا در مقصد حمام بگيرد. از ارابه پايين آمد پيراهنش را درآورد زير سيلاب باران کنار زن ايستاد. زن گفت:

– بچرخ

دست گشود و شروع به چرخيدن کرد. زن می خنديد و می رقصيد. او هم همينطور، سيلاب باران سرو تن تمام وجودشان را می شست و پاک می کرد. رخوت از تنش رفته بود احساس شادی و سرزندگی می کرد. نگاه به زن داشت و لبخندها و نگاه های زيبای او. باران که بند آمد زن نگاهی به او و بعد به آسمان کرد و گفت:

– تميز شديم

از صندوقچه اش که در گوشه درشکه نهاده بود حوله ای نو وتميزی برداشت داد به زن. زن خود را خشک کرد و به او بازگرداند. حوله بوی شکوفه سيب گرفته بود. او هم خود را خشک بعد از صندوقچه پيراهن و شلوار تميزی برداشت و پوشيد و به زن گفت:

– پيراهنت خيس شده. اگر بخواهی می توانم پيراهن تازه و تميزی به تو بدهم و بعد پيراهن تازه اش را که به رنگ آبی آسمان بود از صندوقچه در آورد و به طرف زن گرفت

زن گفت: متشکرم. خودم دارم و از کيفش پيراهنی سفيد با شکوفه های سيب در آورد و رفت زير درخت بيد پيراهن خيسش را که به تنش چسبيده بود درآورد. تنش سفيد و موزون و شکيل چون مرمر تراشيده بود. پيراهن سفيد با گلهای سيب را پوشيده آمد در درشکه کنار او نشست موهايش هنوز خيس بودند. چشمانش از شادی و اميد می خنديدند. چيزی در درونشان بود که نمی شد درست معنی کرد. مگر گفت که عشق بود. درشکه راه افتاد. اسب هم بعد از شستشو در باران احساس تازگی و قدرت و سرزندگی می کرد. بخار باران را تو می برد و سربلند می کرد و شيهه می کشيد.

به زن گفت:

– ديروز نخواستم بپرسم. شامگاه بود و هوا تيره و تاريک و تو خسته بودی وقتی درشکه را نگهداشتم بالا آمدی، حرفی نزدی و رفتی خوابيدی.

– تو چی؟ تمام شب را راه آمدی؟

– نه من هم کمی بعد نگهداشتم و بيرون آتش افروختم، چيزی خوردم و خوابيدم و صبح زود راه افتادم. خوب حالا بگو کی هستی؟ از کجا می آيی؟ کجا می روی ؟

زن نگاهی به چشمان او انداخت خنديد و گفت:

– مثل تو مسافرم

– مسافر!؟

– بله مسافر

– پرسيدم از کجا می آيی؟ کجا می روی؟ کسانت کجايند؟

– از باغ سيب می آيم به باغ سيب می روم. کسانم آنجا هستند.

– باغ سيب؟

– بله باغ سيب. اما بگو تو از کجا می آيی. کجا می روي؟

– من!؟ من همين طور در راهم

– همه در راهند.

– به انتهای جاده می روم. اما نمی دانم کجاست.

– هيچ کس نمی داند مگر انتخاب کند.

– کجا را ؟

– هر جا را

نگاه و کلام زن مملو از دوستی و عشق بود. آفتاب بالا آمده بود و بخار برخواسته از گرمای نور آفتاب چون غبار مه سطح جاده را در تمام پهنه دشت پوشانده بود. اسب شيهه می کشيد و ارابه را از ميان بخار عبور می داد و به سوی انتهای جاده می راند. صدای خنده در ميان دشت می پيچيد. سرخوش و سرحال می راند و حرف می زد. از اميدها و آرزوها و خوشيها می گفت و شاد می خنديد. بوی نم باران را در درونش حس می کرد. به طرف زن برگشت که چيزی بپرسد ديد زن نيست يکه خورد. با عجله عنان اسب را کشيد و درشکه را نگه داشت درون درشکه و اطراف را گشت و نگاه کرد. زن نبود فقط سيب سبز و سرخی کنارش بود و پيراهنی سفيد با گلهای سرخ و سفيد سيب. از درشکه پايين پريد. نگران و ناراحت اطراف را نگاه کرد. زن نبود. چند صد متر به طرف عقب از راهی که آمده بود دويد. تمام طول و اطراف جاده را به دقت نگاه کرد، زن نبود. برگشت لحظه ها کنار درشکه ايستاد. اطراف را نگران و جستجو گرانه نگاه کرد اما بی ثمر بود. ناگزير در درشکه نشست و راه افتاد. جاده باريک بود و ناهموار و پوشيده از غبار.

شامگاه در افقی دور کمی به شهر مانده درشکه به جاده فرعی پيچيد و به باغ سيب رفت.

 

#اسماعیل_یوردشاهیان

۱۸/۱۲/۸۳

اورميه _ ايران

 

http://www.yourdshah.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 − 10 =