داستان کوتاه «شرط می بندی؟»؛ شیما افهمی

منتشر شده توسط | شهریور ۱۹, ۱۳۹۶

هوا گرگ و میش بود که حسن پاورچین از خونه زد بیرون. داشتم از پنجره دید می زدمش. سوت بلبلی نشونه بین ما بود . دل و جرات بیرون رفتن را نداشتم. آب دهنم را قورت دادم و با خودم فکر کردم اصلا بهش می گم خواب موندم و نشد بیام، یا آقام بیدار بود ویا..

خرو پف آقام اتاق را پر کرده بود . آتیش بخار نفتی هوهو می کرد، این پا اون پا کردم و دوباره پرده را زدم کنار، حسن کنج دیوار گرگی نشسته بود. کلاه رو روی سرم کشیدم و پشت پنجره ایستادم. پرده رو که کنار زدم چشای حسن مثل عقاب تیز بین حرکت پرده رو دید و با دست اشاره کرد که زودتر برم پایین.  حسن با اینکه یکسال از من کوچیکتر بود دل و جرات بیشتری داشت. حسودی  بهش باعث شد این شرط مسخره را بذاریم.

شالگردن رو دور دهنم پیچیدم و با نوک پا از کنار کرسی رد شدم و زدم بیرون. صدای قیژ قیژ پله ها با هر پا گذاشتن در می اومد و ترس اینکه آقام بفهمه، به ترس شرط بندی اضافه می شد. هر پله که پایین می رفتم، برمی گشتم و بالا را می پاییدم. لت در را که باز کردم، حسن جستی پرید از جا و یکی دوقدمی ام     ایستاد.

  • هی پسر… چقدر لفت اش دادی؟

پوزخندی زد و با آستین آب آویزون دماغ اش رو پاک کرد و گفت:

  • فک کردم دیگه جا زدی.

دستام را زیر بغلم گرفتم و گردنم را صاف کردنم و گفتم:

  • عمرا ، برسیم اونجا ببینیم کی جا می زنه.

حسن فانوس به دست جلو افتاد . دستاش از بدنش فاصله می داد و بال باز و سینه جلو راه می رفت. و اینطور شده بود الگوی بچه های کوچیکتر. تعریف های آبکی و الکی از خودش باعث شد بشه قهرمان و گنده لات مدرسه. یکی باید این وسط پوزش را می خوابوند. اما چرا منه احمق ترسو…

راه باغ را چشم بسته و توی تاریکی هم می تونستم برم و باکی نبود، اما دلیل امشب با بقیه دفعات فرق می کرد.

  • هی پسر… چیه زرد کردی؟

دستام را بیشتر توی جیب کاپشنم فرو کردم و گفتنم:

  • حسن …ببند… میدونی که واسه من هیچ پخی نیستی.
  • کندی پسر… کندی.

از مدرسه گذشتیم و پیچیدیم و افتادیم توی راه باغ…

تاریکی قبل سحر همه جا رو سیاه کرده بود، حتی سفیدکاری دیوارهای بلند مش رمضون هم سیاه دیده می شد.

  • هااا چیه؟ پشیمون شدی که داری پس سرت رو می پای؟
  • اگه می خوای دهن به دهن بگیری که پس بزنی کور خوندی.

دل تو دلم نبود و همش دنبال راهی بودم که شرط بندی رو دور بزنم، اما از طرفی نمی خواستم پیش حسن کم بیارم.  هرچه نزدیکتر می شدیم، قلبم تندتر می زد و صداش از حلقم میزد بیرون، شایدم از توی دهنم یا شاید از دماغم… فقط می دونستم خیلی نزدیک به گوشامه.

حسن ایستاد و زیپ شلوارش را کشید پایین و پشت به من شروع کرد به      شاشیدن  توی چاله و چوله های کنار درختها.

  • هاا چیه ؟ شاشیدنت گرفت… می خوای برگردیم؟ اینقد مرام دارم که دهن واز نکنم و به بقیه نگم.
  • نه … مرد و قولش.
  • بی خیال حسن، من و تو هنوز نیمچه مرد هم نشدیم. هنوز دوسه سالی مونده که پشت لبمون سبز بشه… اینقد گنده نیا

پوزخندی زد و گفت:

  • میدونستم جا میزنی…

سرفه ای کردم و با صدایی که از خشم می لرزید یا شاید از ترس و سرما    گفتم:

  • ببند دهنتو بیا بریم.

 

 

بارونی که از شب قبل زده بود زمین رو گل و لای کرده بود. با هر قدمی که بر می داشتم گلهای چسبیده به گالش هام شتک می زد و شلوارم رو پر گِل  می کرد. نگاهم به زمین بود و فکرم دو قدم جلوتر. زیرچشمی حسن رو می پاییدم یعنی به چی داشت فکر میکرد؟ به اینکه فردا ظهر تو مدرسه بادی به غبغب بندازه و از ترسیدن و جا زدن من حرف بزنه .

  • بکش کنار ، هواست کجاست؟

شعله فانوس را کم کرد و پشت درخت های تاک خشکیده پناه گرفتیم و ازلابه لای شاخه های لاغرو در هم تنیده اش به سوراخ پت و پهن کنار تل خاک چشم دوخته بودیم.

  • تو می گی واقعا عجوزه واقعیه؟
  • بچه شدی؟ میگم یه بار با چشم خودم دیدمش… هیس هیس

دستای یخ زدم رو بیشتر تو جیب کتم فرو کردم ، احساس می کردم تا آرنج توی جیبم فرو بردم و حتی حس میکردم قد و قوارم نصف اون چیزی شده بود که واقعا بود. ناخوداگاه به حسن نزدیک شدم، احساس کردم سراپا می لرزید یا شاید هم لرزش از من و پلک من بود.

  • حسن خبری نشد، همش چرته بیا برگردیم.
  • یه دقه خفه خون بگیر، بشنوه نمیبینمش.
  • اینا همش حرفی که در آوردن، چطو آدمیزاد بدون آب و غذا همچین جایی زندگی کنه.

حسن نگاه خشک و خشنی بهم انداخت ، سقلمه ای بهم زد که تعادلم بهم      خورد و نزدیک بود سر بخورم. به طرفش براق شدم.  صدای پایی باعث شد درگیری بین مون فراموش بشه. در آخرین لحظه فقط شبهه سیاهی رو دیدیم که وارد سوراخ شد.

  • بیا… لاشی … دیدی اینقد زر زر کردی که رفت و ندیدمش. مطمئنم خود خودش بود.
  • حسن بیا برگردیم… تا همین الانم زیادی وایستادیم؛ آقام بفهمه زدم بیرون نصفه شبی کبابم می کنه.
  • هه…. ما رو باش با چه بچه ای شرط بندی کردیم. تو که هنوز پخ ات نکردن به خودت ریدی رو چه به این کارا؟

یقه اش را چسبیدم و گفتم:

  • هووو… زر مفت نزن.

صداهای عجیب و غریبی از داخل سوراخ کنار تل بیرون زد. صدای شبیه  جیغ گوش خراش سر زایمان؛ صدای خش خش  کشیده شدن دندان روی  تخته سنگ  یا زوزه گرگ  و عوعو سگی زخمی، صدایی که شبیه به همه چی بود و هیچی.

دستهایم ناخوداگاه شل شد و از یقه حسن کنده شد و مثل یه فلج مادرزاد پایین افتاد.جرات قورت دادن آب دهانم را هم نداشتم. قدمی به عقب برداشتم و

  • من … من برمیگردم … میرم خونه حسن.

حسن مچ دستم را سفت چسبید و با صدایی که از ته حلق اش بیرون می زد گفت:

  • شرط بستیم… باید پاش بمونی.

خنکی باد سحر، مو به تنم سیخ می کرد. قلبم انگار از حرکت ایستاده بود . صدای کشیده شدن دندان و ساییده شدنش روی تخته سنگ مغزم را می خراشید و دیوانه ام می کرد. حتی جرات فرار نداشتم ، انگار پاهایم به  زمین چسبیده بود. لبهای حسن تکان می خورد اما من حرفی از او نمی شنیدم.

  • حس…حسن .. این آدمیزاد نیس بخدا…
  • حتما فهمیده ما اینجاییم … اگه بفهمه دیدیمش وترسیدیم دیگه ولمون نمی کنه.

برگشت و صاف تو چشام نگاه کرد، چشاش بی روح بود. شاید این طور حس می کردم.

حسن مثل آدم های مسخ شده بدون هیچ حرفی به جلو خیره شده بود. چند بار صداش زدم اما انگار کر شده بود. تاک خشکیده رو دور زد و جلو رفت. با   ترس لرز چند قدم پشت سرش جلو رفتم و آستین اش رو کشیدم، بی فایده   بود. کم کم از خود حسن هم می ترسیدم. همانجا ایستادم. حسن به لب سوراخ رسیده بود. صداها بیشترو بیشتر میشد. تو تاریکی داخل سوراخ دوتا چشم برق میزد. حسن سرش را خم کرد و تقریبا توی سوراخ رفت. نه می تونستم جلو برم و نه قدرت برگشتن داشتم. هیچ صدایی  از حسن لابه لای صداها    داخل سوراخ به گوش نمی رسید. چندبار حسن را صدا زدم. اما خبری ازش نشد. هوا رو به روشنی بود. هیچ کس اون دور و بر نبود.

چند قدم جلو تر رفتم.

  • حسن …حسن

صدای خرخری از داخل سوراخ می اومد و له له زدن و نفس نفس زدن …

یاد تعریف های حسن افتادم که می کفت عجوزه مث یک خرس نفس میکشه. هنوز قدم بعدی رو برنداشته بودم که صدای زجه حسن بلند شد و بعد از چند ثانیه کشون کشون بیرون زد و فقط گفت:

  • باید بریم.

دستش به کمرش بود و با دست دیگه اش آستین ام رو کشید.

 

ساختمان مش رمضون که از دور دیده شد خیالم راحت شد و نفس ام را با    خیال راحت بیرون دادم.

  • منو کجا داری می بری؟

رنگ حسن رو به کبودی بود و نفس نفس می زد.

  • شلوارت خونیه… ببرمت پیش مش رمضون،
  • من هیجا نمیرم … باید برم خونه… تا ننه آقام بیدار نشدن شلوارم رو عوض کنم.
  • چیکار می خوای بکنی بعدش…
  • به توچه… گمشو تا بابات نیومده … به هیچ کسم در مورد اتفاق که افتاد نمیگی فهمیدی…

 

 

در چوبی بسته شد و چند ثانیه همونجا ایستادم و بعد مثل برق گرفته ها به طرف خونه رفتم. از طبقه بالا سرو صدا میومد. کاپشنم رو توی طویله جاساز کردم و با هزار ترس و لرز پله ها رو دوتا یکی کردم.

  • سرصبی کجا بودی؟
  • هیجا.. مستراب.

آقا نگاهی بهم انداخت و جوراباش رو روی شلوارش کشید و گفت.

  • تو که تا دیروز شاش بندونت گرفته بود.

بدون حرفی زیر کرسی خزیدم .

  • وخز بیا صبحانت بخور بریم.
  • حالش خوب نیس آقا، بذار خونه بمونه.
  • گوه خوریای زیادی… خودش رو به موش مردگی زده، یه روز تعطیلم از زیر کار در بره.

به ناچار از زیر لحاف اومدم بیرون و با فاصله از آقام نشستم. فکرم پیش حسن و حال و هوای خونشون می چرخید. اینکه چه اتفاقی داخل سوراخ کنار تل افتاده… عجوزه چه شکلی؟ آدمیزاد یا از ما بهترون؟

همه این سوالات تو سرم وز وز می کرد.

-د چته تو؟ لال مونی گرفتی یا جن زده شدی؟ مگه نمی شنوی آقات صدات می کنه، پاشو تا نیومده سر صحبی اخلاقش رو گو مرغی نکن.

لقمه را از دست مامان قاپیدم و تو دهنم فرو کردم و از پله ها جهیدم پایین. با دهن نیمه پر جواب آقام رو دادم و گالش ها رو پوشیده نپوشیده، دم در حاضر باش ایستادم. آقا سوار بر الاغ چند قدم جلوتر می رفت و من پشت سرش سلانه سلانه  پیاده حرکت می کردم. شاخه درختی تو دستم بود و همینطور که می رفتم روی زمین می کشیدم . به دوراهی باغ که رسیدیم نگاهم به سمت راه خونه عجوزه بود. یاد اتفاق نیمه شب و سرو صداهای آن تنم رو لرزوند. صورتم را برگرداندم و سعی کردم با کمترین فاصله از آقام حرکت کنم.

****

سردی غروب تا مغز استخوان را می سوزوند، هنوز گالش هام را در نیاوردم که ننه از توی دالان بلند بلند گفت:

  • تو از حسن خبر نداری بچه؟ حج فاطمه می گفت حسن بدجوری مریض شده می گفت از صبح یهویی اینطوری شده، فک کنم مرض جدید که واز اومده به جون مردم روستا.

قند رو زدم توی چای و هورتی بالا کشیدم و گوشام را تیز کردم:

  • طفلک بچگه از صب تب کرد و حج فاطمه همش تو راه آب آوردن و پاشویه کردن واین بند و بساطاس.

رفتم لب پله ، ننه نشسته بود و تنباکو ها رو می شکست و  میچیند سر قیلون.

– زن اکبر می گفت مرض بدیه، به پسرت بگو زیاد دور و ور حسن نره، گوش میدی ننه جان … نرو قربونت برم.

به ننه که در حال ذغال جرق دادن بود نگاه می کردم.

  • طفلک حسن ، اگه سرش بذاره و بمیره اصغر گدا عمرا بچگه رو ورداره ببره مریض خونه.

گالش  به پا آماده رفتن بودم.

  • هاا.. کجا واز شال و کلاه کردی ؟
  • برم ببینم حسن چش شده؟
  • ای همه آسمون ریسمون برات بافتم که نری ، چته که سرت و تهت بگیرن اونجایی. آقات بفهمه واز یه الم شنگه ای به پا می کنه.
  • تو کاریت نباشه ننه، زود برمیگردم.
  • هی… جز جیگر بگیری …

هنوز نفرین های ننه ادامه داشت که از پله ها پایین دویدم و آخور گوسفندها رو پر کردم و پهن گاو رو یه گوشه طویله جمع کردم و سریع از خونه زدم بیرون. سردی هوا همه رو خونه نشین کرده بود خبری از شلوغی محل نبود مردا که پای قمار و نئشه و دور همی هاشون به راه بود. اصغر گدا هم جز اون دسته از مردهایی بود که فقط یه گوشه این جمع می شست و نگاه میکرد.

کلون در را زدم و یالا کنان در را هل دادم تا باز شد.حج فاطمه چارقد به سر اومد دم در :

  • چی مخی بچه ، حسن ناخوشه.
  • هاا میدونم، اومدم یه سر بهش بزنم، یالا یالا…

از پله ها بالا رفتم و پرده رنگ و رو رفته رو کنار زدم و وارد اتاق شدم. حسن گوشه اتاق کنار کرسی کز کرده بود. رنگ صورتش به سیاهی می زد. چشاش نیمه باز بود و لباش خشک و ترک خورده. دستمال چرکینی روی پیشونی اش بود و پاهاش توی لگن آب خشک مونده بود.

  • چطوری مرد…

صدایی از حسن در نیومد. فقط چشای بی رمغ اش را تکان داد. دستمال روی پیشونی اش رو کمی جابه جا کردم و وقتی خیالم از حج فاطمه و دخترا راحت شد سرم رو نزدیک گوش حسن بردم و گفتم:

  • چت شد یهوو؟ چرا جای زخمت رو به ننه بابات نشون نمیدی؟

حسن چشای نیمه بازش رو بست. نشستن آنجا  بی فایده بود. بدون خدافظی زدم بیرون.

 

یه هفته از اتفاق نیمه شب می گذشت. تب و لرز حسن قطع نشده بود.بین بچه های محل چو افتاده بود که حسن جنی شده، این حرف اینقد دهن به دهن    گشت که همه باور کرده بودند. بعضی ها می گفتن نیمه شب که میشه پسره     میزنه بیرون و زیر درخت تو حیاط پشتی می خوابه و ماه رو که می بینه    شروع میکنه به عوعو کردن. یه عده می گفتند  که خودشون دیدن از لب و  دهن   حسن همیشه کف آویزونه و ننه باباش مث یه حیون تو طویله بستنش. میگفتن از ما بهترون  شب به شب روح حسن میگیرن و روح حیون تو بدنش می ندازن.

 

آقام غدقن کرده بود که از چند متری خونه حسن رو هم رد نشم. اصغرگدا   کمتر تو محل دیده می شد.  یکی دو بار نیمه شب صداش رو شنیدم که تو    محل راه می رفت و زیر و رو زمین و زمان را به باد می داد.

مامان پای حرف های حج فاطمه نشسته بود و سر تکان می داد:

– غم دیوانه شدن بچه ام از یه طرف، حرف مردم داره از پا درمون میاره. خدا از باعث و بانی اش نگذره، شازده پسرم تاج سرم داره جلو چشام پرپر  میشه…. خدا از اصغر گدا هم نگذره…

گوشه اتاق نشسته بودم و داشتم به این فکر می کردم اگه این اتفاق برای من می افتاد الان من جای حسن داشتم له له می زدم.

  • هی چی بگم خواهر …جگرم داره می سوزه و جرات دم زدن ندارم؛ تا چیزی ام میگم این مردتیکه میزنه وسیاه و کبودم می کنه، انگار من تقصیر کارم، ما که دیگه امیدمون از خوب شدن حسن از دست دادیم.

مامان دلش به حال حج فاطم می سوخت اما ترس از اینکه آقام بیاد و اونو اینجا ببینه چشاش دو دو میزد.

  • تازگی ها حسن آب زده شده دیگه نمی ذاره پاشویه اش بکنم. مث یه حیون نعره می کشه و وحشی میشه، باباش هم دیگه حریفش نیست . رد یه جفت دندون بزرگ روی کفل اشه، نمیدونم بچم چش شده … از ما بهترون نشونش کردن و این بلا رو سرش آوردن. بچم داره آب میشه …

****

صبح روز بعد با سرو صدایی که محل رو پر کرده بود از خواب پریدم. ننه تو خونه قدم رو می رفت و ذکر می گفت و به در و دیوار فوت می کرد.

  • یا قمر بی هاشم.. چشم حسود و شیطون دور.. راست میگفتن بچگه جن زده شده. دیشب اینقد عوعو کرده که کف بالا آورده.
  • چیشد ننه؟

از پشت پنجره بیرون رو نگاه کردم . دم خونه اصغر گدا شلوغ شده بود.    حاج رمضون وانت اش رو آورده بود و کوچیک  و بزرگ دورش جمع شده بودند.

گالش هام رو پام کردم و زدم بیرون. خودم رو از لا به لای جمع جلو         رسوندم و کنار وانت ایستادم. حسن را دست و پا بسته پشت وانت انداخته   بودن و مثل یه لاشه بوگندو به خودش می پیچید.

بین گریه و زاری حج فاطمه و دختراش و داد و فریاد اصغر گدا و همهمه بقیه تنها یه صدای اشنا به گوشم می رسید. یه صدای خفه که از گلوی حسن میزد بیرون. مثل همان صدای عجیب و غریب نیمه شب ته باغ.

 

#شیما_افهمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفده − 12 =