مریم بهبهانی

منتشر شده توسط | شهریور ۱, ۱۳۹۶

ُمُشتم را باز کنم
جهانم
بند بند می شود

کی فکرش را می کرد
دنیا به پنج نقطه کور ختم شود
پنج سلول انفرادی
پنج خوشه بمب
پنج الهه ترسان

جهانم!؟
آن سیب کرم خورده ی بی وزن!
آن گردش خون جای اقیانوس!
آن لخته ی منفور سرگردان!
آن سرعت غمجویِ گورستان!

نه اینجا! ونه اکنون! نه
برای من نیست،نباشد
اگرچه
دروغها بافته ایم برای پوشاندن
و
برای پنج الهه ترسان
که سرما سخت خواهد بود
دروغها بافته ایم،دروغها

#مریم_بهبهانی


گفتم؛
اگر باران ببارد،
زنی دیوانه می شوم که درخیابانهای شهر آواز می خواند
گفتم؛
هوای خانه
برای آوازهای من سنگین است
و
هوای خانه
نفس بوسه هایم را می گیرد
گفتم؛
این زن هنوز
در بوسه هایش باران می بارد
و
هنوز
زیر چترهای سیاه،
به مردانی با قلبهای سرخ فکر می کند
و
فکر می کند
اگر
در تمام شهر
عشق
پراکنده بود،
باران
آخرین پرنده ای بود که می گریست

#مریم_بهبهانی


پاییز بادکنک قرمزی است،
پاییز بادکنک زردی است،
پاییز بادکنک نارنجی است،
پاییز،
در دستان پیر مردی دوره گرد است
که
هرجا می رسد
آنجا را زیباتر می کند
پاییز
شاید
سینی لواشک زنی است
که
به درخت آلوی گوشه حیاط می گوید؛
نان آور خانه

#مریم_بهبهانی


دستهایت را به من بده
تنها برای یک لحظه
یک آفتاب
یک روزنه
و
دیگر هیچ…

چه فاصله بیگانه ایست تا دستهای تو…

من از زمستان آمده ام و
به یاد دستهای تو افتاده ام
تا
سبزی انگشتان بهارت,
شکل گیسوی مرا تغییر دهد,
هنوز از موهایم برف می چکد,
هنوز
زبان دستهای من در آفاقی سرد
سرود می خواند
کدام سخن, زوال تنهایی من است؛
کدام سلام
و
زنگ کدام دریچه خوشبختی!؟
من در دیداری پنهانی باتو,
جوانه ای کنار دهانت کاشتم
با اینحال,
راهی برای التذاذی طولانی
تا
همیشه بوسه گاهت
باز نیست,
بعد ازتو,
رستن هرجوانه
مجروح مکرر من است

#مریم_بهبهانی


راه کجاست؟!
من از پنهانی ترین راز خود بیمناکم
از دور می بوسمت
که
بدهکارت نباشم
و
در عمیق ترین جای سینه ام
تو را
نفس می کشم
بی آنکه ازمن خواسته باشی
پنهان از چشمهای من؛
درمنی
و
بی من
اگر
روزی مرا بخواهی
آنگاه
جز چشمهای غمگین من
کجا را جستجو خواهی کرد؟
و
تو
پنهانی ترین راز من؛!
روزی که نارنج هارا
برای فروش به شهر برسانم
چند نارنجک را
برای
جنگ با خاطراتت
نگه می دارم

ما
جای زخمهایمان را کنار هم انداختیم
مثل
لباسهایمان روی یک بند
مثل
رختخواب های مان زیر یک سقف
مثل سایه هامان در یک آفتاب

#مریم_بهبهانی


پیش از آنکه احاطه ام کنی
تا لاشه حلق آویزی را
نجات داده باشی و
ابری قدیم
از سقف خیس اندوهم
زدوده باشی،
دوستت داشتم

شاید از دورشدن قطاری با سربازهای غسل نکرده و
زنانی که از روی ترس
لباس خواب های پشت و رو پوشیده اند
هنوز
بوی باروت بیاید!
این چیزی بود که وقتی
صدای زوزه ای زیر ناف می آمد
به تو گفتم!

پرنده کوچکم؛
فرزندم،
سفری بود دراز
پر از منظره
که سرگیجه ای شرم آور
تن بی جانش را شُست و
زمانی که می رفتم تا
تخم مرغها را به کُرچ بسپارم
نامه های آخرین از راه رسیدند

من بودم که برای صداها نام انتخاب کردم
و
صدای همه را به تو دادم
که وقتی تاریک می شوم
نامم را به آغوش بکشی
برای راحتی عطرها
که پاداش من،زخم من است

پایین همه ی هسته هایی که قرار است هلو شوند،
جمجمه ام از سفیدی می درخشد
پیش از آنکه قطارها برگردند،
همه عنکبوتها را در مغزم جا می دهم
تا
یادت را مشبک کنند

لبان تو
خون گرم پرنده ایست
که
صیادی به کمین دارد
و
صدای زیبایت
گلوی همان پرنده است که
دیگر نمی خواند

#مریم_بهبهانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × 4 =