داستان کوتاه «حمیرا»؛ زهرا دلشاد

منتشر شده توسط | مرداد ۳۱, ۱۳۹۶

«حمیرا»

 

امتحان رياضي را خيلي خوب داده بود،گيسوان بلندش را به دور خود ريخته بود و طبق معمول از ميدان فرح به سمت خانه مي رفت فرنگيس هم همراهش بود هردوخرامان خرامان در پياده رو قدم مي زدند،  آن طرفتر هم دختر همسايه اشان شهرزاد راه مي رفت تل سفيدي به موهايش زده بود و سقز مي جويد و هر از چند گاهي زبان درازي مي كرد چهار پنج سالي بيشتر نداشت، دلخوشي اش بازي با عروسك هايش بود ولي او تمام فكرش را متمركز كرده بود تا درس بخواند و خانم دكتر بشود، حميرا هميشه عادت داشت به لباس فرم مدرسه وقتي دارد راه مي رود زل بزند از يقه بافتني سفيدش كه مادر برايش دوخته بود خوشش مي آمد چون بلوز و دامن مدرسه اش را خيلي شيك تر كرده بود خانه فرنگيس دقيقا روبروي خانه آنها بود سركوچه كه رسيدند آقا تقي شهر فرنگي را ديدند كه به سمتشان مي آمد تا آن موقع هنوز فرصت نكرده بودند وقت بگذارند و شهر فرنگي را ببينند، حميرا به سرش زد كه اين فكر را عملي كند به فرنگيس گفت:

هنوز كه پنج دقيقه وقت داريم بيا شهر فرنگ ببينيم

فرنگيس هم مشتاقانه پذيرفت، يك قران به آقا تقي پول دادند و سرشان را به دريچه هاي افقي شهر فرنگي چسباندند غرق در تماشاي تصاويري شدند كه به هيچ وجه شبيه شهرشان نبود، حميرا با تمام وجودش آرزو داشت كه كاش مي شد شهر آنها هم شبيه شهري مي شد كه در عكسها مي ديد دنيايي بود براي خودش زنهايي بودند با لباسهاي زيباي پفي و بلند و كلاهي بزرگ كه بر سرشان گذاشته بودند و مردهايي با كت و شلوار و كلاه شاپكو، مغازه هايي بسيار رنگ و لعاب دار، فرنگيس در حيني كه مشغول تماشا بود با لحني از سر كنجكاوي پرسيد:

اينجا كجاست آ تقي

آقا تقي در حيني كه به سيبلهاي بناگوش در رفته اش دستي مي كشيد گفت:

انگليس دختر جون

حميرا هم كه حسابي سر كيف آمده بود شروع كرد آ تقي را سوآل پيچ كردن

انگليس كجاست عمو؟ چرا شهر ما اينجوري نيست؟

انور دنياس، خوب نيست ديگه آخه ما مسلمونيم نميشه كه زنهامون سر لخت بيان بيرون

بعد از يك دل سير تماشا از آقا تقي خداحافظي كردند و به سمت خانه رفتند حميرا دست فرنگيس را فشرد و از او قول گرفت هر چند وقت يكبار باهم شهر فرنگي تماشا كنند، وقتي از فرنگيس جدا شد از در هشتي وارد خانه شد از پله ها كه  پايين مي رفت صداي هم همه از داخل شنيده مي شد خواهرش تهمينه به استقبالش آمد و  با لبخندي كه بر لب داشت شادمان گفت:

حميرا …حميرا بدو بيا تو ببين برات خواستگار اومده.

اول گمان كرد او را دست انداخته است اما انگار چيزي جز حقيقت نمي گفت،داخل خانه پر از مهمان بود،كفش هايش را از پا كند و داخل رفت،سلامي عرض كرد،برادرش  غلامرضا جلو آمد و حالش را پرسيد،گفت كه خيلي حالش خوب است چون امتحانش را خوب داده است، ولي غلامرضا با نيش خندي كه زد گفت:

درس و مدرسه رو ول كن،وقتش رسيده كه شوهر كني.

حميرا متوجه نمي شد غلام چه مي گويد، با تعجب نگاهش كرد و گفت:

هيچ معلوم هست چي مي گي غلام! من هنوز بچه م.

نيش خندي زد و در حالي كه دورم مي چرخيد گفت:

اولا بچه تو قنداقه دوما ننه همسن تو كه بود فاطمه رو حامله بود.

حميرا چيزي از حرفهاي بي سر و ته برادرش نمي فهميد، ولي عليرغم ميل باطني اش به اتاق مشترك خودش و تهمينه رفت يونيوفرم مدرسه را عوض كرد، دستي بر موهايش كشيد و خواست به اتاق مهمان ها بيايد كه غلام جلويش ظاهر شد.

بدون حجاب! زود باش بروچارقد سرت كن.

از هشداري كه بهش وارد شد متوجه شد مجبور است كه اطاعت كند، چادر را سرش انداخت خودش را در آينه برنداز كرد به نظر خودش هنوز براي ازدواج كودك بود، آخر دلش ميخواست درس بخواند و خانم دكتر بشود و بيماري پدرش را درمان كند، نجوا كنان رو به آسمان گفت:(خدايا من دلم نمي خواد شوهركنم)، صداي غلام از پشت در به گوشش رسيد.

چقدر معطل ميكني،د بيا مهمونا منتظرن.

بغضي سنگين گلويش را چنگ ميزد بر خلاف ميل قلبي خويش به پذيرايي رفت، نگاهي به جمع انداخت،پدرش درگوشه اتاق به پشت خوابيده بود و چشمهايش نيمه باز بود، دلش براي پدر بيش از پيش مي سوخت او حصبه داشت نزد هر طبيب كه فكرش را مي كرديد او را برده بودند ولي درمان نشد، حتي خواستند او رابه طهران ببرند ولي پدر موافقت نكرد چون فكر مي كرد ديگرعلاجي ندارد، سرش هنوز پايين بود،غلام نزديكش آمد و در گوشش خواند كه سرش را بلند كند و خواستگارش را ببيند، سرش را بلند كرد، مرد تقريبا سي و سه چهار ساله اي بود با موهايي مجعد، صورتي لاغر و كشيده داشت، قدي بلند و هيكلي نسبتا درشت، طفلكي حميرا بيشتر از اين كه حس كند خواستگارش است حس ميكرد دوست پدرش است و براي كار اداري به خانه اشان آمده است، تقصير هم نداشت حدود بيست سال از او بزرگتر بود، يك جورهايي جاي پدرش بود.

بنشين دخترم با علي آقا آشنا شو، اون مرد خوبيه و مي تونه تو روخوشبخت كنه.

نگاهي به پدرش انداخت،چقدر راحت از خوشبختي دخترش حرف مي زد، او چطور مي توانست با مردي كه همسن پدرش بود خوشبخت باشد بخصوص كه دلش هم با او نبود.

آهاي حميرا بيا چاي ببر.

با صداي تهمينه به مطبخ رفت، سيني چاي را از او گرفت و باز به پذيرايي برگشت، سيني چاي را جلوي پدر گرفت پدر ميلي نداشت به سمت غلام و مادر و خواستگار و خانواده خواستگار رفت،مادر مثل هميشه آرام گوشه اي نشسته بود و در چهره اش غم هويدا بود آنقدر ساكت نشسته بود كه انگار اصلا آنجا حضور نداشت، دوباره نگاهي به مرد خواستگار انداخت، به هر صورتي كه نگاهش مي كرد به دلش نمي نشست پيش خودش انديشيد اگر بعد از رفتن آنها با خانواده اش صحبت كند متقاعد مي شوند و بي خيال اين قضيه مي شوند،خواستگار كه بعدا فهميد نامش علي است ساكت بود ولي مادرش مدام نطق مي كرد.

قربان عروس خوشگلم بشم، حالا بگو ببينم خوشگل خانم كلاس چندم هستي.

با شرم نگاهش كرد و گفت:

نهم.

مي خواي همچنان درس بخوني.

بله خانم،اگر خدا بخواد مي خوام خانم دكتر بشم.

صداي خنده همه در فضاي كوچك اتاق پيچيد،حميراي كوچك دلش از اين همه كوته فكري گرفت ولي چاره را در سكوت ديد.

خانم دكتر شدن رو ول كن دختر،وقتي عروس من شدي بايد مثل من فقط بپزي،بشوري و بسابي

ولي من دوست دارم درس بخونم.

دختر رو چه به درس خوندن،وظيفه دختر اينه كه گرد لب طاقچه رو بگيره،شوهر كنه و بچه پس بندازه.

زير چشمي مادر خواستگارش را نگاه ميكرد، به نظرش چهره اش شبيه زن هاي سختگير و بداخلاق مي رسيد.

ولي ما به دكتر زن هم احتياج داريم.

باز صداي خنده همه در اتاق پيچيد،اين بار غلام نزديكش آمد و گفت:

خانم درست مي فرمايند،براي دختر درس و مدرسه هيچ ارزشي نداره،دختر بهتره هرچه زودتر شوهر كنه اون هم با هركي پدرش بگه،پدر هم كه از ازدواج تو با علي آقا راضيه،پس بهتره تو هم بله رو بگي و قال قضيه كنده شه.

دلش شديدن گرفت،او در چه افكاري بود و اين ها در چه افكاري،هنوز كلمه اي بر زبان نرانده بود كه صداي شادي و هلهله به پا شد، خواهرش تهمينه نزديكش آمد و در درحالي كه در دهانش شيريني مي گذاشت بهش تبريك گفت، دلش مي خواست گريه كند، بي اختيار از جايش برخاست و به اتاق ديگري پناه برد تا با خودش خلوت كند، از پشت سرش شنيد كه مادر خواستگار مي گفت:

طفلي عروسم خجالتيه.

اهميتي نداد و به اتاق رفت، متكايي برداشت و سرش را رويش قرار داد ، تصاويري كه امروز در شهر فرنگي ديده بود در سرش مي چرخيد تا لحظاتي پيش چقدر خوش گذرانده بود و اكنون چقدر غصه دار بود در دلش آرزو كرد كه اي كاش جاي يكي از زنهايي بود كه در عكسها ديده بود آن وقت به جاي اينكه در پانزده سالگي به او ترشيده بگويند مي توانست در سنگ فرشهاي انگليس راه برود و كيف كند، وقتي مادرش را با آن زنها مقايسه مي كرد دلش براي او مي سوخت مادرش هميشه با چادر از خانه بيرون مي رفت و آن زنها با كلاه و لباسهاي رنگي، چرا مادرش نمي توانست در خيابانها بگردد چرا مادرش بايد هميشه وقتش را در آشپزخانه مي گذراند آن قدر اندوه در دلش تلنبار شده بود كه زير گريه زد ولي گريه هم آرامش نميكرد،آنقدر اشك ريخت كه متوجه نشد مهمان ها كي آهنگ رفتن نمودند،در خلوت خويش به سر مي برد كه در باز شد و غلام داخل آمد،صورتش عصباني بود.

تو چرا يهويي جني مي  شي،كجا گزاشتي رفتي.

برخاست،چشم در چشمش دوخت و با التماس گفت:

داداش من نمي خوام شوهر كنم.

صورتش از سيلي محكمي سوخت و روحش جا خورد،هنوز از چشمانش آتش مي باريد.

غلط كردي دختره گيس بريده،خيره سري نكن،تو تنها دختر مونده فاميل هستي،اگه شوهر نكني ترشيده مي شي،حال و روز پدر رو ببين،رفتنيه،بعد از اون كي مي خواد از تو مراقبت كنه،تو بايد شوهركني.

در حالي كه دستش را روي صورت سوخته اش گذاشته بود گفت:

من نياز به مراقبت ندارم،درس مي خونم و خانم دكتر مي شم و خودم از خودم مراقبت ميكنم تازه بيماري پدر و هم خوب ميكنم.

خنده بلندي سر داد،حميراحس كرد برادرش با خنده اش قصد تحقيرش را دارد.

دختره خيره سر تا تو بزرگ شي و دكتر بشي پدر مي ميره.

از اين كه برادرش آنقدر راحت از مرگ پدر حرف ميزد دلش گرفت، فكر كرد شايد بتواند با مهرباني رامش كند، به آغوشش پناه برد ولي غلام او را پس زد و خيلي محكم گفت:

خودت رو لوس نكن،چه بخواي چه نخواي بايد زن علي آقا بشي،اين مرد هم متموله هم ميخواد بعد از عقد تو رو به طهرون ببره،همه از خداشونه طهرون زندگي كنند،اونوقت تو ناز ميكني.

چه مي شنيد هم بايد با مردي كه دلش با او نيست ازدواج كند و هم به يك شهر غريب برود،چيزي نگفت و سكوت كرد چون مي دانست كل كل با غلام هيچ سودي ندارد او هم چيزي نگفت از اتاق بيرون رفت،حميرا ماند و باز خلوت خويش،كتاب علم و الاشياء را بيرون آورد تا كمي درس بخواند،فردا امتحان همين درس را داشت،ولي تا كتاب را باز مي كرد به جاي تصاوير كتاب،تصاوير آينده نامعلومش را مي ديد،نتوانست درس بخواند از اتاق بيرون زد،تهمينه پدر را به حياط برده بود و در حالي كه دستش را محكم گرفته بود با او قدم ميزد،نزديك پدر رفت،با خود انديشيد شايد بتواند با گفتن حرف دلش دل پدر را به رحم آورد و خانواده اش از خير شوهر دادنش بگذرند

پدر حالت چطوره؟

با صدايي كه انگار از ته چاه بيرون مي امد گفت:

خوب نيستم دخترم.

خواست به او دلداري بدهد،از اين رو لبخندي زد و گفت:

ان شاءالله خوب مي شي پدر جان،ناراحت نباش،خدا بزرگه.

نه دخترم من ديگه رفتنيم،فقط نگران تو هستم،دوست دارم هرچه زودتر ببينم كه سر خونه زندگيت رفتي.

بغض گلويش را فشرد،پدر هم نمي توانست او را درك كند،درحالي كه صدايش از شدت ناراحتي مي لرزيد گفت:

ولي پدر من نميخوام شوهركنم،مي خوام درس بخونم وخانم دكتر بشم.

پدر دستي روي موهاي دخترك معصومش كشيد وگفت:

دختر جان مدرسه بدردت نمي خوره،حرف منوگوش كن و ازدواج كن،علي آقا مرد خوبيه.

هنوز حرف پدر تمام نشده غلام به حياط آمد و باصداي بلند گفت:

تو چرا آنقدر نفهمي دختر، ماخير تورا ميخوايم،توبايد شوهر كني اونم به هركسي كه ما مي گيم

احساس كرد چاره اي جز تسليم ندارد،سرش را بلند كرد و خيلي جدي در چشمان غلام نگاه كرد و گفت:

باشه من زن علي آقا مي شم ولي شك نكن كه مدتي نگذشته متاركه ميكنم.

و بعد بدون اينكه اهميتي به نگاههاي هاج و واج پدرش و غلام بدهد به اتاقش رفت،خوشحال بود كه حداقل توانسته حرف دلش را بزند ولي وقتي چشمش به كيف و كتابهايش افتاد باز بغض گلويش را فشرد و هاي هاي گريه كرد، او ديگر تمام شده بود،بايد خودش را براي بدبختي آماده ميكرد،بايد ديگر هروز آغوش خويش را براي مردي كه دلش با او نبود مي گشود و بالاجبار آغوشش را تحمل ميكرد،بايد هروز بدون عشق غذا مي پخت و بدون ميل باطني براي حضرت آقا خودش را آراسته مي كرد،به همين زودي بايد عروس مي شد ولي دلش پر از غصه بود به حال خواهرش تهمينه غبطه ميخورد،چقدر خوشحال بود كه نامزدش الياس است پسر همسايه امان،تهمينه از كودكي اورا دوست مي داشت و او هم تهمينه را،تهمينه چقدر خوشبخت بود و او چقدر بدبخت،بايد خودش را براي بدبختي آماده مي كرد،غرق در غصه هاو مشكلات خويش بود كه متوجه حضور برادرهايش يوسف و رضا نشد،يوسف كلاس سوم بود و رضاهنوز به مدرسه نمي رفت،يوسف مثل هميشه سرحال بود و از اينكه در مدرسه نمره خوبي كسب كرده بود مي خنديد ولي رضا در كوچه با بچه ها دعوايش شده بود و زخم و چيلي كنارش نشسته بود و لب و لوچه اش آويزان بود،دلش به حال آنها مي سوخت چون دوست نداشت تركشان كند هردو بچه بودند و به مراقبت او احتياج داشتند دستي محبت آميز بر سر هردو كشيد و در كنارشان تا مي توانست لذت برد،يوسف كه خيلي زيرك بود حس كرد كه حميرا غم بزرگي در سينه دارد و پنهانش ميكند به همين خاطر مدام او را سين جين مي كرد اما چه مي توانست به يك بچه بگويد،به همين خاطر سكوت كرد بايد خودش را متقاعد ميكرد كه اين بخشي از سرنوشت او است و بايد تسليمش شود،به قول مادرش هر كس قسمتي دارد،شايد اين هم قسمت حميراي فلك زده بود…

در طي مدتي اندك مراسمات عقد انجام شد و او با چادري سفيد به خانه مثلا بخت رفت ولي چه بختي چه اقبالي وقتي مردي همسفر و همراهش بود كه حتي سر سوزني در قلبش جا نداشت وقتي كنار هم قدم مي زدند و از ميان هلهله هاي دوستان و اقوام رد مي شدند هيچ احساس خوشايندي نداشت حتي احساس ميكرد آسمان با تمام عظمتش مي خواهد روي سرش آوار شود انگار همچين غلط هم فكر نمي كرد چون به محض شكستن بغض سنگين گلويش آسمان هم رعد و برقي زد و باريدن گرفت،احساس كرد خدا هم دلش برايش سوخته بود،مادر نزديكش آمد نيم نگاهي به صورت مهربانش انداخت با خود انديشيد كه مادرش چقدر خوش خيال بود و فكر ميكرد حالا كه آخرين دخترش هم عروس شده آخرين تيرش را به هدف زده و غصه اي ندارد،از آنجايي كه دلش مي خواست آسمان آرزوهاي شيرينش را خراب نكند اشكي كه نزديك چكيدن بود مهار كرد ،نگاهي تمام به صورتش انداخت واقعا خرسند بود در آغوشش پناه گرفت، مادر نوازشش كرد و زير گوشش گفت:

غصه نخور دخترم كم كم بهش عادت ميكني.

در دل با خود گفت:آه خدايا مادر مي دانست دوستش ندارم،ولي چه مي گفت…عادت! مگر مي شود؟!، غرق در افكارش بود كه متوجه صداي علي آقا شد:

حميرا جان سوار اوتول شو وقت رفتنه.

برگشت سمت مهمانان،غلام ريز مي خنديد،با اينكه برادرش بود ولي نمي توانست دوستش بدارد حتي دلش هم برايش تنگ نميشد ولي پدر با چهره بيمارش به دخترش لبخند مي زد سمتش رفت و تنگ در آغوشش گرفت و برايش آرزوي سلامتي كرد،از تهمينه و فاطمه و برادرهاي كوچكش يوسف و رضا با اشك و بوسه خداحافظي كرد ولي سمت غلام نرفت كسي هم اصراري نكرد كه سمتش برود، فقط مادر يكبار با چشم و ابرو اشاره كرد كه با غلام هم خداحافظي كند ولي چون مي دانست دل خوشي از او ندارد اصرار نكرد، وقتي سوار اوتول علي آقا شد حس غم انگيزي به او دست داد، صداي آهنگ الهه ناز از ضبط اتولش شنيده مي شد.

اي الهه ناز…با دل من بساز …

خوب نگاهش كرد، هنوز هم احساس نميكرد همسرش است، ظاهرش به نسبت مردم شهرشان بسيار شيك و پيك بود، همچون هنرپيشه هاي سينما ريش و سيبيل نداشت، بقول پدر اتو كشيده بود، كت و شلوار براق سورمه اي و پيرهن سفيد تنش بود و كرواتي قرمز بسته بود، موهاي مجعدش را روغن ماليده بود و روبه بالا زده بود حميرا با وجود اينكه مي دانست شوهرش خوش تيپ است ولي نمي توانست دوستش بدارد.

هميشه انقدر كم حرفي حميرا.

سرش را به سمتش چرخاند، علي آقا لبخندي زد كه هيچ به دل حميرا ننشست.

نه هميشه.

پس چرا با من يك كلمه هم حرف نمي زني؟؟

ياد شعري افتاد كه در كتاب ادبيات خوانده بود.

مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.

نفهميد حرفش را گرفت يا نه ولي خودش را به نشنيدن زد.

به نظرم بهتره بخوابي، بنظر خسته مي رسي راه زيادي مونده تا طهرون.

درست مي گفت خسته بود، خسته روحي، چشمهايش را بست تا اندكي بخوابد ولي چه خوابي تا پلك روي هم گذاشت مدام كابوس ديد، با صداي هولناكي در جاده از خواب بيدار شد دور و اطرافش را نگاه كرد سرش روي پاي مادر بود و صداي موزيك مورد علاقه پدر شنيده مي شد!!  مادر وقتي متوجه دخترش شد دستش را آرام بر سرش كشيد و گفت:

نترس دخترم خطر از بيخ گوشمون رد شد هي به اين بابا علي شما مي گم شب رانندگي نكنه.

پدر در حين اينكه رانندگي مي كرد گفت:

حميرا جان الان كه شب نيست دم دماي صبحه.

و مادر ادامه داد:

بحرحال انقدر تو شب رانندگي كردي كه الان هوش و حواست سرجاش نيست نزديك بود همگي بريم زير كاميون.

پدر لبش را گاز گرفت و در حالي كه از آينه نگاهمان مي كرد گفت:

يه بلا نسبت بگو خانم.

هانيه همه جا را خوب وارسي مي كرد برادر بزرگترش كنار پدر نشسته بود و در خواب عميقي فرو رفته بود انگار نه انگار اتفاق وحشتناكي در حال رخ دادن بوده، به بيرون از ماشين نگاه كرد نور خورشيد از لابلاي درختان سبز جاده شمال به بيرون مي تابيد، دوباره خواب ديده بود كابوس زندگي مادرش را، هانيه اين روزها كه كمي از درس و فعاليتهايش در بيمارستان فارغ شده بود مشغول نوشتن رماني درباره زندگي مادرش حميرا بود و نام رمان را نيز به خاطر مادرش حميرا انتخاب كرده بود آن قدر خودش را غرق در رمان كرده بود كه گاه احساس مي كرد او و مادرش يكي هستند ولي از ته قلب مسرور بود كه سالها بعد از مادرش به دنيا آمده است حميرا كه هيچگاه نتوانسته بود آن طور كه مي خواست زندگي كند در دخترش رزوهايش را نظاره مي كرد دختري كه متخصص زنان و زايمان شده بود .

 

#زهرا_دلشاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

11 − 1 =