داستان کوتاه «جایی لابلای زمان!»؛ الهه برزگر

منتشر شده توسط | مرداد ۲۴, ۱۳۹۶

«جایی لابلای زمان!»

 

 

“باز همان بحث همیشگی! نمیفهمم مشکل رنگ آبی چیست؟

تمام چیزهای خوب در اطرافمان آبیست.مثلا همین آسمان..

نمیدانم چرا پدر آنقدر اصرار دارد تا قرمز بپوشم. شنل قرمز برتن کنم یا فرش اتاقم قرمز باشد! میگوید:

– اجدادمان همگی از این قانون پیروی کرده اند.تو حق این قانون شکنی را نداری پسر..

اطاعت از قوانین دست و پاگیری که مارا از خودمان دور میکند فایده اش چیست؟!جز اینکه باعث و بانی حسرتی شوند که تا عمر داری روی دلت سنگینی می کند.

دربه صدا درمی آید و پس از لحظه ای خدمه ی بخش آشپزخانه وارد می شود. دم در می ایستد.سلامی می کند و منتظر اجازه ی ورود می ماند. برخلاف چیزی که از ظاهر خدمتکاران آشپزخانه انتظار می رود،کیوان مرد لاغراندامیست با چهره ای کاملا معمولی.تاامروز ندیدم کسی غیر از او برای من صبحانه آورده باشد.راستش را که بخواهید خودم هم چنین اجازه ای نمی دهم شاید آن هم بعلت اینکه او یکی از کسانیست که به عقاید من قلبا احترام میگذارد هرچند که مخالف باشد!

به این میگویند منطق!!

میگذارم نزدیک شود و بدون اینکه کوچکترین نگاهی به من بیاندازد میز کوچک متحرکم را نزدیک تختم میکند؛ سینی صبحانه را رویش می گذارد دوباره برمی گردد دم در و منتظر اجازه ی خروج می شود. نگاه از او برمیدارم و درحالی که شکر در چای میریزم می پرسم:

-کیوان.. تو میخوای خدمه ی مخصوص من باشی؟

از شنیدن این پیشنهاد یکه میخورَد. انگار انتظار شنیدنش را نداشت.خوب خودش را جمع و جور می کند تا نفهمم دست و پایش را گم کرده اما از دیدم پنهان نیست. اصلا من شیفته ی همین رفتارهای او هستم. خلاصه پس از چندی زبان باز می کند و می گوید:

-باعث افتخارمه شاهزاده.. درخدمتم.

دوباره چشم به استکان چای میدوزم و می گویم:

-خوبه..تا ظهر حکمتو دریافت میکنی. برو آماده شو..

از اتاق خارج میشود و من هم با خوشحالی به صبحانه ام میرسم. نمیدانم چرا ولی احساس نزدیکی عمیقی با کیوان دارم. یک چیزی درون اوست که آدم را جذب می کند.البته مدتهاست اورا زیر نظر دارم و میدانم که نیمه شب رزمی تمرین می کند و این از تغییرات بدنی او هم کاملا پیداست. آدم خوش مشربیست و شخصیتی قوی دارد و می شود گفت  درکل از آن  آدمهاییست که میتوان رویش حساب کرد!

پس از اتمام صبحانه، دستی به موهایم می کشم و لباسم را برتن می کنم که رویه ای آبی دارد و مطمعنم پدر باز بادیدن من بااین سروشکل بهم میریزد ؛اما چه کنم..دست خودم نیست.. از قرمز بیزارم..عصبی ام میکند.

چرخی نزدیک آینه میزنم و با یک نفس کوتاهی از اتاقم خارج می شوم.راهروی پهنی که با قرمز، فرش شده و سراسر دیوارهایش تصویرهای بزرگی از اجدادمان و پادشاهان کشورهای دوست است را از نظر میگذرانم.اتاق من تنها و اخرین اتاق این راهروست و نگهبانان هم هر چند قدم یکی برای محافظت از من در این بخش سوت و کور ایستاده اند که همگی با دیدن من سری تکان می دهند و صاف می ایستند.

سالن بزرگ هم همیشه ی خدا درحال تمیز شدن و رفت و آمد است.از پله های شرقی قصر که به اتاق پدر می رسد می روم بالا و نگاهی به پله های غربی می اندازم که تمامی اتاقها و بعلاوه سالن همایشات در آن سمت قرار دارد.از بالا سالن پایین بسیار باشکوه بنظر می رسد آن هم با پنجره های بزرگی ک در اطراف درِ اصلی هستند و نور چشمگیری به تمام این منظره می تابد. اتاق پدر هم تنها اتاق سمت شرقیست و از وقتی که مادر اسمانی شد؛ تصاویر روی دیوارها تماما تصویر چهره ی ملکه ی زیبای قصر پدر شده است. نزدیک اتاق می شوم و به در میکوبم. اجازه ی ورود میگیرم؛ نفس عمیقی می کشم و وارد می شوم. پدر رو به پنجره ایستاده و به حیاط نگاه می کند. سلامی میکنم و وقتی متوجه میشود من هستم از جدیت خود کم میکند و بدون اینکه برگردد و نگاهی به من بیاندازد میگوید:

– باز هم آبی به تن کردی؟!

طوری که انگار دست و پایم را گم کرده ام، لبخندی می زنم و می گویم:

-اخه پدر..نمیدونم چرا نمیخواین قبول کنین که آبی یعنی آرامش!اعتماد به نفس،تسکین  دردهام و رنگ روزی که بدنیا اومدم پدر؛ یعنی چهارشنبه! اصلا آبی یعنی خودِ من..

فقط کافیه یکبار امتحان کنین اونوقت میبینین که…

میپرد میان حرفم و بطرز معترضانه ای می گوید:

-دوباره شروع نکن پسر.. کدوم پادشاهی رو دیدی که آبی بپوشه ، قصرش آبی باشه یا مثلا وقت تاجگذاری شنل آبی به تن کرده باشه ..اجدادمون ازین افکارت عصبانی میشن..

وقتی پدر می خواهد که چشم بسته از گذشتگانمان پیروی کنم عصبی میشوم.نمیتوانم قبول کنم.هر آدمی زندگی جدا و مربوط به خودش را دارد.نمی شود از یک نفر انتظار داشت تا مانند اجدادش رفتار کند و یا مانند انها فکر کند زیرا اوست که سرنوشت خورا میسازد و این، چیزیست که تا دنیا دنیاست برعهده ی خودِ فرد است و این زندگی، زندگی خودِ او!

می گویم:

-پدر بخاطر خدا بس کن..من نمیتونم درحالی که اصلا نمیفهممشون و حتی وقتی اصلا اجدادی که شما میگید رو خوب نمیشناسم ازشون تبعیت کنم.. شما اینطور فکر می کنید و سلطنتتون منطبق براین اصله اما من…

و ناگهان به یاد کیوان می افتم،سکوت می کنم؛ نفس عمیقی می کشم و قبل از اینکه دوباره حال پدر از این بحث های تکراریِ بینمان بد شود ، حرف را عوض می کنم :

-راستی پدر.. کیوان رو که یادتونه.. میخوام که خدمتکار مخصوص من باشه..

نفس عمیقی میکشد و پس از تاملی کوتاه میپرسد:

-کیوان..!! فکر میکنی که فرد مناسبیه؟

با خوشحالی جواب میدهم:

-اوه بله ..البته!

سری تکان می دهد و میرود پشت میز کارش تا حکم را بنویسد و مهر کند. به اتاق پدر که نگاه می کنم؛ بااینکه رنگ قرمز تمام درودیوار را گرفته ولی همچنان از شکوه و جلال اتاق یک پادشاه برخوردار است.

با سرفه ی پدر چشم از درودیوار میکشم و خوشحال از صادر شدن حکم، خدمه ای که  معمولا پشت در می ایستد را صدا میزنم تا بیاید حکم را بگیرد و ببرد به کیوان برساند.

نفس راحتی می کشم و با لبخند ، قبل ازاینکه از اتاق پدر خارج شوم ،تعظیمی کرده،میگویم :

-من میرم سواری ..

و درحالی که چهره ی آرام و مهربان پادشاه را مینگرم از در خارج می شوم.

من و پدر در عوامل مربوط به سلطنت در اکثر مواقع اختلاف نظر داشتیم.یادم نمی آید وقت گذاشته باشم و بااو درباره ی احساساتم حرفی زده باشم.پدر مردی جدی و تودار است و گاها سریع عصبی میشود.اما بااینحال انقدر مهربان است که تعجب میکنی ؛و شاید هم این ها از خصوصیات بارز رفتاری قرمز هاست. به سراغ اسب سفیدم می روم که با دیدن من شیهه می کشد و پاهایش را بالا و پایین می کند. نوازشش می کنم و سوار براو می روم پی ماجرا جویی های هرروزه ام.

دیروز  با لباس عادی رفتم تا میان مردم شهر قدم بزنم.. اشک و لبخندشان را که دیدم با خودم عهد کردم کاری کنم دیگر کودکان شهرم بخاطر غم نان اشک نریزند..سعی کردم خودم را بگذارم جایشان اما نشد..آنقدرها درک نمیکردم دردشان را اما دارم سعیم را می کنم.تصمیم دارم به همراه کیوان بیشتر این اطراف بیایم.

دلم از خودم گرفته..از اینکه نمی دانم چه میخواهم و اصلا باید به چه چیز فکر کنم.گاها ارزو میکنم کاش یک ادم عادی بودم و فقط غم نان و اینطور چیزها داشتم اما امکانش نیست.

وارث سلطنت بودن یعنی کلی مسعولیت.یعنی اگر یک شب کسی در سرزمین تحت حاکمیت تو با اشک سر بر بالین بگذارد، تو کارت را خوب به انجام نرسانده ای. و من که به هیچ وجه حاضر نیستم پا جای پای اجدادم بگذارم و این باعث ناراحتی پدر و اختلافاتمان شده بسیار عذابم می دهد.

یک وقت چشم باز میکنم و میبینم که از قصر که هیچ از شهر هم دور شده و به جنگلی که در خارج از شهر قرار دارد رسیده ام.حس عجیبی سراسر وجودم را گرفته. یادم می آید پدر هرگز اجازه نمیداد وارد این جنگل بشوم و با خرگوش های پشمالو و زیبایش بازی کنم. میگفت:

-اینجا برای هیچ ادمی مناسب نیست..پر از بره هاییست که در حقیقت خودشان نیستند..

اصلا نمیفهمیدم یعنی چه..فقط از پدر دلگیر بودم بخاطراینکه نمی گذارد مانند بچه های دیگر به هرجایی که دلم می خواهد بروم و هربازی که دلم می خواهد انجام دهم.. حالا معنی جمله اش را میدانم اما تنها چیزی که نمیفهمم این است که چرا پدر از این جمله استفاده کرده!!

دل را به دریا میزنم و با خودم میگویم:

-خب.. حالا دیگه بزرگ شدم..خودم میتونم از خودم مواظبت کنم..مثلا ولیعهدم..نباید از چیزی بترسم.

افسار اسب را تکان می دهم و آرام آرام وارد جنگل سبز درختان کاج و افرا می شوم. از دور، مکان تاریکی به نظر می رسد اما هرچقدر که واردش می شوی انگار روشن تر می شود و بر زیبایی اش افزون تر..

عطرِ نمِ جنگل، سرسبزی شگفت انگیزشان و هاله های نوری که از لابلای شاخ و برگ درختان جا باز کرده اند و در دل جنگل میتابند. کف اینجا پر از علف های ریز و گلهای وحشی آبی رنگیست که آنقدر قشنگ و ضریف اند که ناخوداگاه مواظب این هستی که پا رویشان نگذاری.

نمیفهمم چرا پدر انقدر از این جنگل بیزار است و ورود به اینجا را منع کرده!

از اسب پیاده می شوم و دستی روی علف ها می کشم.حس خوب تریِ این علف های ابریشمی را هرگز از یاد نمی برم. با خودم عهد میبندم دخترها اگر پایشان به اینجا باز شود از دیدن این منظره و این گلها از خوشحالی غش کنند.

آرامش اصلا گاهی یعنی بروی یک گوشه و با خودت خلوت کنی..

یک گوشه ی دنج گیربیاوری بدور از همه ی آدمها؛ تا بتوانی با خیال راحت و به دور حرف و حدیث های دیگران کمی خودت را بریزی وسط میدان و خوب و بدت را از هم سوا کنی و ته قصه برای آن قسمت از وجودت که بوسیله ی دیگران لگدمال شده اشک بریزی و نازش را بکشی.گاهی آرامش در چیزهای ساده ای جاخوش کرده که دیده نمی شوند.

 

یک لحظه به خودم می آیم و میبینم اسب سفیدم نیست..

ترس عجیبی تمام وجودم را احاطه می کند.. یعنی چه.. تاهمین چند لحظه ی پیش کنار من بود.. اصلا این اسب تربیت شده است و تا کنون پیش نیامده سرخود بگذارد برود.. چند قدمی را به اطراف میدوم و اسب را صدا میزنم.

-درخشش.. درخشش.. کجایی دختر خوب..

آنقدر به اطراف دویده ام که حس می کنم الان است نفسم بند بیاید و تلف شوم. تازه میفهمم که واقعا نیاز دارم تا از کیوان کمی رزمی بیاموزم. فکر نمی کنم یک پادشاه نازک نارنجی که حتی توان دویدن هم ندارد بدرد این مملکت و مردم بخورد.

خسته ام..می ایستم و دستی به کمر میزنم و نفسم را به سرعت بیرون می دهم.و در کمال تعجب میبینم که درخشش دقیقا همانجایی ایستاده که اول بود.انگار نه انگار که تکانی خورده باشد درحالی که مطمعنم تاچند لحظه ی پیش آنجا نبود..اعتراف می کنم کمی ترسیده ام..

به یاد حرفهای پدر افتاده ام..بره ای که شکل حقیقی اش نیست! فکر می کنم حالا واقعا دارم حس می کنم یعنی چه.

سرم را در دستانم می گیرم و خود را آرام می کنم:

-فکر بیخود نکن پسر.. توفقط خسته ای و اینا همه از خستگی و فکر کردن به مسایل مختلفه..بهتره به خودت بیای..

می روم به درختی که درخشش کنارش ایستاده تکیه می دهم و باز محو زیبایی جادوگونه ی جنگل و قشنگی و ظرافت گلهای کوچک آبی میشوم که تشعشع نوری که از پای درخت روبه رویی ام به چشمم می خورد توجهم را به خود جلب می کند. نزدیک می شوم و خاک و علف را کنار می زنم. جعبه ی حلبی کوچکی میبینم که زنگار شده و انگار مدتهاست که اینجا افتاده.

یعنی چه کسی این جعبه را اینجا رها کرده! اصلا این جنگل ممنوع است. چه کسی این قانون را نقض کرده.. البته به غیر از خود من..

افتاب به وسط آسمان رسیده. انگار ظهر شده و بهتر است به قصر برگردم تا پدر چیزی از ماجرای امروز سردرنیاورده.

جعبه را توی خرجین اسب میگذارم. نگاهی به جنگل می اندازم و سپس به تاخت به سمت قصر می روم. خوشبختانه درست به موقع می رسم. همینکه وارد سالن می شوم خدمتکاری به سمتم می اید و با هراس و نگرانی اش می گوید:

-کجا بودین شاهزاده؟ وقت غذای ظهر شده و پادشاه منتظر شما هستن..لطفا سریع برید پیششون.

خود را جمع و جور می کنم و می گویم:

-باشه..حتما.. به ایشون بگید میرم لباسمو عوض می کنم و فورا میام.

خدمتکار می رود و سریعا به سمت اتاقم می روم.کیوان را میبینم که با عصبانیت و نگرانی دم در اتاق ایستاده و با دیدنم، خیالش آسوده شده اما حس می کنم همچنان عصبی باشد. رو به او می گویم:

-وای کیوان.. نپرس چی شده.. یه اتفاق عجیب افتاده..

جعبه ی حلبی را در دستش میگذارم و ادامه می دهم:

-بیااینو بگیر ..در جعبه رو باز کن تا برگردم.

باعجله لباسی عوض می کنم و به سمت سالن غذاخوری می دوم. پدر با خشونت پشت میز نشسته و انتظار می کشد.

سلام میکنم و قبل از اینکه بنشینم میگویم:

-پدر معذرت میخوام که دیر کردم.. رفته بودم اطراف شهر سواری و زمان از دستم دررفته بود و… و اینکه.. خب معذرت میخوام ..و..

که پدر میان حرفهایم می آید و سری تکان می دهد و با جدیت می گوید:

-زمان، پسر.. زمان! خوش وقت بودن از خصوصیات بارز یک پادشاه خوبه .. تو هرگز نباید دیر کنی.

این یکی حق بااو بود و موافقش بودم.سر افکنده عذرخواهی کردم و نشستم پشت میز و خدمتکاران شروع به سرو غذا کردند.

و قبل از اینکه اولین لقمه ام را قورت بدهم به فکربچه ای می افتم که امروز در شهر دیدم.لقمه را کنار میگذارم و باناراحتی می گویم:

-خب.. پدر.. چرا فکری به حال قشر ضعیف نمی کنید؟

پادشاه نیم نگاهی به من می اندازد و در حالی که دوباره مشغول خرد کردن گوشت میشود میپرسد:

-قشر ضعیف؟؟ منظورت از این حرف چیه؟!

و من که انگار فرصتی برای گفتن عقایدم یافته ام میگویم:

-خب.. خب ببینید.. من امروز بین مردم بودم و وضعیتشونو دیدم.. بسیاری از افراد بودن که زیر فشارهای زندگیه فقیرانشون داشتن له میشدن.. پدر دیگه نمیخوام تو این سرزمین بچه ای رو ببینم که از گرسنگی گریه کنه.

عصبی می شود و می گوید:

-تو چی میدونی پسر.. حکومت هرماه به مردم یک کیسه برنج و مایحتاج زندگی میده.. چی ازین بهتر..

وای خدای من.. انگار به کسی که قصد اموزش ماهیگیری دارد ماهی بدهی و انتظار داشته باشی ماهیگیری اموخته باشد.سرم سوت می کشد:

-خب معلومه که این طرز فکر عملی نیست پدر..هرگز به ماهیگیر ماهی نمیدن..ماهیگیری یادش میدن.

-این مردم همینطوریشم مالیات نمیدن.. کمک بیشتر یعنی ضرر حکومت.

-نه ..مخالفم. ما باید کاری کنیم که اونها کار کردنو یاد بگیرن. کار بدیم بهشون. اونوقت همه کار میکنن.اقتصاد شهر رونق میگیره و با رضایت مالیات میدن که اون هم مقدار کمیش باید بره خزانه و باقی خرج رفاه خود این مردم بشه پادشاه..

پدر که تاکنون در سکوت به سخنرانی من گوش میداد؛ غذایش را رها میکند و می ایستد..

گمان می کنم که بخواهد باز هم جریمه ام کند و یا سرم فریاد بکشد که پسر نادانی هستم و اینها، اما در کمال تعجب می گوید:

-حرفهات درسته..بهش فکر می کنم.

و می رود!

همچنان متعجب و خوشحالم از اینکه حرفهایم رویش موثر بوده. میلی به غذا ندارم و کنجکاوم بدانم درون آن جعبه چیست. سالن غذاخوری را ترک می کنم و به اتاقم برمی گردم.

کیوان در جعبه را باز کرده و کنار پنجره منتظر ایستاده.

کنجکاوانه می پرسم:

-توش چی بود؟

می گوید:

-فقط یه دفترچه قربان..

با طرف جعبه می روم که روی تختم قرار دارد. دفترچه ی کهنه ایست که پر از گردوخاک شده..

می گیرم وبازش می کنم.آنقدر باید احتیاط کنم که از هم باز نشود.

برای لحظه ای به این فکر میکنم که بدون اجازه به وسیله ی دیگران دست زده ام. مشخص است که کسی سالهاست بدنبال این جعبه نبوده اما خب..

عهد میبندم که وقتی کنجکاوی ام فروکش کرد با مقداری پول بعنوان خسارت بروم بگذارم سر جایش.

شروع به خواندن دفترچه می کنم.. حس عجیب و بچگانه ای دارم. انگار گنج پیدا کرده ام.

”  بنام یزدان!

امروز از روزهای عجیبیست که نمیدانم چکارش کنم. شوهرم درحالی که تازه دو روز از ازدواجمان گذشته مرد؛ و انقدر شکه و ناراحتم که دلم میخواهد بمیرم.اخر چکار کنم..

یک زن جوان بیوه ؛آن هم در این شهر کوچک.. خدای من طاقت ندارم.. می روم قدم می زنم.

نمی دانم پدرومادرم چرا باید انقدر زود ان هم درست قبل از ازدواجم می مردند و مرا تنها رها می کردند. به خیالشان یکی کنارم هست. آن هم که ببین..بااینکه همسن پدرم بود اما هرچه که بود اسمش شوهر بود و به او نیاز داشتم. آن هم که رفت.. حالا تنها ترین آدم روی زمین شده ام.. می روم سمت جنگل و کمی گل صحرایی می چینم. همیشه ی خدا حالم را خوب کرده اند. .اما اتفاقی افتاد که برای همیشه زندگی ام را تغییر داد..”

انقدر غرق در خواندن دفترچه بودم که نفهمیدم کیوان مدتهاست بالای سرم ایستاده و مرا صدا می زند:

-شاهزاده.. مثل اینکه خیلی جذاب بوده براتون.. پادشاه پیغام دادن برای جلسه ای فوری با وزرا به سالن همایشات برید.

با شنیدن خبر پوزخندی میزنم. حتما میخواهد موضوع امروز را علنی کند:

-راستی کیوان.. چه وقت از روزه؟

نگاهی به ساعت خورشیدی می اندازد و می گوید:

-وسط بعد ازظهر و نزدیک غروب قربان.

لباس رسمی می پوشم و به طرف سالن میروم.کیوان هم دیگر همه جا دنبال من هست.وزرا با دیدن من از جایشان بلند می شوند و من هم بااحترامی به پادشاه در جایگاهم حاضر می شوم.

چند ساعت بعد در حالی که با جدیت تمام روی حرفی که سر ظهر به پدر گفتم پافشاری می کنم از سالن خارج میشوم و به سرعت به اتاقم بر می گردم.دفترچه را برمی دارم و ادامه می دهم:

“.. در حال چیدن گلهای آبی بودم که پیرزنی را دیدم که خیره نگاهم می کند. هول شدم و راستش ترسیدم. هرگز از نگاه خیره دل  خوشی نداشتم. بعداز چند لحظه می گوید:

-دختر جون روی خوش زندگی رو میبینی اما بعد مدتی اتفاق عجیبی تو رو به یه نقطه ی دیگه از زندگی میبره..

و با خنده میرود دنبال کارش.. باتعجب به رفتنش نگاه می کنم. یادم نمی آید اورا هرگز در شهر دیده باشم. اصلا اینجا فالگیر نبود.. تازه اگر هم بود این ساعت در جنگل چه می کرد؟!

بیخیال حرفهای پیرزن چند روز مداوم، به جنگل می رفتم و گل میچیدم. گلها را می فروختم و این راه شده بود خرجی زندگیه تنهای من.

تااینکه بعد از مدتی سروکله ی جوانکی پیدا شد. شیک لباس می پوشید و عاشق طبیعت و گلها بود بااینکه از سرووضعش مشخص بود از اشراف است و مطمعن بودم پسر دست و پاچلفتیست که حتی عرضه ی دویدن دنبال مرغ را هم ندارد.

چند وقتی هرروز آمد و از من گل خرید. یک روز به دنبالم تا جنگل امد. موذب بودم. گفتم چرا هرروز به اینجا می اید؟

میگفت می اید مواظب من باشد..جوابهای سربالا میدادم و اعتنایی نمی کردم به خودم آمدم و دیدم اگر نیاید و نبینمش زندگی ام نمیگذرد..هرروز یک بخش از زندگی ام را به او میگفتم. او هم از دردسرهای اشرافیت و اینکه هرکاری دلش میخواهد نمی تواند انجام دهد تعریف می کرد.تااینکه یک روز گفت:

-میبرمت پیش خودم و ازت مراقبت می کنم. دیگه اجازه نمیدم کار کنی بانوی زیبای من..

خجالت کشیدم. در دلم خوشحال شده بودم. گفتم:چجوری؟ تو یه اشراف زاده ی عادی هستی.

چشمکی زد و گفت: از کجا معلوم؟ شاید ادم مهمی باشم..

و درحالی که سوار بر اسبش میشد گفت : دو روز دیگه آماده باش میام دنبالت..منتظر بمون..

بااینکه دلیلی نداشت حرفهایش را باور کنم منتظرش ماندم. نمیدانم چرا اصلا اینکار را میکنم.یک ماه از اشنایی من و ان جوانک می گذشت اما باز این دلیل نمیشد دل به کسی که نمیشناسمش ببندم.

غروب روز قرار شد و از او هیچ خبری نبود.و من که آماده، دم در خانه ام ایستاده بودم با چشم گریان و غصه ی فراوان در حال رفتن به داخل خانه ام بودم که صدای شیپوری مرا به خودم آورد.

مردم داشتند جمع می شدند و آن شیپورزن به همراه هیعتی به طرف منزل من می آمدند درحالی که کجاوه ای را به دنبال خود می کشیدند..”

دفترچه را بستم. شب شده و من انقدر خسته ام که نای هیچ کاری برایم نمانده.روی تختم دراز میکشم و نمیدانم کی بخواب میروم.

چند روزی میگذرد و پدر وزرا را قانع کرده که به مردم بهای بیشتری بدهند و انها را در چرخه ی اقتصادی شهرو حکومت دخیل کنند.

به اتاق پادشاه می روم تا بابت این پیروزی تبریک بگویم.

با دیدن پدر با خوشحالی شروع به تعریف و تمجید از او می کنم و او هم بادی به غبغب انداخته و لبخند می زند.

تااینکه از دهانم در میرود و به جنگل اشاره میکنم:

-.. اره.. واقعا خیلی خوشحالم و بهتون افتخار میکنم پدر.. وقتی توی جنگل هم بودم داشتم به این قضیه فکر میکردم..

که ناگهان لبخند پادشاه محو شد و رنگ چهره اش تغییر کرد. و من که تازه فهمیدم عجب خرابی به بار آوردم ، من و من کنان گفتم:

-خب..خب.. پدر من.. نمی خواستم برم اونجا..ینی.. یهویی پیش اومد.. اصلا.. اصلا اونجا خیلی قشنگه.. چرا ممنوعه اخه… هرگز نتونستم بفهمم اینو..

پد ر سعی داشت عصبانیتش را کنترل کند؛اما طاقت نیاورد و فریاد زد:

-چرااینکارو کردی ؟ چرا قانونو نقض کردی پسر؟ تو ولیعهدی.. اره قشنگه اما تو هیچی نمی دونی.. چرا نمی خوای اینو بفهمی که اگه اجازه نمیدم پا بزاری اونجا فقط می خوام ازت محافظت کنم..

و درحالی که اشک میریخت، برروی زانوهاش افتاد و گفت:

-..من نمی خوام تورو هم از دست بدم..

تا کنون ندیده بودم که پدرم اینطور اشک بریزد..آ ن هم جلوی من.. خودم را سرزنش میکردم ازینکه فقط بخاطر یک جنگل لعنتی اورا ناراحت کرده ام. اما بخشی از حرفهایش دوباره مرا به فکر واداشت.من چیزی نمی دانستم؟ یعنی از چه باید باخبر می شدم؟

روبروی پدر زانو می زنم و درحالی که اشکهایش شدیدا آزارم میدهد، با مهربانی و شرمندگی می پرسم:

-پدر..انگار باید چیزی رو بفهمم..بهتره بهم بگی.. من دیگه اون پسر کوچولو نیستم.. به گفته ی خودتون دیگه ولیعهدم.

اشکهایش را با دستان چروکیده اش پاک می کند و بطرز مصممی به من نگاه می کند و می گوید:

-باشه .. بهت میگم.. اما باید قول بدی وقتی همه چیزو فهمیدی به حرفام گوش بدی و دیگه نزدیک اونجا نشی.

کنجکاوی، ترس،نگرانی و کله شقی امانم نمی دهد :

-ادامه بده.. ادامه بده لطفا..

نفس کوتاهی می کشد و شروع می کند به حرف زدن:

-پسر جوان و کله شقی بودم و عقاید پدرمو قبول نداشتم. درست مثل الانِ تو.. یک روز که با پدرم بحث کرده و از قصر زده بودم بیرون ، درست وسط بازار پیرزنی رو دیدم که بهم خیره شده بود. فکرکردم گداست. خواستم پولی بهش بدم تا بره پی کارش اما دستمو رد کرد و با پوزخندی گفت:

-با پدرت نجنگ..به نفعته مرد جوان..سرنوشت عجیبی داری پادشاه. عاشق زنی میشی از رعیت هات که یک روز وارد هاله ای از نور میشه و تو دیگه …

و از کنارم میگذره..من کاملا گیج بودم. نمی فهمیدم اون پیرزن یکهو از کجا پیداش شده بود که انقدر راجع به من اطلاعات داشت. خب ..میدونست من کی هستم و حتی می دونست با پدرم بحث کردم. دنبالش دوییدم و پرسیدم:

-من دیگه چی؟

متفکرانه و عمیق نگاهی به من انداخت و گفت:

-نمیبینیش..

و سر چشم برهم زدنی غیبیش زد. شکه و هراسان بدنبالش رفتم اما هیچ جا نبود. آنقدر ترسیده بودم و حرفاش منو تحت تاثیر قرار داده بود که مدتها در انظار عمومی ظاهر نمی شدم و با هیچ دختری از رعیت هام ملاقاتی نداشتم حتی ناگهانی.

تااینکه یک روز که از شهر خارج شده بودم جنگل زیبایی رو دیدم که محوش شدم. درختان کاج و افرا.از دور تاریک بنظر میومد اما داخلش بی نظیر بود..گلهای وحشی آبی..عطر نمِ جنگل..

بعد اون زیاد به اونجا می رفتم..ینی هرروز. تااینکه یکبار دختر جوانی رو دیدم که داره گلهای وحشی می چینه و آواز غمگینی میخونه.محوش شدم. محو سادگی و زیباییش.محو صداش.. محو عشقی که در چیدن گلها بکار میبرد و کاملا پیدا بود.

حرفهای اون زن از یادم رفته بود و انگار داشتم بهش علاقه مند می شدم. هرروز به اونجا میرفتم بلکه ببینمش. بلاخره نزدیکش شدم و فهمیدم دخترک بیچاره بیوه است و هیچ کسو نداره.. اما اینا دیگه برام مهم نبود فقط میخواستم هرطور شده اونو به قصر بیارم و مال خودم بکنم. دوروز تمام با پدرم بحث کردم و تهدید کردم که از ولیعهدی کنار میرم و پدرم بخاطر منی که تنها وارث بودم قبول کرد. غروب رفتم سراغش..

اونوبه قصر آوردم و ازدواج کردیم. زیباییش شهره ی عام و خاص شده بود و همه جا حرف از ملکه ی زیبای من بود..

پدر همینجا حرفشو قطع کرد و بلند شد.به سمت تختش رفت و دراز کشید. من کاملا ناراحت و شکه بودم..یعنی چه اتفاقی داشت میفتاد.. بیاد دفترچه افتادم..اون نوشته های قدیمی..جعبه ی حلبی.. یعنی اون دفترچه ی مادر من ، ملکه ی زیبای این قصر بود؟ یه بیوه که پدرم..

باورم نمیشه.. احساس میکنم سرم درد گرفته و میخوام فریاد بکشم. اما هنوز یک چیزو نمی فهمیدم. اینها چه ربطی به نحس بودن جنگل داشت؟!

به طرف پدر رفتم و همینکه خواستم بپرس دیدم خوابش برده.. دلم بحالش سوخت.. رنج زیادی کشیده و اینها همگی تقصیر من بوده..

به آهستگی از اتاقش خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم. روی تختم دراز کشیدم و تصمیم گرفتم که صبح فردا حتما این سوال بی جوابم را از پادشاه بپرسم.

همین که نور خورشید چشمانم را غلغلک داد بلند شدم و قبل از خوردن چیزی لباس به تن کردم و خواستم بروم که کیوان جلویم را گرفت و گفت:

-کجا شاهزاده؟

گفتم: برو کنار ..باید برم پیش پدر..تو که دیشب شنیدی چه اتفاقایی افتاد..

-اما پادشاه رفتن به مرزهای شمالی سر بزنن و تا یک هفته بر نمی گردن قربان..

انگار یک تشت آب یخ بر سرم خالی کرده باشند.خود را کشان کشان به تخت می رسانم.

این عادت پدر بود.. وقتی از چیزی بسیار ناراحت بود یا میخواست از زیر مسعله ای شانه خالی کند یکهو غیبش میزد و تمام کارها و مسعولیت های قصر می افتاد روی شانه های من..

اعصابم بهم ریخته ..دلم میخواهد مادرم بود تا سر روی زانویش می گذاشتم و آرام می گرفتم. می گفتم که چقدر خسته ام.. چقدر آشوبم.. که کاش هرگز با پدر ملاقات نمی کرد..

قطره های اشکی که در چشمانم حلقه زده را پاک می کنم و به سرعت به سمت در می روم. کیوان هم بدنبالم می آید اما جلویش را می گیرم و می گویم:

-کیوان نه..خواهش میکنم.. باید تنها باشم.  تو تنها کسی هستی که بهش اعتماد دارم.

حکمی مینویسم و در دستش میگذارم مبنی بر اینکه:

” تاوقتی پادشاه و ولیعهد بازگردند مسعولیت اداره ی قصر به کیوان سپرده شده و حرف او حرف پادشاه است.لذا انتظار میرود از ایشان پیروی کنید.”

-…کیوان؛ بگیرش.. خواهش میکنم..تو مرد عاقل و قدرتمندی هستی.. مراقب همه چیز باش.

دفترچه را برمیدارم و به سرعت اتاق را ترک میکنم و به فریادهای کیوان توجهی نمیکنم.

بعد از چند دقیقه من و درخشش به تاخت درحال رفتن به سمت جنگلی هستیم که علت بوجود آمدن من شد.

هنوز همان تری..همان طراوت عجیب و هاله های نور درلابلای شاخه ها. و گلهای آبی رنگی که انگار هیچوقت قصد پژمرده شدن را ندارند..

پای درختی که جعبه را پیدا کرده بودم می نشینم. حالا دیگر نه شجاعم نه کله شق. فقط مانند پسربچه ی ترسویی شده ام که به دنبال مادرش می گردد.

دفترچه را از جیبم درمی آورم.تاآنجایی که خوانده ام باز میکنم. اما برگهای آخرش پاره شده .. نیست.. و این یعنی سرنوشت مادرو پدرم..یعنی سرنوشت خانواده ی سلطنتی گم شده..

هراسان به دنبال برگه های آخر می گردم.حتی زمینی را که جعبه آنجا بوده را می کنم اما نیست که نیست.. در همین احوالات صدایی نظرم را بخود جلب می کند.

پیرزنی را میبینم که نزدیک درخشش ایستاده و به من نگاه میکند. تا کنون هیچکس اینجا نبود. مردم عادی هم جرات نزدیک شدن به این جنگل را ندارند.. حالا این زن اینجا چه می کند.. حسابی گیج و متعجبم.

نگاهی به او می اندازم و ناگهان بیاد پیرزنی میافتم که پدر و مادر هم زمان اورا دیده بودند و چیزهایی را گفته بود که حالا به حقیقت مبدل شده ..

برای لحظه ای ترس را کنار می گذارم.تمام وجودم پر از خشمیست که او باعثش شده..اتفاقات عجیبی که بعد از ورود ناگهانی او به زندگیمان بوجود آمده و تمام مارا از ما ربوده.. با فریاد میپرسم:

-از من و زندگیم چی می خوای لعنتی.. مادرم و پدرم بس نبود؟ حالا نوبت منه؟ اصلا بگو با مادرم چیکار کردی؟ چه بلایی سرش اوردی لعنتی؟

پیرزن همچنان آرام است و عکس العملی به رفتارهایم نشان نمیدهد. پس از لحظه ای می گوید:

-مردجوان.. تو فقط قربانی شدی همین. بعد از سالها پا به اینجا گذاشتی.جعبه ای که طلسم در اون زندانی شده بود رو باز هم باز کردی و باعث شدی این قصه همچنان ادامه پیدا کنه..

اشک هایم میریزد.. سرم از این همه اتفاقات عجیب گیج می رود..این جنگل..طلسم.. مادر.. دفترچه..

اصلا معلوم هست اینجا چه خبر شده..

با نیمه جانی که برایم باقی مانده می گویم:

-مادرم کجاست.. بگو لعنتی..

بلند می خندد و می گوید:

-پسرک بیچاره.. من کاری نکردم.. وای بر شما انسانها.. خودتونو سریع می فروشید و یا فراموش می کنید..

من فقط باورشون رو دزدیدم. همین.. اونها خودشون اینو بهم دادن..خودشون اتش این طلسمو شعله ور کردن مرد جوان..

مادرت و حتی پدرت ، از هاله رد شدن.. شما دیگه هرگز همو نمی بینید تا اینکه شخص دیگه ای این داستانو بخونه و باورش رو به من نده..اونوقت شما دور هم جمع میشید و افسون این جنگل هم از بین میره.

-اما پدرم که توی مرزهای…

پیرزن می خندد و این رفتارهایش تمام روانم را بهم ریخته.

یعنی پدر هم گرفتار این افسون شده..

سرم گیج میرود..نمیتوانم بفهمم اطرافم چه میگذرد. نوری را میبینم  و دیگر…

به زمین می افتم و دیگر متوجه ی چیزی نمیشوم.”

 

سال ۱۳۹۶،درست چند سال پس ازبرخورد با هاله ی نور:

 

ازخواب بیدار میشوم. میلی به خوردن صبحانه ندارم. یک آپارتمان نقلی دارم که همیشه ی خدا شلوغ و شلخته است.. هنوز عادت نکرده ام خودم وسایلم را جمع کنم.

نوشتن کتابم را تمام کرده ام. با ناشر حرف زده ام و بی صبرانه منتظر خواندنش است.و اطمینان میدهم همگی از اینکه برایشان قصه ای تخیلی که بسیار ماهرانه و طبیعی گفته شده تعریف کرده ام،مرا بسیار تمجید خواهند کرد.

حالا سالهاست از ان ماجرا گذشته.. یعنی قرنها..

و من تبدیل به پیرمردی شصت و چند ساله ام که خانواده و جوانی ام  سرِ از دست دادن ” باورمان” نابود شد.. درستش این است بگویم گم شد.

البته از سن من قرنهاست که گذشته..ولی به عدد آدمهای این عصر میشود شصت!

مدت زیادی طول کشید تا بااینده ای که تبدیل به اکنونم گشته کنار بیایم.

حالا من جایی هستم که متعلق به من نیست.

هرچیز در زمان خودش زنده و زیباست.

باورها تمام سرنوشت انسان را می سازند و فروشی نیستند.

راستش بارها در کتابهای تاریخ بدنبال عصر حکومتمان گشتم اما گویی جایی لابلای زمان گم شده ایم.. انگار وجود نداشته ایم.

و حالا من ؛وارث سلطنتی هستم که محو شده!

لطفا اگر روزی دفترچه را پیدا کردید، با اطمینان به خودتان و حفظ باورتان آن را بخوانید!

سرنوشت گمشده ی من، در دستان شماست!

لطفا باورتان را از یاد نبرید..

 

-به پایانی بی پایان رسیدیم-

 

#الهه_برزگر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × 3 =