دو داستان کوتاهِ کوتاه؛ حسن شیردل

منتشر شده توسط | مرداد ۱۸, ۱۳۹۶

«قلب»

 

در اطراف ظهر مردی که قلبش درد می کرد. از خیابان گذشت. خودش را به درمانگاه رساند. پزشک معالج گفت:
– قلبتان جای کمی دارد. باید قفسه سینه تان را باز کنیم تا قلبتان آزدتر بتپد.
مرد پذیرفت. در اتاق عمل پزشک سینه مرد را شکافت. تمام سینه پر ازقلب بود و خبری از قفسه استخوان سینه نبود.

#حسن_شیردل


«خواب»

 

چند روز بود تعبیر خواب هر کس می کرد تعبیر نمی شد.
مردم عادت به خواب زیاد داشتند. پس خواب ها دیده می شد.
جز یکی که خود او بود که نمی خوابید تا خواب نبیند و بتواند تعبیر کند.هر چه نمی خوابید و تعبیر هایش بدتر می شد.
ملای نشسته در قبرستان نماز میت خوان، بالاخره از بی خوابی بیهوش شد. بیدار شد. مردم را دید هجوم آورده اند به حجره او در کنار قبرستان و به صف شده اند تا او از خواب بیدار شود و تعبیر خواب بگیرند.
شروع به شنیدن خواب ها کرد. خواب همه ی مردم شهر یکی بود.
همه در خواب، خواب دیده بودند. از بی خوابی بیهوش شده اند.

#حسن_شیردل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 + 18 =