حسین غیاثی

منتشر شده توسط | مرداد ۹, ۱۳۹۶

می ترسم از تاریک روشن ها
از قبل و بعد ِ گریه ی زن ها
از زندگی با هم ولی تنها
از بدرقه تا راه آهن ها
از شوق ِ غمگین ِ رسیدن ها
از «دوستت دارم» شنیدن ها
از هر چه با من هست می ترسم

از چای ِ مانده روی میز ِ او
از آرزوهای عزیز ِ او
از اسم روی سینه ریز ِ او
از ریتم موزیک مریض ِ او
از هر چه با من هست می ترسم

من می شناسم مثل غم او را
انگیزه ی آن چشم و ابرو را
آن خنده های ماجراجو را
آن تخت خواب ِ مست، آن بو را

گم کرده بودم آن خیابان را
پرواز روی بام تهران را
بغض ِ کنار سید خندان را
قرض قرار چای و قلیان را
آن موی بی رحم پریشان را
من می روم پیدا کنم آن را

 

#حسین_غیاثی


همه‌‌ عاشقای جهان
یه جوری شبیه همن
نمی‌ترسن از خاطره
که با هم قدم می‌زنن

همه‌ عاشقای جهان
یه جوری شبیه همن
یه جایی به هم می‌رسن
یه جایی به هم می‌زنن

یه حالِ بدی داره عشق
مثِ حالِ بعد از شکست
یه آهنگِ کوتاهِ شاد
یه لبخندِ غمگین مست

یه حال بدی داره عشق
مثِ ترسِ از ارتفاع
مثِ آخرین صحبتِ
یه اعدامیِ بی‌دفاع

بگو عشق یعنی همین
به این شهرِ بی‌اعتماد
به هر کی که از دست رفت
به هر کی که از دست داد

سکوتِ یه بغضه واسه
نشون دادن اعتراض
یه قصه‌س لبِ پنجره
یه قصه با پایان باز

مثِ آرزو کردنِ
کسی که برای تو نیست
مثِ خوندنِ یه نُته
که توی صدای تو نیست

مثِ آهِ اون لحظه که
کسی رو نگاه می‌کنی
همون لحظه‌هایی که تو
داری اشتباه می‌کنی

 

#حسین_غیاثی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × پنج =