نقش جابجایی ارکان گزاره در تأثیر عاطفی؛ سعید تقی نیا

منتشر شده توسط | مرداد ۴, ۱۳۹۶

نقش جابجایی ارکان گزاره در تأثیر عاطفی

سعید تقی نیا

الف : تندر، خارا شکاف تیغ ها مان، تیز

ب ؛ غرور از  لفظ شان لبریز و خشم از چشم شان، جاری

ج : کجایت داشت پنهان می توان ای اشک، در چشمم؟!

 

یکی از مواردی که از قابلیت های کم نظیر زبان فارسی، نسبت به سایر زبان ها است، حفظ مفهوم واحد، با جابجایی ارکان گزاره، و به فراخور مقام سخن است.

بدین معنا که با جابجایی عرف رایج جمله بندی، ( فاعل_ مفعول_ صفت و قیدها_ فعل ) در یک جمله، می توان تاثیر عاطفی و نقش یکی از اجزا را برجسته تر نمود. و این خاصیت، یعنی ایجاد تغییر عاطفی در متن.

در این تلقی از یک جمله، همان طور که ما به خاطر بهتر و بیشتر ماندن نقش یک کلمه در متن، آنرا به انتهای جمله، نزدیک تر می کنیم. و این بدان معناست که وقتی شخصیت واژه را در معماری زبان شناختیم، بنا به قصد مورد نظر، می توانیم در شخصیت کلمه، هویت جدیدی را به مخاطب مان انتقال دهیم. شخصیتی از کلمه که به فراخور موضوع، و نقش آن در تاثیر عاطفی، رابطه تام با مفهوم مورد نظر شاعر دارد.

به طور مثال، وقتی قرار بر برجسته کردن نقش فعل باشد ( یعنی خود اتفاق ) فعل را در انتهای گزاره قرار می دهیم. و وقتی که بناست، نقش فاعل را بعنوان موضوع اصلی یک اتفاق برجسته کنیم، آن را به انتهای جمله، انتقال می دهیم. یعنی نقش فاعل، مهم تر از نفس اتفاق است و هکذا.

با در نظر داشتن همین خاصیت، و در شرایطی که شاعر، اشراف و تسلط کافی بر فضا دارد، خود زبان و تغییرات نحوی در عرف معمول در زبان محاوره، می تواند به برجسته شدن زبان، کمک کند. و همین تغییر و جابجایی اگر با توجه به مفهوم و محتوای پیام و هسته منطقی معنا در متن صورت بگیرد، مخاطب را به فضای عاطفی و مورد نظر شاعر، بیشتر نزدیک می کند.

در نمونه الف، وقتی، قید در انتهای گزاره قرار می گیرد، عملا نقش تیز بودن تیغ، و مفعول را بر جسته تر می کند و مخاطب بیشتر، متاثر از شکل مفعول، در اتفاق، می شود.

در نمونه ب، نیز اگر به شخصیت کلمات دقت کنیم، این تغییرات، مشخصا در جهت تشبیه مضمر و‌ برجسته کردن نقش اتفاق را مورد نظر دارد، لذا قید حالت در انتهای جمله قرار گرفته است.

و در نمونه ب، تغییر در ارکان گزاره، با جابجایی نقش فعل( پنهان داشت، به، داشت پنهان ) ، و ضمیر متصل مفعولی( کجایت ) و قرار گرفتن مفعول، بعلاوه ضمیر متصل مفعولی ( در چشمم )، عملا، مفعول را بشکل منادا ( ای اشک )، در ساختار نحوی گزاره، پنهان می کنیم!

این یعنی فرم گزاره، با محتوا و هسته منطقی معنا در متن، به هارمونی مناسب و شکلی از استتیک رسیده اند که عملا نحو گزاره را مورد هدف قرار داده است. در صورتی که اگر جمله را حسب عرف رایج بنویسیم، چنین می شود. ( ای اشک، در کجای چشمم پنهانت می توان داشت)… می بینید، چقدر شخصیت کلام با جابجایی ارکان گزاره، می تواند در انتقال عاطفه و فرمی که در خدمت محتواست، یک کلام ساده را به اوج برساند؟

این سه نمونه، گوشه ای از شگردهای لفظی در سبک خراسانی است که بر اساس این خاصیت، یعنی تغییر ارکان گزاره ( البته کاملا حساب شده و با رعایت موسیقی درون متنی و شخصیت کلمات، و جایگاه اتفاق و اتفاقات در نظر شاعر ) شاعر می تواند تاثیر عاطفی متفاوت ایجاد کند.

اینها نمونه ای از ظرفیت های زبان فارسی است که متاسفانه، بخاطر بی اطلاعی بخش قابل توجهی از شاعران، و عدم شناخت آنها از جغرافیا و معماری زبان، روز به روز، زبان را به سمت بی هویتی پیش می برد. یعنی چون مهم انتقال پیام است، پس هر شکلی از نظام جمله بندی که ساده تر در دهان بنشیند، بهترین شکل، تلقی می شود. یعنی زبان و هویت آن، مورد نظر ما نیست! بلکه مهم کوتاه و کوچک کردن دال و مدلول های متن است.

سئوال اینجاست که اگر یک شاعر از خواص عاطفی و شخصیت واژه و نقش آن، در متن، بی خبر باشد، پس ، از چه کسانی باید انتظار داشت این المان ها را در یک متن، بشناسند و بکار ببرند؟ این جا دیگر بحث وزن عروضی و قالب سنت نیست. اینجا سخن از معماری زبان و شخصیت کلمات در یک جمله و تفاوت های عاطفی ممکن، در خاصیت های بالقوه یک زبان است. اگر قرار باشد، در یک متن فاقد وزن عروضی و رها از قالب و به رغم رها شدن، نه شاهد کشف، نه آشنایی زدایی و ایماژ، نه اندیشه و نه تخیل قابل اعتنایی باشیم، آیا پلکانی نوشتن آن، و آن هم به شکل ناشیانه، می تواند متمایز کننده یک کلام هنری، از غیر هنری باشد؟

این تغییرات در فرم ظاهری جمله، و تاثیراتی که برشمردیم، بخشی از امکانات زبان و گراماتولوژی زبان ما است و اگر بخش عمده ای از شاعران ما، بعلت عدم شناخت، از آن بی بهره اند، نمی تواند دلیلی بر استفاده نکردن از ظرفیت های آن باشد! یا کارکرد این روش ها، نشانه کهنگی لفظ.

به هر صورت باید بپذیریم که ما بعنوان فارسی زبان و مخاطب جدی ادبیات، اگر قرار باشد، کنار گذاشتن این ظرفیت ها را در شعر، نشان نوزایی یا شعر مترقی بدانیم، پس چه کسانی باید حافظ زبان و فرهنگ و هنر ما اصیل ما باشند؟

پ . ن :

نمونه الف ( اخوان ثالث )_ نمونه ب، ج (سعید تقی نیا)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *