سودابه زنگنه

منتشر شده توسط | مرداد ۴, ۱۳۹۶

فکر میکنم
زمین
اگر اسلحه را به آسمان نمی گرفت
قلب آسمان سوراخ نمی شد
پرندگان پرهای خود را
با خون نمی شستند
سرزمین های خوش بخت ٱنقدر دور نبود

فکر میکنم
اگر درختان پا داشتند
می رفتند
و صدای تبر را نمی شنیدند
بوی سوختن تنشان را

فکر میکنم
اگر اسلحه نبود
قدرت
بذرش کجا کاشته می شد
یا خوشه های مرگ را چە کسی درو می کرد؟

فکر میکنم
اگر بال داشتم
کجا پر می کشیدم
شاید به جزایر سلیمان
آنجا که پرندگانش
فقط آواز آزادی را بلدند
آسمانش زخمی نیست
زمینش تشنه خون
ودیوار
قفس
ندارد
به جایی که
آخر قصه فریاد ندارد!

 

#سودابه_زنگنه


هم آغوش دردها
سوگوار معصومیتم
یک سرزمین ابر می خواهم
تا تطهیر
تا رهایی از
شیاطین دوستت دارم!
تابوتی در من است
وطفلی کفن پوشیده
که لبهایش
برایم آمرزش می خواهد

 

#سودابه_زنگنه


“آینه ها”

شبگردی که با نگاه پی آدرسی نا معلوم
برای سایه ها سوت می‌زند
نگاه سربازی ست
که زودتر از
تفنگش شلیک می‌کند

سرباز در آینه
نگاه می‌کند
تفنگ را در سوت منعکس می‌کند
و دیگر شب ها
صدای گلوله نمی‌آید
و سایه ها می‌میرند
و در سنگرها سوت ویرانی
به خانه باز می‌گردد

#سودابه_زنگنه


“خواب های بیداری “

بیداریم
پریشان تراز
خواب هایم
پاهایم عقربەهایی
کە پیوستە
مرا روی خطوطِ
بیا زندگی کن می کشند
و من
که هرچه می دوم
به مقصد نمی رسم
خسته در غباری از خاطرات
دهانم را دوخته ام
این روزها در ترافیک
پشت تابلو
ایست ها
متولد می شویم
گریه می کنیم
می خندیم
این روزها
زندکی نمی کنیم
ومی میریم …
ودر دسته گلهای فروش نرفته
در آغوش چهار راهها
پرپر می شویم
خشک می شویم
حتم دارم
اگر درخت بودیم
معامله مان تبر بود
با قلبهایی که
پر از سکوتند!
این روزها
عاشقان…
همدیگر را نمی بوسند
می گزند
وبا لب های خون آلود
تقلا میکنند
بگویند
خوشبخت اند !!
صورتکها لبها را پانسمان می کنند
خونها را پاک می کنند
نوازش می کنند
این روزها
هر شب در آغوش موبایلی می خوابیم
صدایمان
فدایت شوم می فرستد
و قلب
همچنان سکوت می کند
این روزها………

#سودابه_زنگنه


“چراغ عاشقان “

باز گشته ام
خودم را باخودم ببرم
می دانم دیگر باز نمی گردم

در همان کوچه
زیر پلک پنجره
عاشقان را می شمارم
نکند کم شده باشند

مردمان بدون سایه
همدیگر را
در آغوش نگرفته رهامی کنند

من چراغهای خاموش کوچه را شمرده ام
هربار عشقی می میرد
هربار صدای پایی کم می شود
کوچه ای که…….
در بن بست به وداع می رسد

باز گشته ام
پیش روی چشم های کوچه
قلبم می تپد
زندگی را می شنوم

باز در تبعید گاه اتاق
جبر جرم زمانه ام
در گهواره ام…..
لبخند کودکانه ام را می چینم

سکوتم جیغ می کشد
لال می شوم
پرهایم را جا می گذارم
تا پرواز کردن از یادم برود

برای یک پرنده
نپریدن مرگ است …..

#سودابه_زنگنه


” هنوز “

رفته ای از یادم
رد پایت را راه می روم
چمدانم خالی از خیالت
دیگر آینه بهانه نمی گیرد
پنجره
عادت بدی است
که نیامدنت را داد می زند
می ترسم از گلدانِ لبِ پنجره
نکند حرفهایم را
به باد بسپارد .
هنوز
در تردیدِ تاریخ
دلخوش به جلبک احساسم
شاید
عطرت را باد بیاورد .
هنوز
همان کودک سر راهی ام
هیچ جاده ای آواز مرا نمی خواند
چرا به آمدنت مومن بودم ؟
تو که قطارِ در سفری
همه ی قاصدک ها
با قطارت رفته اند .
هنوز
سلامم در کوچه ی بُن بست گیر کرده است .
به غُربتِ شهرت قَسم
دیگر قلمَم
اشکی برایت نمی ریزد
می خواهم به پیله گی عادت کنم
حتی اگر تو پروانه شوی
ورفتن
آخرین تقلای این جاده شود .

#سودابه_زنگنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده + 17 =