داستان کوتاه «تنهایی در اتاق آخر»؛ مصطفی مردانی

منتشر شده توسط | مرداد ۱, ۱۳۹۶

«تنهایی در اتاق آخر»

پسر اسدی همراهمان برای نشان دادن خانه آمده بود. از دیدن خانه خالی شوکه شده بود. دستی به موهای براق و مرتبش کشید و برای چند لحظه من را نگاه کرد. دختر و پسر مذهبی و جوانی که برای دیدن خانه آمده بودند، وارد اتاق خواب شدند. خواستم بروم سمتشان بروم که اسدی با دستش جلویم را گرفت:«می‌خوای بفروشیش یا نه؟!»

گفتم:«آره. خب که چی؟»

اسدی شانه‌هایش را بالا انداخت:«خب چرا خالیش کردی؟!»

گفتم:«فرقش چیه؟»

اسدی:«خب، نصف پسند کردن خونه، واسه وسایلشه. وسایلتو بردی، نوسازم که نیست، خب مشتری نمی‌پسنده.»

بهش اخم کردم. جوان‌ها از اتاق بیرون آمدند. دختر از زیر چادر، چیزی گفت. پسر سرش را تکان داد و گفت:«چرا کمدش قفله؟»

گفتم:«یه سری آشغال پاشغال توشه، درشو بستم. الان میام وازش می‌کنم.»

اسدی نفس عمیقی کشید و سعی کرد جلوی خودش را بگیرد. کلید کمد را از جیبم در آوردم و توی قفل چرخاندم. اما قبل از این که در کمد را باز کنم، یادم افتاد که عکس عروسی مان، توی کمد است. نگاهی به مرد جوان کردم که ریش‌های کمرنگش، کمی بلند شده بودند. گفتم:«یه خرده برو اون ورتر. عکس عروسیمون این توئه.»

اسم عکس عروسی که آمد، رنگش پرید و خیلی سریع از اتاق رفت بیرون. گفتم:«نگفتم بری بیرون که. همین گوشه موشه‌هام باشی بسه.»

اما مرد جوان سرش را تکان داد و به سمت اسدی رفت.‌‌ اسدی هم که انگار منتظر چنین لحظه ای بود، سریع از مرد پرسید:«خوبه؟ خوشتون اومد؟»

مرد جوان سرش را پایین انداخت و دستی به ریش‌هایش کشید:«آره. خوبه. اما قیمتش…»

زن وقتی دید شوهرش از او جدا شد، خیلی سرسری عمق کمد را نگاه کرد و اشاره کرد که ببندمش. بعد هم سریع رفت توی ‌هال و کنار شوهرش ایستاد. دقت نکردم چه اتفاقی بین آن دو افتاد، چون داشتم در کمد را می‌بستم. اما زن، حالت مستاصلی گرفته بود و دوست داشت زودتر از خانه بیرون برود. در کمد را که بستم، مرد اشاره کرد که کم کم برویم. زن و شوهر جوان، جلوتر پایین رفتند و اسدی هم منتظر من ماند که از اتاق بیرون بیایم. وقتی خوب از رفتن آنها مطمئن شد، به طرفم آمد و خیلی جدی روبرویم ایستاد:«می‌شه یه خواهشی ازتون بکنم؟»

«بگو!»

اسدی خیلی جدی توی چشم‌هایم نگاه می‌کرد:«شرطتو واسه این دوتا بی خیال شو. بذار بفروشیمش بره.»

روی شانه اش زدم و گفتم:«هیشکی بیشتر از من دلش نمی خواد از شر این خونه راحت بشه. بابات می‌دونه.»

از کنارش رد شدم و جلوی در باز آپارتمان ایستادم. منتظر شدم تا دستش را از کمرش پایین بیاندازد و از خانه بیرون بیاید. سرش را تکان داد و از خانه آمد بیرون. زیر لب غر غر کرد:«اینم نشد.»

خیلی جدی نگاهش کردم. آن قدر خیره شدم تا سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد. گفت:«نمی شه دیگه.»

با دست اشاره کردم که برود. برخلاف وقتی که برای دیدن خانه می‌آمدیم، هیچ حرفی نزد. حتی یک کلمه. زن و شوهر جوان، خیلی زود رفته بودند و توی بنگاه نشسته بودند. هنوز خود اسدی نیامده بود. من هم نشستم روی صندلی، تا پدرش بیاید. پسر اسدی نشست پشت میزش و نگاهی به زن و شوهر جوان انداخت. گفت:«می خواید یکی دو جای دیگه رو هم ببینید، بعد تصمیم بگیرید؟»

به همدیگر نگاهی انداختند و موافقت کردند. اسدی به یکی از بچه‌ها اشاره کرد که برود:«امیر پاشو، این خونه نوسازه که مال آقای احمدیه رو نشونشون بده.»

یک پسر نسبتاً تپل از جایش بلند شد و کلید را از دست اسدی گرفت. اول نگاهی کرد. اسدی گفت:«چی شده؟»

امیر:«قولشو دادیم‌ها!»

اسدی:«فعلاً که نیومده. ببر نشون بده، ببینیم چی می‌شه.»

با اکراه قبول کرد که برود. زن و شوهر هم بلند شدند و همراه مرد تپل، از بنگاه بیرون رفتند. منتظر شدم که کامل از بنگاه بیرون بروند، بعد نفسم را بیرون دادم و سرم را پایین انداختم. فهمیده بودم که از این پسر، بخاری بلند نمی شود. سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. گفتم:«تو راس کار ما نیستی. آبی ازت گرم نمی شه. نفهمیدم بابات تو رو واس چی گذاشت سر راه ما.»

اسدی لم داد توی صندلی اش و از بالا شروع کرد صحبت کردن:«آقای… این طوری نمی شه خونه فروخت. الان هم می‌خوای شرطتو بگی، این‌هام می‌پرند. خب بفروش به یه لامذهب مثل خودت، هم خیال خودتو راحت کن، هم خیال ما رو.»

از جایم بلند شدم که بروم، اما صدای سلام و علیک گرم پدرش پشیمانم کرد. اسدی که وارد شد با همه خوش و بش کرد و جلوی من ایستاد:«چی شده مرد؟ پریشونی؟ بشین یه چایی بخوریم.» بعد رو به پسرش گفت:«چی شدند این خانم و آقا؟»

اسدی پسر گفت:«فرستادم این خونه نوسازه رو ببینند؟»

اسدی گفت:«کدوم خونه نوسازه؟»

پسر گفت:«همین واحد آقای احمدی.»

اسدی گفت:«کدوم واحد؟… اون که واسه فروشه!»

پسر گفت:«خب اینام واسه خرید اومدن دیگه!»

اسدی سری تکان داد و با دست اشاره کرد که پسرش از جایش بلند شود:«پاشو، پاشو، گند زدی رفت. ما می‌خوایم یه کاری بکنیم، تو نمی ذاری.»

پسر:«بابا جان من! این جوری خونه فروش نمی ره! خونه رو خالی کردند!»

اسدی چشم غره ای به پسرش رفت:«من بهت گفتم برو خونه رو نشون بده بیا. دیگه به بقیه‌ش چی کار داشتی؟»

زن و شوهر، همراه امیر برگشتند و جلوی در بنگاه،‌ هاج و واج ایستادند. امیر آمد تو، اما آن دو تا نیامدند. اسدی از جایش بلند شد و رفت سراغشان:«بیاید تو! چی شده؟»

مرد گفت:«والا ما دنبال اجاره ایم. این واحدا واسه فروشند که!»

اسدی گفت:«بیا تو، کارت نباشه. بیا تو.»

بعد هم دست مرد را گرفت و کشید داخل. زن و شوهر حسابی شوکه شده بودند. سر جایم آرام نشستم. اسدی آنها را روبروی من، روی صندلی بنگاه نشاند. مرد با حالتی شرمنده گفت:«والا ما گفته بودیم دنبال واحد اجاره ای هستیم. آقای اسدی شما رو معرفی کردند.»

اسدی گفت:«درست معرفی کردم.»

مرد رو به اسدی گفت:«خب ما که نصف پول این خونه هم نداریم.»

گفتم:«چه قدر داری؟ اجاره به شرط تملیک می‌شینی؟»

مرد دست‌هایش شل شد و رو به زنش کرد. هر دویشان حسابی شوکه بودند. مرد گفت:«این طوری که ده سال طول می‌کشه قسطشو بدیم.»

اسدی گفت:«چند سال؟»

گفتم:«از یه آدم نماز خوان بعیده این جوری دست پاش بلرزه!»

مرد گفت:«والا ما یاد گرفتیم به اندازه دهنمون لقمه برداریم. هر چی حقمون باشه، به همون قانعیم.»

گفتم:«از خونه خوشت اومده یا نه؟ می‌تونی سه چهار سال بشینی توش؟»

مرد گفت:«کی بدش میاد، سه چهار سال از اسباب کشی خیالش راحت باشه. اما مسئله این جاست که واسه ما سنگینه.»

پسر اسدی را می‌دیدم که دارد با تعجب به معامله ای که دارد می‌شود نگاه می‌کند.

گفتم:«باهات راه میام. تو بپسند. خدا بزرگه. دیدی که خونه رو خالی کردم. خیلی لنگ پولش نیستم. فقط مونده شما بپسندی.»

زن و شوهر باز هم به همدیگر نگاه کردند. اسدی در حالی که زن و شوهر داشتند با همدیگر پچ پچ می‌کردند گفت:«ببین پسر جان، من سی سال این بنگاهو دارم. هیچ کس تا حالا همچین پیشنهادی نداشته. همه چیزش کامله. سندش درسته. این اقای اشراقی هم می‌شناسم. برو از بنگاه‌های اطراف سوال کن، از شهرداری بپرس، از هر جا دوست داری تحقیق کن، خونه اش مطمئن مطمئنه.»

مرد باز هم نگران بود. گفت:«خب این طوری که… تا پولشو کامل ندیم نمی تونیم بفروشیمش و بلند شیم.»

سرم را تکان دادم. گفتم:«بت تخفیف می‌دم، بتونی زودتر پا شی. اگه خواستی زودتر از دو سال بلند شی، همون اندازه که پول دادی، بهت برسه. خوبه؟… اما یه شرط داره.»

این جمله را که گفتم، پسر اسدی دستش را در هوا تکان داد که یعنی برو بابا. بعد هم از جایش بلند شد که برود بیرون. پدرش گفت:«بشین!»

پسر اسدی در جا خشکش زد. انگار تا به حال، پدرش را این قدر جدی ندیده بود.‌ مرد گفت:«چه شرطی؟»

«گفتم وقتی خونه رو چیدید، من بیام و یه بار خونه رو با چیدمان شما ببینم.»

مرد پرسید:«اگه چیدمان مطابق میلتون نبود، خونه رو پس می‌گیرید؟»

گفتم:«نه بابا! چه کاریه!؟ وقتی قراردادو بستیم، خونه رو چیدید، دیگه جای دبه کردن نداره.»

مرد هنوز مردد بود. و با گفتن این جمله‌ها، تردیدش بیشتر شد. اسدی کارتی از روی میزش برداشت و به طرف مرد دراز کرد:«بیا برو فکرهاتو بکن. اما مطمئن باش دیگه خونه بهتر از این گیرت نمیاد. قدیمی ساز هست، اما قیمتش مناسبه.»

مرد، از جایش بلند شد و کارت را گرفت. وقتی برگشت، همسرش هم بلند شده بود. مرد، خیلی با اکراه با من و اسدی دست داد و رفت. زدم به شانه پسر:«مرد باش. بهت نمی گم بی گدار بزن به آب. برو تحقیقاشو بکن. اما مرد باش. اگه دلت خواس، برو تو دلش. کل محل منو می‌شناسن. به خودم شک ندارم.»

سرش را تکان داد و خداحافظی کرد و با ترس از بنگاه زدند بیرون. با اسدی دست دادم که بروم. اما دستم را گرفت و نگهم داشت. پسرش گفت:«بابا جان من می‌خرمش. چه کاریه آخه!»

بهش محلی نگذاشتیم. اسدی گفت:«می خوای کمتر لاتی حرف بزنی!؟ ترسیدند!»

گفتم:«جورش کن برام. همینا خوبند. باقیش با خودت. من کاره ای نیستم.»

اسدی زد به شانه ام:«کار آخر با خودته. طبق معمول بهت زنگ می‌زنند. حالا زنگ زد، عادی تر صحبت کن.»

از هم خداحافظی کردیم. از در بنگاه که بیرون آمدم، سر خیابان ایستاده بودند که سوار تاکسی شوند. سری تکان دادم و رفتم.

همان طور که حدسش را می‌زدم، چند روز بعد زنگ زد. گوشی را برداشتم:«الو؟»

مرد گفت:«سلام. خوب هستید؟ من مرتضوی ام. چند روز پیش خونه تون رو دیدیم.»

گفتم:«مرتضوی؟»

مرد:«زن و شوهر جوون که خونه تونو دیدیم. قرار شد اجاره به شرط تملیک بگیریم ازتون.»

گفتم:«آهان بنگاه آقای اسدی؟»

مرد:«بله. همون.»

گفتم:«چی شد؟ تصمیمتو گرفتی؟»

-«راستش، تحقیق کردیم در موردتون. همه چیز خونه درست بود. فقط یه سوال.»

«جانم. بپرس.»

-«حالا… می‌دونید که خانم‌ها حساسند. کجای خونه رو می‌خواید ببینید؟»

نفسم را بیرون دادم و گفتم:«ببین. واسه من اتاق خواب از همه جا مهم تره. عکس عروسیتونو بپوشونید، قاب عکسا رو بخوابونید، فقط چند لحظه ببینمش و برم.»

-«خب چه کمکی بهتون می‌کنه؟»

«خانومت خیلی شاکی شده از این قضیه؟»

-«راستش… من بیشتر نگرانم. خیلی دوست دارم بدونم چرا؟!»

«فکر کن… می‌خوام یه چیزی از ذهنم پاک بشه.»

-«پاک بشه؟… تنها زندگی می‌کردید؟»

«نه! با خانومم بودیم. چه طور؟»

-«در قید حیاتند؟»

پقی زدم زیر خنده:«آره بابا. در قید حیاته. سر و مر و گنده.»

نفسی کشید:«پس یعنی…»

گفتم:«طلاق گرفتیم.»

چند لحظه ای ساکت شد. گفتم:«چی شد؟ خرافاتی شدی؟»

گفت:«نه! ولی احساس می‌کنم شگون نداشته باشه این طوری.»

-«شگون داشتن و نداشتنشو تو تعیین می‌کنی.»

«بله. همین طوره. اما چی بگم. حس بدی به آدم می‌ده.»

-«پسر جان، الان توی این تهران، هر خونه ای بگیری یه دعوایی، بگو مگویی چیزی توش شده. فرقی برات نمی کنه.»

«همه این حرفا درست. اما این که آدم بدونه، یه ذره… می‌دونید…»

-«مومن باید رازدار باشه. به خانومت نگو.»

باز هم نفس عمیقی کشید. گفتم:«می خوای اول زندگی دل خانومتو قرص کنی؟ فقط یه خونه دلشو قرص و محکم می‌کنه. شک نکن.»

باز هم حرفی نزد. گفتم:«چرا ساکتی؟ مگه نمی گی همه چیز خونه درسته؟ شکت واسه چیه؟»

مرد:«یه سوال دیگه بپرسم، خیالم راحت تر می‌شه.»

-«خیر باشه. بپرس.»

«شما… توی خونه… نمازم می‌خواندید؟»

کمی سکوت کردم و گفتم:«شما توش نماز بخوان.»

این بار هم جا خورد و ساکت شد. گفتم:«سعد تویی! خوشبختی تویی. تویی که تعیین می‌کنی کجا خوبه، کجا بد! محلش خوبه، ادماش خوبند، همسایه‌ها خوبند. بدشون منم که دارم می‌رم. شک به دلت راه نده.»

-«نفرمایید تو رو خدا.»

«بد به دلت راه نده. اگه می‌خوایش فردا بیا واسه معامله…»

این بار سکوتش کمی بیشتر شد. اما گفت:«چشم.خبرتون می‌کنم. خیلی ممنون.»

گفتم:«فکر نمی کردم جلوی خانومت زنگ زده باشی.»

گفت:«نه به خدا. تنهام.»

گفتم:«آدم نماز خوان دروغ نمی گه.»

گفت:«به نمازی که می‌خوانم تنهام. رازتون هم پیش خودم محفوظ می‌مونه. خدانگهدار.»

گفتم:«به امید دیدار.»

تماس قطع شد. گوشی را گذاشتم روی میز کنار تخت و به سقف خیره شدم. دست‌هایم را پشت سرم گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. سعی کردم زنی را تصور کنم که دارد تسبیح می گوید.

 

#مصطفی_مردانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده − 6 =