داستان کوتاه «آب مقطر»؛ حامد گلناری

منتشر شده توسط | تیر ۲۵, ۱۳۹۶

آب مقطر

حامد گلناری

«تا حالا فکر کردی که چرا دارم این حرف ها را به تو می زنم؟ به تو که تا حالا نشده یه لبخند صاف ازت ببینم. با خودت نمی گی چی شده که این بیچاره بالاخره زبون باز کرده و داره هرچی هست رو میریزه روی دایره؟ فکر نکردی هان؟ بهتره بهش فکر کنی. بهتره بهش خوب فکر کنی. چون مسئله بی اندازه مهمیه.

تو رو آوردم اینجا بهت چیزهای مهمی رو بگم. چیزهایی که خیلی وقت پیش ها باید می گفتم و نگفتم البته نگفتنش تقصیر من نیست. اصلا من تقصیر که ندارم هیچ همیشه خدا هم قربانی ام. قربانی یه عده آدم نامرد که دورتادور منو گرفتند و نمی ذارن یه نفس راحت بکشم. ولی من آدمی نیستم که بذارم همینجوری همه چیز طی بشه و انگار نه انگار. من حق خودم رو می گیرم. هرچند بهم نمیاد ولی من حق خودم رو میگیرم. بذار برات روشن کنم. من دیگه مثل سابق په په و احمق نیستم که یه گوشه بشینم و بذارم شما به ریش نداشته من بخندید. اینو توی کله ات فرو کن. قضیه دیگه به هیچ وجه مثل سابق نیست.»

بعد از اینکه این حرف ها را با التهاب بسیار می گوید به سمت پنجره قدم می زند و آن را به آرامی باز می کند. هوای بیرون از باران دیشب طراوت دارد و سرمای مطبوعی وارد اتاق می شود. هنوز هوا کامل روشن نشده است و چند نفر گوشه خیابان منتظر تاکسی اند. نفس عمیقی می کشد و در حالی که با اسلحه شقیقه اش را می خاراند رویش را از پنجره بر می گرداند. به آشپزخانه می رود و شیر آب را باز می کند و در لیوان ترک خورده ای آب می ریزد و قبل از آنکه بخورد انگار که چیزی یادش آمده باشد لیوان را آرام روی سینک می گذارد و به سمت تلویزیون می رود. تلویزیون را با دکمه روشن می کند و مشغول تماشای اخبار می شود؛ همانطور که ایستاده است.

اخبار درباره طراوت هوا در بسیاری از استان های کشور می گوید. او روی کاناپه دو نفره می نشیند. کنارش یک قاب عکس ترک خورده قرار دارد که وسطش جای گلوله است. عکس داخل قاب، مربوط به عروس و داماد است. داماد خود اوست.

«می بینی اوضاع منو. من الآن باید کجا باشم؟ اینجا؟… نه. من الآن باید پیش تو باشم ولی نیستم. چرا؟ واضحه. چون آدم دست و پا چلفتی هستم. بودم. دیگه نیستم. فکر می کنی یه آدم دست و پا چلفتی می تونه همچین تفنگی رو توی همچین شهری گیر بیاره؟… نه. نمی تونه. اگرم فکر کردی که کشتن تو برای من کار سختیه بازم اشتباه کردی. وقتی یکی به سرش بزنه دیگه هیچ کاری براش سخت نیست. مهم اینه که آدم به سرش بزنه. می فهمی؟ یعنی اون موقعی که من دست و پا چلفتی بودم و نمی تونستم مقابل تو کاری بکنم به خاطر این بود که به سرم نزده بود و عقلم سر جاش بود. بامزه است. مشکل اساسی من به عنوان یه مرد این بود که عقلم سر جاش بود. عجب اوضاعی شده عزیز من. عجب اوضاعی شده.»

قاب عکس را از روی کاناپه بر می دارد و به آن خیره می شود. تلویزیون پیام بازرگانی پخش می کند. تلفن زنگ می زند. هول می شود. اسلحه را روی کاناپه زیر کوسن می گذارد و به سمت تلفن می رود. شماره را نگاه می کند و صدایش را صاف می کند.

«بله… سلام… مرسی… نه هیچی مشغول بودم. تو چیکار می کنی؟ خوش میگذره؟… خب… همه خوبن؟… سلام برسون بهشون. نه. مشکلی نیست. کی برمی گردی؟… سعی کن خوش بگذرونی. نه بابا این چه حرفیه مگه من بچه ام؟… نچ. نگران هیچی نباش. امن و امان. چی؟… صدات نمیاد… آهان لازانیا خوردم. نه عمه پری اورده بود توی مایکرویو گرمش کردم. باشه باشه… زود بیا… نمیشنوم… الو… الو نازنین…»

تماس قطع می شود. تلویزیون یک فیلم پخش می کند. تازه شروع شده است. تلفن را سر جایش می گذارد و به آشپزخانه می رود و لیوان آب را می خورد و روی کاناپه می نشیند و مشغول تماشای فیلم می شود.

خوابش می برد.

زنگ خانه به صدا در می آید و او از خواب می پرد. تلویزیون هنوز روشن است و برنامه گفتگومحور پخش می کند. دوباره زنگ خانه به صدا در می آید. هوا تاریک است. نزدیک غروب. در را باز می کند. آقای شهسواری همسایه طبقه پایین است.

«ببخشید مزاحمتون شدم. راستش دم صبحی یه صدای وحشتناک اومد و بچه ها بدجوری ترسیدن… هیچی میخواستم بدونم که شما هم شنیدین یا نه؟»

«من خواب بودم»

«یعنی هیچی نشنیدین؟»

«نه»

«عجیبه… مزاحمتون شدم… ببخشید»

آقای شهسواری می رود. او می رود و تلویزیون را خاموش می کند. به سمت کاناپه می رود. کوسن را بر می دارد و با عصبانیت از پنجره باز به بیرون پرتاب می کند. زیر کوسن کلت را می بیند. کلت را بر می دارد و به دستشویی می رود و روبروی آینه می ایستد. به چهره خودش خیره می شود. ابروهایش را مرتب می کند. حس می کند گوشه سیبیل اش زیادی بلند شده است. کلت را توی روشویی می اندازد و از کمد پشت آینه قیچی کوچکی بر می دارد و سیبیل اش را کوتاه می کند. کلت را بر می دارد و کنار شقیقه اش می گیرد. چشمانش را می بیندد و نفسش را حبس می کند. ماشه را می کشد اما تفنگ شلیک نمی کند. کلت گیر کرده است. با عصبانیت کلت را به گوشه دست شویی پرت می کند و کلت شلیک می کند و چند بار کمانه می کند و او از ترسش به دیواره دستشویی می چسبد. سر و صدا می خوابد اما او هنوز نفس نفس می زند.

از دستشویی بیرون می آید. کسی زنگ خانه را می زند. به آن اعتنا نمی کند. تلفن را بر می دارد و سه دکمه را به ترتیب فشار می دهد.

«سلام خسته نباشید… ببخشید مزاحم شدم میشه یه… یه ماشین… یعنی… یه نیرو اینجا بفرستید… آدرسشم… نه نه… هنوز آتیش نگرفته… یعنی گرفته… آتش سوزی خفیفیه ولی ممکنه خیلی زیاد… نه جدی میگم… یادداشت کنید… فقط سریع»

چند کشو و کمد را می گردد تا یک شیشه الکل طبی پیدا کند. آن را روی میز می گذارد. به قاب عکس خرد شده باز خیره می شود. صدای آژیر می آید. زنگ خانه شان هم به صدا در آمده است اما اعتنایی نمی کند. به سمت پنجره می رود و یک ماشین آتش نشانی را می بیند. برای آن ها دست تکان می دهد. به شدت درب خانه کوبیده می شود. صدای فریاد همسایه از پشت در می آید. او به سمت شیشه که رویش نوشته بود الکل طبی می رود و آن را روی خودش خالی می کند.یک فندک از جیبش در می آورد. دارند به در ضربه می زنند تا باز شود. فندک می زند اما روشن نمی شود. این بار محکم تر به در ضربه می زنند. باز هم فندک روشن نمی شود. این بار در را می شکنند و وارد می شوند و او فندک را می زند و فندک روشن می شود. لبخندی به آقای شهسواری نگران و دیگر همسایه ها می زند و فندک را نزدیک له پیراهنش می برد و یک قطره از لباسش می چکد و فندک خاموش می شود. همه او را نگاه می کنند. او مأیوسانه به فندک خیره می شود و کمی به همسایه ها نزدیک می شود.

«ببخشید به نظر شما این الکله؟»

«چی؟»

«می خواستم ببینم که این الکله؟… بوش که شبیه به الکل نیست»

«نه… بوی الکل که نمیده»

«پس چیه؟»

آقای شهسواری نزدیک تر می آید. با دقت بو می کشد.

«اصلا بو نمیده… شاید آبه یا آب مقطر»

«به نظر شما… با کسی که… با کسی که آب مقطر رو توی شیشه الکل طبی می ریزه میشه زیر یه سقف زندگی کرد؟»

او از اتاق خارج می شود در حالی که فندکی در دست دارد و لباسش خیس است. همسایه ها هم کنجکاو او را تماشا می کنند.

دم در از کنار مأمورین آتش نشانی هم رد می شود و به آن ها خسته نباشید می گوید و وارد خیابان می شود. او همچنان فندک می زند.

 

#حامد_گلناری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده + 16 =