گفت و گوی سه نقطه با دکتر شادمان شکروی

منتشر شده توسط | تیر ۲۰, ۱۳۹۶

گفت و گوی رضا هاشمی با دکتر شادمان شکروی

 

-رفاقت و دوستی شما با شعر و ادبیات  داستانی و موسیقی از چه زمانی آغاز شد؟

با شعراز دوران کودکی. موسیقی به طور جدی از پانزده سالگی و ادبیات داستانی به طور جدی از نوزده سالگی. در مورد شعر فکر می کنم کلاس دوم یا سوم دبستان بود که اولین شعر را گفتم. بگذریم که برای هر که می خواندم خنده روی لب هایش می آمد اما خوب برای خودم آغاز یک دنیای تازه بود. قبل و بعد از آن کتاب های شعر زیاد می خواندم. خوب در خانواده ما مسئله شعر مهم بود. یادم هست آن موقع حومه شهر زندگی می کردیم. اتوبوسی که همه ما را به مدرسه ها و دبیرستان هایمان می برد پر می شد از دانش آموزهای مقاطع مختلف. خیلی خوشم می آمد که کتاب های ادبیات دوره دبیرستان را از بچه های دبیرستانی بگیرم و توی مینی بوس بخوانم. بعضی وقت ها می دادند و بعضی وقت ها هم نه. فکر می کردند بچه ام و عقلم به این چیزها نمی رسد. راستش را بگویم از آن کتاب ها در آن سن و سال نه یا ده سال خیلی چیزها یاد می گرفتم. هم ادبیات قدیم و هم جدید را. توی خانه هم پدرم از روی کتاب های قدیمی که حالا شاید ساده ترینش نصاب الصبیان بود عروض و بدیع و این چیزها را با ما کار می کرد. در مورد موسیقی یادم هست که بر حسب تصادف از دایی بزرگم نوارهایی از تصنیف های شجریان و یکی دو اجرا از خانم پریسا گرفته بودم. نمی دانم چه شد که فوق العاده مجذوب این ها شدم. آنقدر پشت هم شنیدم که همه را حفظ شدم. از این به بعد علاقه ام به موسیقی ایرانی رو به افزایش گذاشت و چندین سال پشت هم موسیقی برنامه گل ها و نوارهای خوانندگانی چون بنان و ایرج و شجریان و عبدالوهاب شهیدی و غیره را می شنیدم. اجباری نبود. از روی علاقه چنین می کردم. این باعث شد که قدری به دستگاه ها و گوشه های موسیقی ایرانی ناخوداگاه تسلط پیدا کنم. اما نمی دانم چه شد که بعد از گذشت چند سال، باز از روی تفنن به سراغ نثرنویسی رفتم. دیگر همه چیز شد نثر نویسی. پشت هم داستان می نوشتم. روی کاغذهای کاهی و کلاسور و خلاصه هرچه فکرش را بکنی. وحشتناک هم می خواندم. این باعث شد که رفته رفته سلیقه ام ارتقا پیدا کند و به سراغ نویسندگان نام آور بروم. همینگوی، چخوف، موپاسان و دیگران. فکر می کنم برای مدتی نزدیک پانزده سال، شبی نبود که من یک داستان نخوانده باشم. همه اش هم برای سرگرمی شخصی بود. تقریبا بعد از یک دوره طولانی نزدیک بیست سال، دوباره چند سالی است که به شعر برگشته ام. دلیل این یکی را هم نمی دانم. به نظرم روح تنوع طلبی داشته باشم.

 

-انگیزه هایی كه حضور و ادامه راه را دراین رفاقت دلچسب برای شما ایجاد كرده چیست؟

راستش عمده اش درونی است. بعضی وقت ها آدم می گوید ای کاش نبود اما خوب هست. در حال حاضر زمانه چندان هم با علاقه مندان به این چیزها، شعر و داستان و از این قبیل یار نیست. خیلی وقت ها عقل به اصطلاح مال اندیش می گوید شعر و نثر را رها کن و برو دنبال نان. فکر می کنم این در همه کسانی که به این سمت و سو می آیند وجود دارد. خوشبختانه من شاعر یا نویسنده حرفه ای نیستم. در اوقات فراغت و برای خودم چیزهایی سر هم می کنم اما همانطور که گفتم نوعی حس درونی است. انگار اگر نباشد زندگی آدم چیزی کم دارد.

 

-در حطیه‌ی ادبیات داستانی شما در زمینه‌های متفاوتی قلم زده‌اید.  تدریس،نقد و تحلیل، ترجمه، نوشتن داستان کوتاه و…چه ویژگی های خاصی در هر کدام دیده اید؟

بلی. کاملا درست است. با داستان نویسی شروع کردم و همانطور که خدمتتان عرض کردم به طور افراطی در این زمینه تمرین می کردم. تمرین و مطالعه. آن زمان هم مثل این زمان متاسفانه نوع نگاه ها چندان هم عمیق نبود. با اشتیاقی که داشتم در بطن داستان ها کند و کاو می کردم. یادم هست آنقدر کتاب های سالینجر یا چخوف را بازخوانی کرده بودم که کتاب ها پاره پاره شده بود. خوب این علاقه سبب می شود که آدم بخواهد گرته برداری کند یا حداقل در مورد خوانده ها و نوشته هایش با افرادی صحبت کند. افرادی که به آنچه می خواهی بگویی عنایت کنند. آن ها هم به همان اندازه داستان ها را بازخوانی کرده باشند و از ظاهر گذشته باشند. متاسفانه این قبیل افراد بسیار نادر بودند و مواقعی اظهارنظرها، باعث عصبانیت شدید آدم می شد. سال ها طول کشید تا بفهمم جامعه ادبی و هنری ما هم مثل جامعه علمی به دنبال اسم ها و موج هاست و بحث های عمیق و دقیق در مورد آغاز عالی چخوف در بانو با سگ ملوس یا ادگار آلن پو در بشکه آمونتیلادو، یا توصیفات دقیق ایساک بابل در دی گراسو، باب طبع کسی نیست. این است که برای اثبات خود مجبور شدم به نقد و تحلیل روی بیاورم. مثلا می خواستم چشم ها را کمی روی بعضی چیزها باز کنم. شدم مقاله نویس و تحلیل گر. نه آن نوع که در دانشگاه ها وجود دارد. از آن نوع که می گوید روی بند اول داستان دی گراسو تمرکز کن و ببین چقدر عالی است یا تصویرسازی چخوف در داستان عروس را دقت کن که خیلی ارزش یادگرفتن دارد و می تواند قوه نقادی خواننده را فلج کند و از این قبیل. به تدریج که حضورم در دانشگاه پررنگ تر شد، در شهید بهشتی یک گروه راه انداختیم. گروهی کوچک و صمیمی ولی واقعا فکر می کنم هرچه دارم از آن گروه دارم. جایی که جوانان دور هم جمع می شدند و صمیمانه گفتگو می کردند. همزمان در مجله گلستانه که آن موقع مجله وزینی بود بخش داستان و تحلیل داستان را اداره می کردم و تشویق های آقای شهامی پور که واقعا هم دلسوزانه بود سبب شد که علیرغم مشکلات وقت و زندگی این را هم ادامه بدهم. متاسفانه گلستانه نتوانست از پس مشکلات زمانه برآید و با همه پافشاری سردبیر و از خود گذشتگی او تعطیل شد. همانطور که جلسات ما هم در شهید بهشتی فعلا تعطیل شده است. متاسفانه. خوب چون می بایست برای گلستانه هرماه داستان و تحلیل می نوشتم مجبور بودم بگردم و داستان های خوبی را پیدا کنم. ترجمه کنم و نقد کنم. نقد که نه. در واقع معرفی کنم. این زمینه چاپ کتاب های چهارگانه داستان و تحلیل شد. رفته رفته دوستان دانشگاهی از من خواستند که در سایه پایان نامه هایی را هدایت کنم و مقاله هایی برایشان بنویسم. دوره های کارشناسی ارشد، دکتری و حتی برای استادان دانشگاه که نیاز به مقاله داشتند. به دلایل مختلف. چند مقاله دانشگاهی نوشتم و برای چند مجله دانشگاهی هم داوری کردم. البته رشته تحصیلی ام نبود ولی خوب اعتماد داشتند. راستش را بگویم این قلم ما به طور مدام در حال کار کردن است. هرچند فکر نمی کنم در تمام این مدت منفعت مادی، حتی به اندازه ای که بتوانم ذکر کنم از این کاغذ سیاه کردن های مدام برده باشم.

 

– اما دعوت به همکاری یکی از دانشگاه‌ها و نیز یکی ازمجلات معتبر را هم داشته اید؟

بلی برای کارگاه نویسندگی خلاق دانشگاه ایلینویز شیکاگو چند مطلب نوشتم. همینطور برای دانشگاه ایالتی مین. اما قبل از آن چند مقاله در رابطه با ج.د. سالینجر برای نشریه ای که در میناپولیس منتشر می شد ارسال کردم. واقعا نتیجه خوب بود و واقعا هم متاسفم که چرا ادامه ندادم. شنیدم که آمریکایی ها می گفتند یعنی ایرانی ها ج.د. سالینجر را می شناسند و آنقدر خوب می شناسند که راجع به او مقاله می نویسند؟ بعد هم که مقاله را می خواندند می گفتند نمی توانند باور کنند که یک ایرانی این را نوشته باشد. آن موقع البته اینترنت و این چیزها هم نبود و تنها از روی خواندن زیاد و تفکر  بحث دانش خود را افزایش می دادیم. بهرحال بسیار دلگرم کننده بود. یک نشریه بین المللی هم بود که از کشورهای مختلف داستان و شعر می پذیرفت. فکر می کنم آگوست هایلند سردبیر آن بود. برای او داستانی فرستادم که خیلی خوشش آمد و گفت بلافاصله منتشر می کند و دعوت کرد که داستان های دیگر را هم برایش بفرستم. دو داستان دیگر هم فرستادم که منتشر کرد. بعد پیشنهاد کرد که دستیار سردبیر در مجله بشوم. آن زمان وضعیت مثل الان نبود و نمی شد به این پیشنهادها پاسخ مثبت داد. ضمن اینکه خوب احساسات وطن پرستانه هم هست. اینکه باید سعی کنی درکشور خودت منشا اثر باشی. هرچند حالا که فکرش را می کنم شاید چندان هم درست فکر نمی کردم. موقعیت های خوبی برایم فراهم شده بود.

 

-شما در سمینارهای بین المللی مختلفی مقاله ارایه کرده اید. که بعضی موارد بسیار خاص بوده و مورد توجه قرار گرفتند. ولی در فضای داخل کشور به آنها پرداخته نشد. کمی توضیح می‌فرمایید؟

بلی. واقعیت اینکه تحلیل های نویی با استفاده از علوم طبیعی و از جمله ریاضیات در نقد ادبی ارائه کردیم. کار من تنها نبود و دوست ریاضی دان و فرهیخته ام مسعود نوروزیان، طرح این مسئله را ریخت. یادم هست برای اینکه سررشته را پیدا کند و بفهمد که از کجا باید شروع کند روزی سه پاکت سیگار می کشید و عجیب به ذهن خود فشار می آورد. بهرحال سررشته را پیدا کردیم و بر اساس همان شروع کردیم. نظریه سیستم ها، غایت گرایی، سخت افزار می نیمالیسم، حتی انتگرال کوریلیشن و نظیر این. خوب در ایران که آن موقع فقط ما را خل وضع و جفنگ گو قلمداد کردند اما بعد که در سه کنفرانس بین المللی در تگزاس و مونت کارلو و سالامانکا شرکت کردیم و نظریات خود را ارائه دادیم و مورد توجه جدی هم قرار گرفت تا حدی ورق برگشت. در سه برنامه رادیویی و یک برنامه تلویزیونی در ایران شرکت کردیم و در مورد تئوری خود صحبت کردیم. متاسفانه رفته رفته شور و حرارتمان کاهش یافته بود و زندگی هم که وقت و حوصله باقی نمی گذاشت. تازگی ها شنیده ام که برخی دانشگاه های دنیا در این زمینه شروع کرده اند. دو سال قبل که برای شرکت در کنفرانس ریاضی دان ها به سئول رفته بودم دیدم ریاضیات ادبیات دارد به یک مکتب تبدیل می شود. سالی که ما نظریه خود را ارائه دادیم تنها نظریه مشابه از برکلی بود و آن هم روی آثار بورخس و نه چندان قابل توجه ولی خوب حالا دیگر وضع فرق می کند. این را هم بگویم که مطلب ما روی سایت تخصصی دانشگاه مریلند قرار گرفت. مدتی قبل با نشریه بنیاد نخبگان گفتگویی داشتم و در این مورد مقداری صحبت کردم.

 

-قصد دارید در عرصه ی ادبیات درچه جایگاهی قرار بگیرید و آیا به هدف خود رسیده اید؟

مواقعی وسوسه می شوم که در عرصه نام آوران وارد شوم. چه داخل و چه خارج. خوب نام آوران از خیلی امتیازها بهره مند هستند. می شود گفت که دوره دوره اسم هاست. گمنام ها از خیلی چیزها محروم هستند. اما این موارد زیاد نیست. زمانی با خودم می گفتم اگر بتوانم داستانی در حد و حدود فلان داستان بنویسم یا شعری در حد و حدود فلان شعر بسرایم به آنچه می خواهم رسیده ام. سال ها طول کشید تا مقداری به حد و حدود آرمانی خودم نزدیک شدم. البته تلاش بسیاری هم لازم بود. چشم پوشی از خیلی چیزها هم لازم بود. بهرحال هنر فاخر، به کار و تلاش مستمر نیاز دارد. حالا هم در گمنامی یک احساس درونی دارم که خوب به آنچه اوج می پنداشته ام تا حدی نزدیک شده ام. از این به بعد دیگر می باید وارد به اصطلاح بخش بازاری ادبیات بشوی که در آن مسئله هنر و ذوق و مهارت مطرح نیست. تبلیغات و پروپاگاندا و رسانه مطرح است. این قسمت اصلا جالب نیست. گاهی سرکی می کشم اما هنوز در این حوزه ورود نکرده ام. دلم به همان اولی خوش است. گیرم که گمنامی و خم و راست نشدن مردم پیش تو از عوارض آن باشد.

 

-شما بیشتر درچه قالب هایی شعر می گویید و چرا؟

راستش را بخواهید گمنامی با همه محدودیت ها مزایایی هم دارد. یکی این است که مجبور نیستی در یک قفس از چوب گردو اسیر بشوی. همانطور که در مورد همینگوی گفته اند. سبک چیز بدی نیست اما زمانی که به جای راهنمای چگونگی به کلام آوردن اندیشه، به قفسی تبدیل شود که خلاقیت را در خود حبس کند، دیگر سبک نیست. زندان فکر است. روی هم رفته به سبک های ترکیبی کهنه و نو علاقه دارم. با الگوهایی مثل اقبال لاهوری که در اوج اندیشه هستند و از نظر کلام هم مابین حافظ و صائب و بیدل چرخش می کنند. ضمن اینکه تصور می کنم نواوری های نیما یوشیج و اخوان ثالث فوق العاده است و سعی می کنم گاه در این سبک و سیاق هم کار کنم. ما معاصرین با استعدادی هم داشته ایم. مثل فریدون توللی، نادر نادر پور، شفیعی کدکنی و نظیر این که از آن ها هم می شود آموخت. در شعر سپید و سبک های به اصطلاح ساختار شکن که این روزها بازار خوبی هم پیدا کرده، گاهی آزمونی می کنم ولی راستش اینقدر در این شیوه ها در هم ریختگی وجود دارد و ملاک تشخیص سره از ناسره مبهم است که دست و دلم نمی رود. با اینکه مواقعی شعر سپید حتی به سبک تصنیف های غربی، ظرفیت های منحصر بفردی برای بیان برخی مفاهیم اجتماعی، فلسفی، سیاسی و بخصوص اعتراضی دارد. فکر می کنم تا بحال تمرین هایی در قصیده به سبک خراسانی، گیرم خراسانی نو، غزل، مثنوی، دوبیتی، رباعی، سبک های نیمایی و اخوانی و تا حدی شعر سپید داشته ام. اما در هیچکدام از این ها متاسفانه نتوانسته ام آنطور بسرایم که می بینم عمده جوان ها می سرایند. با استفاده  از کلمات امروزی و تشبیهاتی که گاه دل انگیز است اما در شعر نمی نشیند. اگر بر فرض محال قدرت حافظ را داشتم که واژه های زمان خودش را و حتی واژه های ثقیل را با ظرافت بیامیزم و در سبک هایی مثل غزل بیاورم حتما آن کار را می کردم ولی روی هم رفته زبان من کهنه است. شاید هم به خاطر آموزش های دوره کودکی باشد. ضمن اینکه پدر بزرگوار من شعر را از جامی به بعد پایان یافته می دانست. حالا گیرم با کمی استثنا مثل پروین اعتصامی و امیری فیروزکوهی و رهی معیری و از این قبیل. آموزش های خاقانی و عسجدی و عنصری و فرخی و نظیر آن ها بدجور روی تفکر ما اثر گذاشته است.

 

-از بین شعرای قدیم بیشتر به کدام شاعران تعلق خاطر دارید؟

فکر می کنم تعداد قابل توجهی بشود اما اگر بخواهم دست چین کنم، رودکی، مولانا جلال الدین، ناصر خسرو، فردوسی، خاقانی، سعدی، حافظ، خواجوی کرمانی، نظامی گنجوی، اوحدی، عرفی، بیدل، صائب، ادیب الممالک فراهانی، وحشی بافقی، فخرالدین عراقی و البته خیام و بابا طاهر و فائز که جای خود را دارند. ممکن است تعداد دیگری هم باشند که الان به یادم نمی آید. حتما هستند.

 

-به نظر شما مهم ترین ویژگی شاخص (مثبت یا منفی) جریان شعر امروز چیست؟

متاسفانه تسلط من در شعر امروز زیاد نیست. فکر می کنم جریان مطالعه من با فروغ فرخزاد و احمد شاملو و نادرپور و سهراب سپهری و امثالهم به پایان رسید. این اصلا خوب نیست. نمی شود قضاوت کرد. از روی گزیده هایی که گهگاه می بینم و می خوانم یا در صفحات مجازی و مجلات رصد می کنم، چندان به شعر امروز خوشبین نیستم. مشکلی که در داستان وجود دارد در شعر هم هست. نقصان اندیشه و احساس و جایگزین کردن آن با بازی های کلامی و به اصطلاح شیرین کاری ها. در موسیقی هم به گفته بزرگان وضعیت همین است. نقطه مثبت شعر امروز بی تردید این است که شعر امروز است یا باید باشد اما جنبه منفی اش در این است که هویتی ندارد. البته این قاعده عمومی نیست و گاه گاه اشعار بسیار خوب یا بیت ها و بخش های بسیار خوبی را در بین اشعار امروزی می خوانم. با اینحال چنین به نظرم می رسد که البته نباید به عنوان یک نظر به آن نگاه کرد. شاید نوعی سلیقه شخصی که ممکن است کاملا خطا باشد. خوب همانطور که استحضار دارید جامعه امروز کم مطالعه می کند و کم فکر می کند و کم حس می کند. فکر نمی کنم از دل این کم ها بشود یک زیاد تمام عیار بیرون کشید. هرچند به جای کم، کمیت البته قابل توجه است و سبک های به اصطلاح مدرن هم میدان را برای ارائه باز گذاشته است. اگر زمانی می گفتند برای آغاز شاعری می بایست بیست هزار بیت از شعرای عرب و فارس حفظ باشی یا برای شروع موسیقی می بایست سه سال فقط شنونده خواندن و نواختن دیگران باشی، الان در کثری از زمان می شود چیزهایی سر هم کرد و به سبک تئوری های غربی به آن نام شعر نهاد. این اصلا خوب نیست. در هیچ هنری خوب نیست.

 

-با توجه به تحركاتي كه طي ده سال اخير در شعر كشورمان صورت گرفته، فضاي شعري ايران را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

همانطور که توضیح دادم چندان از جریان شعر امروز آگاه نیستم. گهگاه در میان جوانان استعدادهای نابی را می بینم. اما تصور می کنم معظل داستان در شعر هم وجود دارد. بلی. بی تردید تئوری ها و تحلیل هایی که برگرفته از غرب هستند افزایش چشمگیر یافته و دانشگاه ها هم مدام به این دامن می زنند. اما ظاهرا فراموش کرده ایم که خود ما قله ادب و هنر جهان بوده ایم و این تئوری ها قرن ها بیش در ادبیات ما غربال شده و به جای خود به نحو شایسته ورود کرده است. شعر همانند ورزش هایی مانند کشتی در ذات کشور ما نهادینه است. منتهی هدایت جوان ها در مواردی به سمت ضد فرهنگ و ضد ادبیات است. همانطور که در علوم به سمت ضد علم. این اصلا خوب نیست. آن هم برای کشوری که دیرینه چند هزار ساله دارد. می گویند جامعه امروز پذیرای هنر گذشته نیست. تصور نمی کنم چنین باشد. جامعه امروز با هنر گذشته آشنایی ندارد. اگر در مدارس موسیقی سنتی خودمان را به بچه ها یاد بدهیم و آن ها را با افرادی مانند صبا، بنان، شهناز، ظریف، شجریان و نظیر این آشنا کنیم، آنوقت ذهن آن ها شکل می گیرد و قدرت قضاوت پیدا می کنند. کاری که مثلا در جمهوری آذربایجان با تار ایرانی انجام می دهند و در نهایت تار را به عنوان سازی متعلق به خودشان در جهان ثبت می کنند. کودکان را با تار آشنا می کنند و این سبب می شود که ظرافت های هنری ناخوداگاه در ذهن کودک شکل گیرد و به نوعی صاحبنظر شود. فرد صاحبنظر خریدار کالای فست فودی غربی نیست. گیرم که به عنوان هنر نو یا سخن نو یا موسیقی نو یا سینمای نو به او عرضه شود. همانطور که در ورزش هایی مانند کشتی چنین است. حتی در شهرهای بسیار کوچکی مانند جویبار که قهرمانان المپیک از آن بیرون می آیند.

 

گاه ديده مي‌شود كه چند تن از شاعران ِ هم نسل شما به انتقاد از شاعران دهه‌هاي قبل مي‌پردازند و ارزش‌هاي شعرشان را زير سؤال مي‌برند. نظر شما در اين زمينه چيست؟

برخی البته هیاهوهای ژورنالیستی است و ارزش اعتنا ندارد. برخی هم البته قابل توجه است. من از هرکدام نمونه هایی را دیده ام. متاسفانه این روزها کفه ترازو به سمت گروه اول دارد سنگین می شود. در جا نزدن بسیار عالی است و انتقاد بر سنت ها و حتی اصول می تواند بسیار سازنده باشد مشروط بر اینکه مستدل و اندیشه ورزانه باشد. یک هنرمند برای ارائه هنرش بسیار سختی می کشد. البته در صورتی که بخواهد هنر به اصطلاح فاخر ارائه کند. همه جا می گویم که چخوف در پاسخ به این سوال که داستان کوتاه اسقف برای او که نویسنده حرفه ای بوده زمانی نبرده است گفته ابدا زمانی نبرده. تقریبا بیست سال! خوب. آنچه پیش روی ماست یک نوشته است و من بارها دیده ام که افرادی همین داستان را خیلی عادی و پیش پاافتاده تلقی کرده اند. بخصوص زمانی که به آن ها گفته نشده از چخوف است. در مجلات دانشگاهی، داورها در مواردی ظرف دو سه دقیقه تلاش چند ساله یک نفر را چنان تخریب می کنند که دل آدم به درد می آید. خوب خودشان که زحمت تولید اطلاعات را نکشیده اند. یک مقاله چند صفحه ای پیش روی آن هاست که براحتی می توانند از آن ایرادهای عجیب و غریب بگیرند. روی هم رفته فکر می کنم یک هنرمند واقعی آنقدر از بینش عمیق و ادب ذاتی برخوردار است که اولا ارزش کار یک نفر را درک می کند و در ثانی در تحلیل کار او، یک طیف وسیع را در نظر می گیرد. در نهایت هم مودبانه و سازنده و مستدل سخن می گوید. متاسفانه این روزها برخی به هیچکدام از این موارد اعتنا نمی کنند. مواردی هم رسانه ها به این مسئله دامن می زنند. مثل هیاهوهایی که رسانه ها در محیط های ورزشی مثل فوتبال راه می اندازند تا فروش کنند.

 

-وضعیت مخاطبین شعر در دوره های گذشته چگونه بوده و مطلوب ترین وضعیت را چه می‌دانید؟ آیا شعرامروز با بحران مخاطب مواجه است؟چه راهکاری برای این وضعیت پیشنهاد میدهید؟

واقعیت این است که متاسفانه بلی. با بحران مخاطب مواجه است. آن هم شدید. دقت بفرمایید. موسیقی فاخر دهه های سی و چهل و قبل تر از آن با رشد شعرایی بزرگ همراه بود. خود شما بهتر می شناسید. رهی معیری، معینی کرمانشاهی، علی اشتری، فریدون توللی، امیری فیروزکوهی، عماد خراسانی، نادر نادرپور، فروغ فرخزاد و بسیاری دیگر. بسیار بعید است که این استعدادها بدون وجود مخاطب فهمیده و تا حد ممکن کارشناس، مجال ظهور و بروز پیدا کنند. کمااینکه شعرای بزرگ عرب، حتی در دوره جاهلیت به مدد مخاطبان کارشناس خود مجال نمود پیدا کردند. جایی که یک عرب بدوی به شعر تسلط کامل داشت و خوب و بعد و سست و قوی را بسیار خوب تشخیص می داد. بی تردید جامعه از کارشناس و هنرشناس و صاحب نظر تهی نشده ولی شمار آن ها بسیار کاهش یافته است. برای همین میدان برای آن هایی که خوب بلدند روی موج سلیقه سطحی جامعه سوار شوند باز شده است. این ریشه در مسائل فرهنگی و اجتماعی و بخصوص تاریخی دارد. می بایست پای دانشگاه ها را وسط بکشم و علی القاعده بگویم که دانشگاه باید سنگر دفاع از هنر ناب و فاخر باشد و به بصیرت افزایی جامعه کمک کند ولی در عمل چنین نیست. این است که سطحی گرایی مخاطب در حال رشد است و استراتژی مدونی هم برای مقابله وجود ندارد یا دارد و من باخبر نیستم. نقش آموزش و پرورش و رسانه ها بخصوص صدا و سیما را نیز باید جدی گرفت که خوب تصور می کنم در این حوزه دغدغه چندانی ندارند. مجلاتی هستند که سعی می کنند دید خواننده را بالا ببرند ولی کم فروغند و با انواع مشکلات دست به گریبان هستند. یک اراده قوی و قاطع از سوی حاکمیت لازم است تا تحول شکل گیرد.

 

نقش عوامل بیرونی تاثیرگذار بر روند شعرامروز را چگونه می‌بینید؟ (دانشگاه ها،رسانه ها، نشریات، سازمانهای فرهنگی هنری، و…)

فکر می کنم در پاسخ سوال قبل تا حدی اشاره کردم. می توانند تحول آفرین باشند. برخی تلاش می کنند اما شمار آن هایی که تلاش نمی کنند متاسفانه بیشتر است. دلیلش هم این است که نه خود انگیزه ای برای این کار دارند و نه اراده حاکمی آن ها را زیر فشار می گذارد. من استعدادهای جوان و بسیار شایسته ای را دیده ام که توسط دانشگاه ها پس زده شده اند. اصلا درک نشده اند. به همین ترتیب رسانه ها چندان دغدغه کشف و شکوفایی استعدادهای ناب را ندارند. ان هایی هم که دارند مشکلات عدیده ای دارند که انرژی زیادی از آن ها می گیرد. در حال حاضر ضد علم به سرعت در دانشگاه ها، مراکز پژوهشی و جامعه در حال گسترش است. حدیث مشهور همینگوی است. هنگامی که تانگ عظیم و مهیب ضد علم و ضد هنر براه می افتد شانسی برای پروانه های خوش نقش و نگار ولی نحیف استعدادهای هنری ناب نیست.

 

-وضعیت انجمن های ادبی  چگونه است. چرا دیگر این انجمن های ادبی آن رونق گذشته را ندارند؟

می گویند فضاهای مجازی عرصه را گرفته است. تصور نمی کنم در یک سیستم متعادل که از استراتژی توسعه پایدار بهره می گیرد، فضای مجازی این چنین هم تاثیر داشته باشد. فضای مجازی در جایی رویه افراط و تفریطی می گیرد که الگوهای توسعه پایدار در آن رعایت نشده باشد. فضاهای مجازی در بسیاری کشورهای اروپایی و کانادا و آمریکا، حداقل تا آنجا که من آشنایی دارم، سبب نشده تا مجلات شعر و داستان راکد شوند یا کلوپ های ادبی تعطیل گردند. کافی است شما یک کاوش ساده در اینترنت بکنید. از کثرت مجلات ادبی در آمریکا حیرت می کنید. در کشور ما متاسفانه فضاهای مجازی، از عدم تعادل جامعه سواستفاده می کنند و به نوعی جامعه را تخدیر و مسخ می نمایند. رکود انجمن های ادبی و هنری، ناشی از همین است. جوانان بیشتر ترجیح می دهند با فضاهای مجازی سرگرم باشند. مشکلات ارتباط های انسانی در کلان شهرها و سنت گرایی شهرهای کوچک را هم در نظر بگیرید.

 

-به نظر شما، تلاش شاعران جوان بیشتر متوجه ماندگار شدن شعر است یا تجربه کردن فضاهای نو؟

در ابتدا متوجه نفس هنر و بعد متاسفانه متوجه باز کردن دکانی در بازار هنر. هیچ تقصیری ندارند. حالا که جامعه استعداد آن ها را درک نمی کند و سره از ناسره را تشخیص نمی دهد خود باید دست به کار شوند. به شیوه های مختلف بکوشند تریبون پیدا کنند و سری میان سرها در بیاورند. یکی از راحت ترین و منطقی ترین روش ها این است که به طور افراطی ساختار شکنی کنند. خوب همانطور که مثال زدم ورود و رشد در ورزش هایی مانند کشتی، بسیار دشوار است. اما در مقابل ورزش هایی هم هستند که در ایران دیرینه ندارند. می شود به شش ماه تمرین در آن ها به عضویت تیم ملی در آمد. شعر در ایران مثل کشتی است. اما کشتی گیرهای ادبی حمایت نمی شوند. این است که یا به سراغ ورزش های نو غربی می روند یا به بهانه نوپردازی، قوانین کشتی را عوض می کنند. این اصلا به این معنی نیست که با نواوری مخالفتی داشته باشم. خیر. بر عکس سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر در همه زمینه ها صادق است. اما میان نوپردازی و برهم زدن قواعد از روی تنبلی و گریز از مسئولیت و جلب نظر خوانندگان سطحی تفاوت ماهوی وجود دارد.

 

-بهترین پیشنهادهای شما به شاعران جوان؟

درک واقع بینانه شرایط و در درجه نخست هنر را برای لذت درونی و کشف زیبایی های روح خود به خدمت گرفتن. در اینصورت با حسرت و خشم ناشی از عدم درک و ماندن پشت درهای بسته مواجه نخواهند شد. در ضمن مجبور نمی شوند استقلال هنری خود را فدا کنند یا به سمت ابتذال کشیده شوند.

 

-شعری که به ماهنامه ادبی وهنری سه نقطه هدیه می کنید.

مواج چون خیال نسیمی که می وزد

تا لرزه آورد به تن غنچه در چمن

اشک من است آنکه فروریزد آفتاب

هر صبح دم به سوگ شب بی طلوع من!

 

-سخن پایانی؟

تشکر فراوان از زحمات شما و علاقه و اشتیاق ستودنی شما.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − 2 =