علیرضا بیرانوند

منتشر شده توسط | تیر ۲۰, ۱۳۹۶

می توانستم درنایی باشم
اقیانوس پیما
تمام جهان را همراهت پرواز کنم
و در سر تا سر دنیا
با دستانم
آشیانه بسازم برایت
هر آنجایی که تو دوست می داشتی

اما یک شب
درست زمانی که بورانی سخت
تمام خانه را می لرزاند
خودت را رها کردی و
باد تو را با خودش برد
به همانجا که هیچ دستی
دستان تو را لمس نخواهد کرد

رفتی و سالها
در انتظارت پر و بال خویش را
به باد دادم
و اکنون
که فصل کوچ فرا رسیده،
ایستاده بر لبه ی پرتگاه
پرنده ای که
پرواز را فراموش کرده است…

#بیرانوند__علیرضا


شاید *دوستت ندارم*
بزرگترین دروغی بود
که در آخرین نامه برایت نوشتم
تهران شاهد تمام روزهایی ست
که دوست داشتم
دستت در میان دستانم باشد
همین خیابان را میبینی
در نبودت آنقدر
قدم به قدم با من آمده
که پاهایش تاول زده
و کوه
تنها کسی بود که ماند
تا التیامی باشد بر زخم هایم
بی تا
اگر روزی آمدی
سراغم را از کوه ها بگیر
در تمام دره ها
نامت را فریاد زده ام
و *دوستت دارم* ها را
روی تک تکِ قله ها
برافراشته ام…

#بیرانوند__علیرضا


من و تو مثالی از
تبعیض های تهرانیم
تو بالایی، بلندی
همچو میلادی
منم یک شاعر بیکار
برایت شعر می بافم
کنار برج آزادی

#بیرانوند__علیرضا


دور می شوی از من
و نمی دانی
فاصله بلایی سر عشق می آورد
که زمان با انگور
کوچ کرده ای از شهر
و نمی دانی
درختان خیابان
چشمشان به این شعر است
تا در آخرین سطرش پرستو ها برگردند

#بیرانوند__علیرضا


در انتهای دالانی بزرگ
میپیچید
میپیچید
میپیچید
صدایی در سرم
هزار بار چرخیدم
شب بود و سیاهی
در انتهای آرزوهایم

گریه
گریه
گریه
بچه ای را از پستان مادرش گرفتند
در حالی که خون از دهانش می چکید

از ابتدا روی پای خودم ایستاده ام
خشت به خشتم
در کوره های آجر پزی پخته شد

وقتی که تنها هشت سال داشتم
آچار در دست
پیچ ها را باز و بسته کردم
تا زندگی بچرخد
چرخید
چرخید
چرخید
قهقه کودکان در چرخ و فلک
و من دور خودم

قرار بود
بزرگتر که شوم
درس بخوانم
خواندم
از الف تا نون
هزار بار نوشتم
نوشتم
نوشتم
علم یا ثروت؟
و به دستهایم
در کوره های آجر پزی فکر میکردم

#علیرضا_بیرانوند


پاک کن از روی زمین
لخته های خون را
پاک کن ته مانده ی
بچه ای را
که اگر به دنیا می امد
نمی دانست در انزوا میمیرد
یا زیر پلی در تجریش

دستمال در دست بگیر
پاک کن
پاک کن پنجره ها را
نفس های هوسناک
آسمانش را ابرگین کرده است

پاک کن
با دستهات
با چشمهات
با لبهات
پاک کن این عشق را

خدا ؛ از روز ازل
من را
برای محو شدن آفریده بود

#بیرانوند__علیرضا


از دور بنویسم؟
در نزدیکی ام
آدم های زیادی می میرند

نگاه میکنم به آینه
بچه ای گریه می کند
‌صدایش مرا بیست و هشت سال
به عقب می برد

راه می افتم
به چهارراه می رسم
ماشینی جیغ می کشد
زنی پرواز،
و گلهای پر پر شده
مرا یاد اولین عاشقانه ام می اندازند

حالا دریاچه ای از خون می بینم
قایقی می سازم
پارو می زنم
تا بن بست ترین کوچه
خدا روبرویم ایستاده؛
با چراغی قرمز
لبخند میزند

و نمیداند
جنازه ای که بیست و هشت سال
خیابان ها را ورق زده است
مرگ را باور نمی کند

#بیرانوند__علیرضا

One thought on “علیرضا بیرانوند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

13 − 2 =