مهسا خانبانی

منتشر شده توسط | تیر ۱۱, ۱۳۹۶

روی ریل دراز کشیده ام
رو به قطاری که سوت می کشد
و مرگ
هر لحظه شبیه کابوسی
از میان چشم هایم می گذرد
حالا چه فرقی می کند
چند واگن از روی سینه ام گذشته باشد
یا تکه هایم
چند متر آنطرف تر پرتاب شود
وقتی نبودنت
از فاجعه ی قطار هم دردناک تر است

#مهسا_خانبانی


دستم را در دهانم مچاله می کنم
یک مشت خاطره بیرون می ریزم
ابر سیاهی در اتاقم پرسه می زند
و باران چشم هایم
بند نمی آید
راه می افتم و هر تکه ام
در گوشه ای از شهر جا می ماند
راه می روم
راه می روم
و تمااااام خیابان را
به گریه می اندازم

#مهسا_خانبانی


درخت ها را گردن می زنیم
و در قلب هر باغچه
دیواری سیمانی می کاریم
عادت می کنیم که صبح
از پشت پرده های تاریک تنهاییمان
طلوع کند
عادت می کنیم به اشک
عادت می کنیم به درد
به راستی کدامیک از ما
برای خوشبختی
به زمین آمده ایم

#مهسا_خانبانی


هیچ کابوسی شبیه مرگ نیست
و هر انسانی که میمیرد
اندوهی تازه را
به خاک هدیه می دهد
ساعت را خلاف عقربه ها کوک کن
و از ادامه ی این خواب بیرون بیا
بگذار تا زمین این بار
طعمه اش را پس بزند
کمی به عقب برگرد
و بالای سر جنازه ام آواز بخوان
قبل انکه از چشم هایم
تنها دو حفره ی عمیق باقی بماند
با من حرف بزن
باور کن
گوش ها’ وفادارتر از آنند
که از ابتدای این فاجعه
هیچ صدایی را نشنوند
به عقب برگرد
و این جنازه ی غمگین را
از چنگال خاک بیرون بکش
بگذار دست هایم
از نو جوانه بزنند
کمی به عقب برگرد
سراسیمه به اتاقم برس
دست هایم را بگیر
نگذار از پنجره
به خیابان پرتاب شوم

#مهسا_خانبانی


یادداشتی را
در جیب پیراهنش جا به جا می کند
به لبخند کودکی در عکس
بوسه می زند
. . “عزیزم زودتر به خانه برگرد”
چشم هایش را می بندد
و خاکریز مقابل را نشانه می رود
بیا این بار
وارونه به جنگ نگاه کنیم
شاید آنکس که می کشد
از سرباز دشمن
عاشق تر است

#مهسا_خانبانی


گوش ابرها را پیچانده ای
مبادا عاشق شوند
با خاطرات خیابان چه می کنی
با اندوه بی حد این پنجره
زندان بان مهربان من
درهای قفسم را باز کن
این پرنده
غمگین تر از آن است
که پرواز کند

#مهسا_خانبانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 1 =