منا اکبریان

منتشر شده توسط | تیر ۱۱, ۱۳۹۶

در خواب،
زنی دنیا را به من تعارف کرد
از جعبه‌اش ریل‌ها را برداشتم؛
پاها را،
و هر آن‌چه را که مطمئنم کند از رفتن …
از جعبه‌ی او،
فقط باید گریخت؛
حتی اگر دردها را با روبان قرمز
و عقده‌ها را با شکلات های‌سنگی تزیین کرده باشد
باید گریخت؛
از جهانی که مرگ را هولناک جلوه می‌دهد
اما،
از کشتنِ هر لحظه‌ایِ ما هراس ندارد…
از جهانی که اشکها، در آن بی‌صدا می‌ریزند
به هر جهنمی که شده،
باید گریخت.
هرچند،
جای نگرانی نیست
چرا که دنیا را،
فقط در خواب ها، به ما تعارف می‌کنند

#منااکبریان


در آخرین عکس
باد نمی وزد انگار
و ما آن قدر ثابتیم
که پاهایمان مشخص نیست
باد
آن قدر در راه
سرش را ساییده به کوه ها
پایش را کشیده در خیابان ها
مشتش را کوبیده به پنجره ها
که به ما نرسیده نیست می شود
در آخرین عکس
باد نمی وزد آنجا
عکاس عقب می رود
عقب
و عقب
و عقب تر
عکاس از آن طرف زمین پرت می شود
ما در یک قاب جا نمی شویم
عکاس زورش به عکس نمی رسد
باد زورش به موهای ما در عکس نمی رسد
پا زورش به فاصله نمی رسد
بلند می شوم
و سعی می کنم زور دست هایم را به آلبوم برسانم
بلند می شوم
و چسب زخم می آورم
و عکس هایمان را
به آخرین صفحه اش می چسبانم

#منااکبریان


“تنها
ایستا در مقابل باد
و یورش پرنده های عاصی
رویش جوانه های سیاه
از دست های خشکیده ی درختی پیر
و فریاد جنون آسای پایان وهم…”
بیداری
همیشه دیر اتفاق می افتد
آن قدر دیر
که تبر به درخت رسیده است
و دام به پرنده.
و باد
مرا در نیستی پخش کرده است
تمام می شود ؛
در خواب بعد
به جای باد،
پرنده،
درخت،
من، سبز،
من، هست می شوم

#منااکبریان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × 4 =