عطیه بزرگی

منتشر شده توسط | تیر ۱۱, ۱۳۹۶

اینجا سرزمین عجایب است
نیمی از تو
در من جریان دارد
دستم، با دست تو دست میزند
من دم
و تو بازدم
هر صبح آینه
تو را نشان میدهد
اینجا سرزمین عجایب است
نیمی از تو
در من جریان دارد
سمت راست پیراهنم عاشق شده است
و هر روز
برای یقه ات شعری عاشقانه می خواند
حتی دکمه هایم
در جا دکمه های تو بسته میشوند
جیب هایت شال گردنی ست
برای گرمای دستانم
اینجا سرزمین عجایب است
نیمی از تو
در من جریان دارد
دست هایم
نفسم
آینه
و پیراهنم
دیوانگانی ابدی اند

#عطیه_بزرگی


چقدر دیر به دنیا آمده ام
تو را باید قرن ها پیش دوست می داشتم
این رقم از سن
برای دوست داشتنت
کافی نیست
تو را باید سال ها پیش می سرودم
باید هزاره ها قبل تر
در تو غرق می شدم
محو می شدم
_تو_ می شدم
چقدر دیر به دنیا آمده ام
برای شروع دوست داشتنت
باید حوا می شدم
خاک می شدم
خدا می شدم

#عطیه_بزرگی


این شعرها برایم کافی نیست
می خواهم دست چراغ های شهر را بگیرم
و در دریا پرواز کنم
می خواهم تو را در چشم های اسکله ببینم
وقتی موهایم در بازی باد
مسیر کوچ را نشان می دهد
می خواهم تمام دریا ها را بنوشم
و از دلشوره ی شیرینش
نگران فرداهایمان باشم
شعر کافی نیست
کلمه کافی نیست
مشق کافی نیست
می خواهم اسمت را روی دنیایم بگذارم
و خورشید را به شومینه خانه مان دعوت کنم
می خواهم در همین شعر عاشقت شوم
و در همین سطرها به بودنت عادت کنم
و در نقطه ی آخر همین خط
جان بدهم

#عطیه_بزرگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × چهار =