سبحان قربانی

منتشر شده توسط | تیر ۱۱, ۱۳۹۶

برف مرثیه خود را از سفیدی چشمانت شروع میکند
و باد های سرد،
لب هایت را شکنجه میدهند تا سرخ ترشان کند
جنگل های سقالکسار تا بازنگردی شکوفه نمیدهند
در این استخر اخرین ماهی خدا را شکر میکند
و عکسهایی که تو با چشمانت گرفتی
حالا در مغز من میخندند
ما در دایره ها گیر افتاده ایم
دایره در دایره
دایره در دایره
در دایره در دایره …

کدام مرگ مارا از دایره ها نجات میدهد ؟
دیگر
اخرین ماهی را هم گربه خورده است
ببین
خدای گربه ها چقدر مهربان تر بود

#سبحان_قربانی


باید باران ببارد ….
وقتی …

کشیشان مذهبی هر یکشنبه
انجیل هارا کنار میگذارند
و مجلات پلی بوی را خیس میکنند

کارمندان حقوق بشر
در کاباره ها مست کرده اند
و کوکایینشان را از روی پستان های پناهندگان سوری بالا میکشند

و کودکان آفریقایی
تنها برده های یونیسف هستند
تا کمک های مردمی را تبدیل به بمب های هسته ای کنند

باید باران ببارد و مارا غرق کند.

#سبحان_قربانی


عاشقت شدم
همان لحظه که پرندگان
بر بالای بانک ملی
پرواز میکردند
و زنی
سیگارش را
به خیابان انداخت
درست زمانی که
با مردم تحت تعقیب
قدم میزدیم
و ماهی ای در رودسر
شکم مرغابی را قلقلک میداد

من عاشقت شدم
در یک نگاه
و صدای قلبم
بلندتر از آواز پاشنه ی کفشت بود

بگذار تمام خوانندگان بدانند
دوستت دارم
همانگونه که
شاملو , آیدا را دوست داشت
مهدی موسوی شعر را
و آن زن با سیگار هایش میخوابید

بی آنکه بشناسمت
عاشقت شدم
و تنها قدم میزنم
در شهری که در آن دوستت دارم

دوستت دارم
مانند مسلمان گشنه ای
که آخرین اسکناسش را
در ضریح انداخت

#سبحان_قربانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × یک =