بهار کریمی

منتشر شده توسط | تیر ۱۱, ۱۳۹۶

قطاری که از ریل خارج می شود
به سکوتِ دست هایِ سوزن بان
فکر می کند

 

جانبازی که پاهایش
درختی بوده و از نیمه قطع شده
به قلبش که از دهان اجزایش
بیرون ریخته

کارد به استخوانم
به دست هایت
به درختانم رسیده است…
با اینهمه
به که می توانم فکر کنم؟
غیر از تو
به چه؟
غیر از زبانت
که لکنت ،تلخ ترین تجربه اش بود

#بهار_کریمی


کبوتری را
در دهانم به بند کشیده اند
و هر کلمه که به ذهنم میآید
تخمی ست , که زیر دندانم خواهد شکست

با اینحال
اعتراف میکنم
روزی به ابر آنقدر نزدیک بوده ام
که حد و مرز آن
بستگی به درک شما از مه دارد

اعتراف میکنم
زنی در من
روزی هزار بار
سراغ گلدان رفته را
از گلبرگ های مرده اش میگیرد
و هر بار سراغ دهان بسته اش را
از گوری که شب گذشته در آن ایستاده بود
و به زیبایی اش سنگ میزدند

قلبم را هر دقیقه
به صد ضربه شلاق محکوم کنید
و از دست هایم بپرسید
چراغ این قبرستان را
کدامشان روشن خواهند کرد؟

#بهار_کریمی


موریانه ها
موریانه ها در من رخنه کرده اند
با این حال
به هجوم حشرات موذی تری فکر
میکنم

فکر میکنم که آسمان
لب هایش را
در گلوی پرنده ای گم کرده است
و بغض
آستینم را
سخت تر میجود
و مرگ گریبانم را سهل تر میگیرد

می میرم
پیش از آنکه تبر
سراغ دستهای ام را گرفته باشد

می میرم
و جنازه ام فاتحه ام را
صد سال پیش از این خوانده است

موریانه ها
موریانه ها در من رخنه کرده اند…

#بهار_کریمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست − 2 =