ندا شریفی

منتشر شده توسط | تیر ۵, ۱۳۹۶

ندیدن تو اگر گفته اند درمان است…

چرا هنوز دل ساده ام پریشان است؟

 

خیال شکوه ندارم در این زمانه ولی

به پای عهد نماندن چقدر آسان است

 

حکایت من و یک عمر حسرت لبهات

شبیه مورچه ای در خیال قندان است

 

گران حساب کنی باز هم خریدارم

اگرچه  شهر پر از بوسه های ارزان است

 

دلم بدون تو هر روز مرگ میخواهد

که مرگ نقطه ی آغاز و خط پایان است

 

#نداشریفی


امید ماندن تو انتظار مسخره ای بود

که دستهای تو کلا حصار مسخره ای بود

 

میان خنده ی من یاد خنده هاش بیفتی؟

عزیز من بخدا روزگار مسخره ای بود

 

تمام رشت پر از کافه های خلوت و دنج است

قرارتان وسط شهر کار مسخره ای بود

 

سفر نکرده نمیداند اقتضای سفر را

و زندگی سفری با قطار مسخره ای بود

 

من انتخاب نکردم پس از تو زنده بمانم

که زنده ماندن من اختیار مسخره ای بود

 

#نداشریفی


نوشته بود مرا بعد از این نمی خواهد

نگفت علت آن را، همین، نمی خواهد

 

دلم شکست ولی استوار پرسیدم

چگونه باد دلش سرزمین نمی خواهد؟

 

به طعنه گفت عزیزم ادامه اش ندهیم

تمام شد قصه، نقطه چین نمی خواهد

 

کسی شبیه تو، اینقدر آشنای به من

برای مار شدن آستین نمی خواهد

 

گذشت گرچه به جز من در این زمانه کسی

تورا کنار خودش اینچنین نمی خواهد

 

#نداشریفی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − پنج =