میلاد میرزایی

منتشر شده توسط | تیر ۵, ۱۳۹۶

من عزادار خودم هستم و غمخوار خودم

بعد تو سوخت به حالم دل سیگار خودم

 

من که حتی خودم از دست خودم دلگیرم

اعتباری که نماندست به بازار خودم

 

منم آن صفر که آغازگر فاصله هاست

شده ام مبدا تنهایی بردار خودم

 

شک ندارم به خودم بوی تو می آید باز

من توهم زده در قصه ی بودار خودم

 

هرکه آمد سر دیوار دلم فحش نوشت

سنگ خوردم من از آن قوم هوادار خودم

 

رو به آیینه که شمشیر بگیرم یعنی

من خودم آمده ام باز به پیکار خودم

 

من “خودم” کرد که لعنت به خودم باد ، که من

شده ام باز بدهکار و طلب کار خودم

 

#میلاد_میرزایی


خسته ام ، خسته تر از آنچه که میپنداری

خسته از هر دم و هر بازدمِ اجباری

 

فکر کن هر شب و هر روز فقط میفهمی

یک نفر را وسط زندگی ات کم داری

 

حس کنی هیچ ترین هیچِ جهانت شده ای

صفرتر از خودِ صفری که پس از اعشاری

 

مثل پاییز ، دلت هم به خودت میسوزد

گوشه ای ابر شدی مال خودت میباری

 

فکر کن برگ ببارد ، و زمین زرد شود

خشِ خشِ سینه و روشن بکنی سیگاری

 

خاطراتت… نه!خودت…یا نه! دلت دود شود

باز برعکس شدی ! رو به هوا آواری

 

ساعت از پنج گذشت و دل من خواب نشد

دلِ وامانده ی من باز چرا بیداری؟

 

دوست دارم که خودم را ببرم غرق کنم

یا که پرتش بکنم گوشه ی یک انباری

 

از خودم هم گله دارم به کجا شکوه کنم؟

کاش میشد که مرا از دلِ من برداری

 

#میلاد_میرزایی


سفر نکن که سفر ابتدای ویرانی ست
هوای چشم ، پس از تو همیشه بارانی ست

به شک کشیده مرا گریه های هر شبه ام
گمان کنم نسَبم از قماش اشکانی ست

بخند ! حق داری ، خنده داشت زندگی ام
شبیه قصه ی طنز از عبید زاکانی ست

عجب نگو که خودم نیش ها به خود زده ام
چرا که شاعر از آن اجتماع آبانی ست

چگونه میشود از دست خود فرار کند
کسی که توی خودش عاشقانه زندانی ست

و تنگی نفسم از فشار این بغض است
نه آسم ! درمانش گریه های پنهانی ست

دری که باز و دوتا استکان و یک مُرده
پس از تو و سفرت این سکانس پایانی ست

#میلاد_میرزایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *