مرتضی خانی

منتشر شده توسط | تیر ۵, ۱۳۹۶

جا مانده ام در چند شنبه؟

آنجا که ساعت مُرد، اینجاست

شب ها اسیر حسرت دیدار یک صبح

ماضی فقط ارباب افعال خبرهاست

آبانِ بی باران

مردادِ یخ بسته، پر از سوز

تقویمِ من آشفته از فقدان فرداست

 

من باختم امروزها را

با آن قمار‌ِ خستگی در خاطراتم

آنجا که از فصلم گذشتی

آنجا که در دیروز ماندم

آنجا که بامن، ما نماندی

آنجا که بغضم را به بغضی نو شکستی

 

تبعیدیِ تحقیر عشق و…

در انزوای پنجمین فصل کهنسال

من تا بهار دیگری فرصت ندارم

تنها بهار شعرهای من تو بودی

در ازدحام کینه توزی های هرسال

 

سَر می بُرم امروزها را

با تیغِ کند آخرين امّید… این شعر

من صبح را باید ببینم

خورشید شعر تازه ای آن سوی فرداست

پر می کشد یادت در این بغض

از دفتر تقدیر من…

تا مصرع شیرین پرواز

 

#مرتضی_خانی


من به عریانیِ شب

به تنِ تاریکش

که تو را از من و امروز ربود

با نگاهم که پراز تمدید است

شعرها دوخته ام

 

از فراوانى ِ تو

روی هر بغضِ و سکوت

از تبِ داغ همین پنجره ها

که همه رو به نبودت بازند

من در این همهمه ی خاطره ها

بغض در بغض تو را

در دل اندوخته ام

 

تو به شب می نگری؟

به همان مهتابی

که برای تو پر از خاطره ی خورشید است

به چراغی

که به بی تاب ترین حادثه ی داشتنت

نیمه شبهای پر از دلهره افروخته ام

 

من برای تو در این شعر چقدر

پشت لبخند پر از حسرت خود سوخته ام

 

#مرتضی_خانی


دست در دست پراز شورشِ تو

شور شیرینِ شگفتی باید

 

رو به تردید همین فاصله ها

که تبِ عشق هراسی دارند

رو به فتانگیِ تنهایی

به جدایی طلبی های تبآلوده ی تقویم و زمان

رَجَزی خواهم خواند

نعره ها خواهم زد

با همان لهجه ی شعر

 

تا هوا سقط کند

نَفَسی را که نَفَس می میرد

پای اوهامِ نبودن، رفتن

همگی سُست شوند

و زمان شاهد مرگی باشد

که گریبان غم و فاصله را می گیرد

 

دست در دست پر از  شورش شیرینیِ تو

سمت دنیای ملبس به غزل

از هم اکنون من و چشم تو تا صبح ازل

به شب و شعر و تبِ بوسه ی داغ

رو به هر منظره ی سبز وصال

که تو را در قفسِ دست و دلم قاب کند

در دل انگیز ترین حادثه ی شرجی باغ

هم چنان خواهم رفت

با حضورت، روشن

با نگاهت ، حرم شاهچراغ

 

#مرتضی_خانی


آن تکه ابرهای سیاه

با جیغ هایشان باریدند

رویای خانه ها و کوچه ها خیس شد

 

شهر را

بیرون شهر پهن کردیم

خشک شد

و پنجره های سنگی

رویاهای رنگ باخته را

رو به آسمانی سفید

تعبیر می کردند

در جهانی که دیگر

کودکان در خواب هایشان

ابرها را

شکل موشک نمی بینند

 

#مرتضی_خانی


قبل از آغاز فروپاشیِ من

کوک شد ساعت مرگ

روی هر شعرِ پس از رفتن تو

روی هر ثانیه از خاطره ی داشتنت

 

و چه بی مرز شدند

تک تکِ فاصله‌ها

که تورا بلعیدند

و زمینِ ذهنم

پرشد از هرزترین خواهش تنهایی درد

ترسِ شعری که تو را کم دارد

ترس آن که همه جا فاش شود

قصه ی واهی یک تنها مرد

مملو از هیچ ترین واژه ی عشق

تا زمان بغض کند:

شاعری، شعر نداشت

 

#مرتضی_خانی


کودکی خیره به نقاشی مرگ
روی یک تکه ی جامانده ی از تخته سیاه
زیر آوار کلاس
پیِ سرمشق معلم می گشت

(صلح را رسم کنید)

ولی افسوس که آن نمره ی بیست
سهم یک موشک نابینا شد
روی دیوار کلاس
با تنِ پاره ی هر شاگردی
جنگ را می رقصید

قصه ی کودک و جنگ
از همان روز پراز بودن و نابودن شد
بودنِ سایه ی کودک کُشِ مرگ
و نبود مشقی
مملو از واژه ی صلح

قلم از پا افتاد
چون درختی تنها
زیر تقدیر تگرگ

#مرتضی_خانی


سفر عقربه ها پایان یافت
ساعت صفر رسید
تک تک ثانیه هایی که پراز عاشقی ما بودند
همه را فاجعه بر دار کشید

نوبت دفن تو در شعر و شعارم شده بود
فصل پائیزترین بغض من از خاطره ها
ساعت صفر رسید
ساعت نحس پر از خالی دستان امید

وقت پوسیدن افسار سکوت
شکل فریاد شدن، نعره شدن
روز آزادی یک عمر پر از تنهایی
مَرد پیکار غم و گریه شدن
لحظه ی شورش لاینحل یک رنج عمیق
سایه ی مزمن جامانده ی درد
پشت پاییزترین خاطره ی زرداسرد
ساعت صفر رسید

و از آن کوه پر از باور تو
در من ناباور
بهمن سرد سکوت
سهم تقدیر من و قصه ی پایان تو شد

#مرتضی_خانی


به سرانجام سکوت من و این راز سقوط
به شب روز گریزِ غم من
پنجمین فصل رسید

لحظه و ثانیه هایی که همان روز مبادای منند
که منِ بعد تورا گریه کنند
که منِ بعد تو آغاز شوم
مثل روییدن یک شاخه ی برگ
روی ته مانده ی میراث تبر
وسط جنگلِ هیزم شده خاطره ها
با نفس در نفس کینه شدن
سبز شوم

و تو خواهی دانست
آهِ آهنگِ شب و کابوسَت
تپش کهنه ی وجدان تو نیست
نبضِ نوزادیِ یک نفرت بی اندازه ست
در تنِ زخم ترین تکه ی بی شعر دلم
که تورا نعره زنان می خواهد

تا بهار از نفست دور شود
که هم آغوش زمستان کهنسال شوی
شبت از روزنه ی روز گریزان باشد
شعله ی نحسیِ اقبال تو بی خاموشی
شوق چشمان تو در حصر زوال
زندگی، مرگ ترین شعر جهانت باشد

نفس تازه ی این شعر پراز نفرت من
تا نفس تنگیِ دنیای غم انگیز دلت
می دَمَد مثل نسیم
تا به طوفان شدنش عمر کند

پنجمین فصل
همین برزخ پایانی آن لاشه ی عشق
با هزاران شب و روز
روی تقویم دروغین بهاری شدن تقدیرت
تا ابد خواهد ماند
تا فروپاشیِ تو
تا فراوانی و روییدن درد
روی خاکستر هر بوسه ی من بر تنِ تو

#مرتضی_خانی


نفس
جیره ای است مختصر
در هوای تازه ی کپسولها
نفس
اعتراف کن که زنده ای

که زندگی
در سرنگ ها به اجبار به تو می رسد

و این قرص ها
سال هاست که در خشابت جا نمی گیرند!

هرروز تلفن را برمیداری
سرفه، سرفه
سرفه یعنی فشنگ می خواهی؟!
سرفه یعنی هنوز سنگرت را . . .

انگار جنگ در سینه ات
دراین اتاق
هرگز تمام …
نه، نمی شود!
.
#مرتضی_خانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − 12 =