محمد قربان نژاد

منتشر شده توسط | ژوئن 26, 2017

با تو هر صبح، چه شوقیست به دنیا دارم

بی تو شبها، چه عذابیست که اینجا دارم

 

نتوان گفـتـ که “تَر”شد، به نمی کاسهء چشم

که در این دیده دو صد موج، چو دریا دارم

 

همقدم با منی و صحبت عشق است به لب

این خیالیست که هرشب منِ شیدا دارم

 

عاشقی محترم  و در رگ و خونم جاریست

ایـن متاعیست ، که از عـالمِ بـالا دارم

 

بس که قلبم بشکستند و سرابم دادند

پسِ این سینه ، دلی پیر، چو صحرا دارم

 

بودنت مرهمِ دردیست که در جان من است

گوشه چشمی بِنما، بین که چه تبها دارم

 

#محمد_قربان_نژاد


شیرین تر از آنی، که بگویم عســـل هَستی

در صحبتِ عُشّاق تو ضرب المثـــل هستی

 

در کارِ جهان خیر ندیدم , به همه عمر

دیدم ز دو چشمت که تو خیرالعمــل هستی

 

عاشق کُشی تو، همه جا شُهرهء شهر است

مبهوت ازآنم, که  توشاید  أجــــل هَستی

 

منظومهء شمسی که بُوَد شُهرهء آفاق

اغراق نباشد، که بگویم زُحــــل هستی

 

آن جلوهء حوری، که شده وصف به قرآن

در  رویِ تو دیدم, که توشاید بــــَــدل هستی

 

اَبروی تـــو ،انگیزه شده  شعـــــر بگویم

در صفحه‌‌‌‌ء قلبم،تو چه زیبا غــــزل هستی

 

#محمد_قربان_نژاد


چرا از من گریزانی، تو حالِ دل چه میدانی؟

بیا اینجا که مهمانی، در این بـــــزمِ پریشانی

 

بدون روی تو هردم، پریده این رخِ زردم

نگاهت گرم و من سَردم توای داروی هر دردم

 

در این دلتنگیِ محزون شَوَم از دوریت دلخون

نیایی میشوم مجنون بیا ای عشق را مدیون

 

سرم دارد هوای تــــــــــو، دلم گیرد برای تـــــو

همه هستم فدای تو بیوفتم من بپای تو

 

به هر جایی تورا جویم گل روی تو میبویم

سخن تنها ز تو گویم ره عشق تو می پویم

 

دلم بحر تو میکوشد لباسِ عشق می پوشد

عسل از لعل تو نوشدشراب از چشم تو جوشد

 

وداعِ تو چه سنگین است فراقت تلخ وغمگین است

حیاتم بی تو ننگین است مماتم با تو شیرین است

 

منم مجنون گیسویت ، اسیرم بر دو ابرویت

خراب افتاده در کویت بگردان لحظه ای رویت

 

دو چشمِ تو چراغ من، نبودت هست داغِ من

بیا گاهی سراغِ من تویی تنـــــها ایاغ من

 

#محمد_قربان_نژاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × 5 =