سعید شیروانی

منتشر شده توسط | تیر ۵, ۱۳۹۶

باور نمی کنم که تو را زیر سر نداشت

تقدیر اگر به چشم سیاهت نظر نداشت

 

نفرین به آن عجوزه که ما را طلسم کرد

بی شک دعا به روی تو دیگر اثر نداشت

 

با التماس و خواهش و درخواست هم نشد

امّا قسم به نام تو خوردن ضرر نداشت

 

شکّم نرفت ، پر زدنت هم دلیل داشت

وقتی به شوق رفتی و روحم خبر نداشت

 

من داستان کودکی ات بوده ام عزیز

گرگی که هیچوقت برایت خطر نداشت

 

قلبم شکست مثل درختی که بعد تو

انگیزه ای برای جدل با تبر نداشت

 

#سعید_شیروانی


دستی به مو هایت بکش ، آب و هوا را هم

دیوانه خواهد کرد ، آن موها ، خدا را هم

 

فهمیده ام با سِحر و جادو ارتباط ت را …

با عشوه هایت مار خواهی کرد عصا را هم

 

دوریم و نزدیکیم آری عاشقی این است

مانندِ طَعم قهوه ها تَلخی ، گوارا هم

 

درد است شادی در کنارت تا اَبد وقتی

بُغضی گرفته شاه راهِ خنده ها را هم

 

پیچیده در سِلول مَغزم ، فکر فریادی

با اَخم خود در نُطفه کشتی این صدا را هم

 

برگرد ، تا در لحظه هایی از فرو پاشی

با موی خود در هَم بپیچی کودتا را هم

 

من آخرین سربازِ جا مانده در این جنگم

از پُشت بستی دست های بی نَوا را هم

 

دیگر چرا این پا و آن پا میکنی برگرد

روشَن کن از آن اِبتدا ، تکلیف ما را هم

 

#سعید_شیروانی


زخم داریم هم از دوست هم از دشمن خویش

دست باید بکشیم از همه جز دامن خویش

 

شک ندارم به تلنگر زدنی می شکند

کوه دردی که من اندوخته ام در تن خویش

 

میپذیری اگر از من دل دیوانه بدان

من همانم که شدم باعث آشفتن خویش

 

دور و بر پر شده از دوست و من تنهایم

سر فرو بردم از اندوه به پیراهن خویش

 

ما سبک سر تر از آنیم که پنداشته ای

مست بودیم و نشستیم به فهمیدن خویش

 

نخ نما می شود این سینه و از ناچاری

وصله باید بزنم بعد تو با سوزن خویش

 

آنچه پیداست در آیینه فقط ظاهرم است

روزگاریست که نشناخته ام دشمن خویش

 

#سعید_شیروانی


خم به ابرویم نیامد از سر اجبار ها
آجری بودم اضافی در تن دیوار ها

طالعم اُفتاده در دستت غم انگیز است نیست؟
عشق یعنی مرگ در آیین برده دار ها

تن ندادم ، گر چه ناچاراً تحمّل میکنم
مثل شیری در غذا هم سفره ی کفتار ها

زود میمیرند شاعر ها به دست شعرشان
پا قدم های بدی دارند این خودکار ها

گیسوانت دست پاییز است برگی زرد که
یک به یک افتاده در آغوش گندم زار ها

زنده ام امّا برایت بار ها جان میدهم
چون سپیداری که میمیرد برای سار ها

نیمی از من سنگ امّا نیم دیگر شیشه بود
میشکستم دیگران را نه ؛ خودم را بار ها

#سعید_شیروانی


با روزگار ، بر سر ناسازگاري ام
‎بگذار تا خلاصه بگويم فراري ام

‎تا پرده را كنار كشيدم دوباره رفت
‎از درز هاي پنجره امّيدواري ام

‎اين روز ها بهانه نگيرم نمي شود
‎اين روز ها مظهر چشم انتظاري ام

‎…آيينه ها بدون تو زجر آورند آه
‎طاعونِ صبر زل زده در بي قراري ام

‎خود را به فرض هم شده بگذار جاي من
‎شك مي كنم به اينكه مرا دوست داري ام

‎دردا هميشه دلهره دارم ببينمت
‎حتّي به شكل سر زده در سوگواري ام

‎با عشق شك نكن كه به تثبيت مي رسد
‎در شعر ها شيوه ي بدعت گذاري ام

#سعید_شیروانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه + 12 =