سجاد کامیار

منتشر شده توسط | تیر ۵, ۱۳۹۶

سال ها در غم از یاد تو رفتن سر شد

جانشین غم دوریت غمی دیگر شد

 

عشق آن دسته گلی بود که دادم بر آب

حیف تر آن که همین دسته گل پر پر شد

 

باتلاقی پس از آن خاطره ها مانده و من

هرچه کردم که فراموش کنم بدتر شد

 

آتشی در دل هر بیت مرا می سوزاند

تا به خود آمدم این قافیه خاکستر شد

 

هرچه از شکوه زبان بسته ام از چشمم ریخت

برملا ماند هرآنچیز که پنهان تر شد

 

زندگی قائده ی تلخ خودش را دارد

ترسم از هرچه که می رفت همان اخر شد….

 

سجاد کامیار


 

مرگ در پی دارد آن طرز نگاه

ای که چشم مشکی ات کشتارگاه

 

عشق چیزی بین مرگ و زندگی ست

مثل پرواز از لب یک پرتگاه

 

میچشم باز آن لب ممنوعه را

توبه کار من نبوده هیچگاه

 

کودکی پر شور بودم عشق تو

ساخت از من یک جوان سر براه

 

عاقبت افتاد مهرم در دلت

سوزنی افتاد در انبار کاه

 

سجاد کامیار


 

بنشین پای من و بغض غزلخوانی ها

تا بگویم به تو از قصه ی ویرانی ها

 

نه فقط پیر و جوان کاش همین بود اما

دوست دارند تو را بچه دبستانی ها

 

وقت دیدار تو خوشحالم و غمگین مثل

حس هنگام ملاقات زندانی ها

 

عاقبت روزی و جایی به سرت می آید

قلب رنجور مرا هرچه برنجانی ها !

 

رفتنت حداقل نظم به اشعارم داد

گرچه من مانده ام و بی سر و سامانی ها

 

سجاد کامیار


 

هر غزل با اندکی اقرار باشد بهتر است

زیر باران وعده ی دیدار باشد بهتر است

 

وقت باران لذتی دارد نفس های عمیق

در چنین حالی ولی سیگار باشد بهتر است

 

زندگی با حال خوش قدری ملالت آورست

گاهگاهی غصه هم انگار باشد بهتر است

 

شعر من درمانده از ترسیم زیبائی تو

شاعر تو اندکی معمار باشد بهتر است

 

کار من شد بعدِ تو غافل شدن از کارها

آدم دلباخته بیکار باشد بهتر است

 

هی نخواه از من که باشم فکر عشق دیگری

عاشقی در زندگی یک بار باشد بهتر است

 

اولین و آخرین بوسه همان یک دفعه بود

اتفاق خوب بی تکرار باشد بهتر است….

 

سجاد کامیار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 5 =