سامان عبدلی

منتشر شده توسط | تیر ۵, ۱۳۹۶

پشت میز

جهانی که همیشه اول است

شیپورِ جنگ به دست

بشر را حقوق می دهد

 

پرنده های شکاریِ شان را

در آشیانه به روی

تخم هایشان خوابانده اند

 

اما همچنان کرکس ها، بالای سرِ

کودکان سیاه، صابون به دل می زنند

 

کلاه از سر ما برداشته اند و کلاهک بر سرِ موشک ها گذاشته اند

 

مرمی گلوله ها را به

سینه های مرمری آویخته اند

 

 

دستور آتشی داده نمی شود،

ولی همچنان مرگ در

لباس سرباز استعمار

برای جهانی که همیشه سوم است

وسط میدان رَجَز می خواند

 

#سامان_عبدلی


دیگر، کدام اقیانوس از

هجوم وایکینگ ها

آرام به آسمان بریزد…

 

قلب سوراخِ کدامین ابر

منور خورده، در دل شب بر غبارِ

هیروشیما ببارد

 

آخر این خیابان ها و کوچه های

بی نام که می سازند کجاست؟؟

 

جنگل ها تا کجا

تبر بخورند و بنویسند

جنگ زنیست با

موهای بلوند!!

اهل بالاترین نقطه ی شهر

که با مینی ژوپی کوتاه در

پایین شهر با لوندی از

میان عاشقان قربانی می گیرد

 

#سامان_عبدلی


ما برای
مردن زاده می شویم
رونقی برایِ
سفرهِ گور کن ها

گیرم گلوله ای شلیک نمی شود
یا تمام جهان آتش قبل
برایشان بس باشد
خاطرات، مین هایی هستند
خنثی نشده
دیروز آلبومی ورق خورد
پیر زنی در همسایگی مان مٌرد

 

#سامان_عبدلی


انتهای شلوغی

خیابانی از شهر تو

شهریست، کفتارهایش در

لباس شیر و برهِ های شبانش

رو به زوال

 

دیوارهایش

بینمان هیچ گاه

کوتاه نمی آیند

بلندی سقف آسمان

شبش فاصله ایست

میان دو تخت

 

و من مانده ام و

جسدی نیمه جانی

در خود که هر روز صبح

طلوع را از نوک اسلحه ی

سربازی به نظاره می رود

هوای تو را که می کند

هوا را به اجبار به خوردش می دهند

سال هاست به شهر تو تبعیدم

و مانده ام جنگل اینسوی دیوار بود

یا آنسوی دیوار

 

#سامان_عبدلی


توپ خانه ها که از صدا بی اُفتند
می شود دستمالی سفید برداشت
روی جهان سوم کشید
و
خاکستر این آتش را پاک کرد

دوست دارم هواپیماها
بال از جیغ کشیدن که برداشتند
درون پوکه ی خمپاره ها
شمعدانی بکارم
ساعت ها از میان آن ها
نگاهی را که آنسوی پرچین پرت کرده ای تماشا کنم

آن جاست که حوا می ایستد
نمی وزد و آدم می میرد
وقتی فکر می کند
شبیه چنین لحظه ای بود
که جهان آغاز شد

#سامان_عبدلی


میان دغدغه هایت گاهی فکر کن به من
که چگونه خواهم مُرد

به اندوه های من
به اینکه هیچ جنگی مرا نکشته است
من از درون می پوسم

به خانه ای محاصره شده فکر کن
و به تنها گلوله ی باقی مانده
در اسلحه ی تازه دامادی
که کدام یک از ما را خواهد کشت
تازه عروسش را؟
خود
یا من را؟

#سامان_عبدلی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست − شانزده =