ساسان دارابی

منتشر شده توسط | تیر ۵, ۱۳۹۶

حسرت و بغض و اشک و تنهایی

حاصلِ زخمه های باران است

چشمِ امثال ما به مزرعه بود

تازه این اولِ زمستان است

 

فکرِ سرما نباش دخترِ خان!

ما! کشاورز و پاپتی هستیم

ما! کجا و شما کجا بانوو…

ما! فقط هم ولایتی هستیم!

 

می دود، ریشه های من در تو

می زند، آفت از جنون، در من

می شود، این غرور لعنتی ام

عاقبت، سروِ سرنگون، در من

 

تنم از ترسِ گرگ های تنت

تا ابد حبس را تحمل کرد

شاید از من شجاع تر باشد

گوسفندی که ترکِ آغل کرد!

 

خبرِ خودکشیِ من در باغ

در میان کلاغ ها پیچید

معنیِ ایستاده مردن را

از مترسک نمی شود پرسید!

 

#ساسان_دارابی


از مردهای شهر جنم را گرفته‌اید

حتی به زور دست زنم را گرفته‌اید

وقتی که روز و شب دهنم را گرفته‌اید

فریادِ من به گوشِ خیابان نمی‌رسد

 

باغم ولی به لطف شما هرزه رو شدم

گفتم ولی به زور شما یاوه گو شدم

هی زخم خوردم و شتری کینه جو شدم

زورم ولی به تیغ شتربان نمی رسد

 

یک گوشه از تمامِ جهان سهم ما شده‌ست

در خانه ای که روی جسدها بنا شده‌ست

در خانه ای که هر کس و ناکس خدا شده‌ست

چیزی به غیر ترس، به انسان نمی رسد

 

این بار هم به نامِ من اما به کامتان

این تکه خاک و خانه ی غصبی حرامتان

باید نوشت تا ابد از ننگِ نامتان

این قصه‌ی دراز به پایان نمی رسد

 

#ساسان_دارابی


حال من، حالِ کشیشی‌ست پس از دل بستن!

حال من، حالِ پسرخوانده‌ی تحمیل شده‌ست

شعرهایم همه دشنام به جبری‌ست مدام

فحشِ سرباز به فرمانده‌ی تحمیل شده‌ست

 

خواستم فلسفه سازی بکنم، سفسطه شد

خواستم فرضیه را نقض کنم، مغلطه شد

سخن از ظاهرا و شک به زبان آوردم

نزد آنها، اگر و واقعا و البته شد!

 

دیگر اینجا شبِ من با «غزلم» صبح نشد

بحثِ بی‌میلیِ من نیست! عقیمم کردند

بی طرف بودم و حتی قلمم سو نگرفت

ناکسان از سرِ انصاف، دو نیمم کردند!

 

عدلشان عدلِ خدا بود و قضاوت کردند

حکمشان باعث آزادیِ مشروطم شد

همه‌ی دار و ندارم قلمم بود و همان

آخرین میخ، به روی درِ تابوتم شد

 

بعد مرگم همه‌ی شهر کفن پوش شدند

صفی از واژه به همراهیِ من می‌آیند

واژه ها پشتِ سرم شعرِ مرا می سازند

شعرهایی که به خون‌خواهیِ من می‌آیند

 

#ساسان_دارابی


در کنار ستاره بیدارم

با سحر، بی اراده می خوابم

دستِ من توی دستِ خورشیدو

فکرِ آغوش گرم مهتابم!

 

فکر فردای روشنم بودم

گرچه با سنگِ شب محک خوردم

آخر از چشم ماه افتادم

رو به آیینه ها ترک خوردم

 

دستی از شب مرا عقب می‌رانْد

دستِ دیگر، قلم به دستم داد

تا به مردابِ شعر افتادم

فکرِ مهتاب از سرم افتاد!

 

پنجه در پنجه‌ی گذشته‌ی خود

«زنده‌ماندن» محالِ حالم شد

نسلِ آینده شعر می خواند؟؟!!

آینه، پاسخِ سوالم شد

این منم در خودم سر افکنده

بس که قیدِ زمان وبالم شد

روزهایم به سال می مانَد

سیصد و شصت و پنج سالم شد!

 

بیشتر در خودم فرو رفتم

دیگر از تیرگی نترسیدم

توی تصویر سردِ آیینه

مرده و زنده را یکی دیدم

 

_ سرِ _ من جا نمی شود در شعر

بین این واژه های نا همگون

من در اینجا معلّق‌م در خود

دارم از «وزن» می زنم بیرون

 

من همین جای شعر می‌مانم

بین مرداب و ماه، سرگردان!

گم شدم در میان من وَ خودم

بر سرِ این دو راه، سرگردان!

 

بینِ مرداب و ماه و آیینه

قیدِ من را قرینه ام می‌زد

دست و پا می‌زدم ولی هربار

دستِ رد را به سینه ام می‌زد!

 

#ساسان_دارابی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفت + ده =