رضا شهراد

منتشر شده توسط | ژوئن 26, 2017

با لباسِ سفید آمده بود

یک نفر پای قبرِ من انگار

اشک می ریخت با کمی لبخند

دود می کرد پشتِ هم سیگار

 

آه…عزیزم، دوباره برگشتی؟

با لباسی که رنگِ این کفن است

خاطراتِ تو پاک خواهد شد؟

دستبندت هنوز دستِ من است

 

جای دستی که صاحبش باشی

دستِ حسرت گرفت دستم را

داغِ این مرگ هم نخواهد برد

خاطره های شب پرستم را

 

چشم هایم به مرگ قانع نیست

توی دنیای بعد از این هم باش

مردِ احیای آسمان بودی…

مرگِ شب های این زمین هم باش

 

مثلِ آن خاطراتِ جا مانده

دود کن آخرین نخ ات را بعد…

روی سنگم، به خطِ خود بنویس

زندگی خوب بود، امّا بعد…

 

درد یعنی دو بیتِ بی پایان

درد یعنی که خطِ پایان است

روی قبرم دوباره “تو” بنویس

بعدِ اسفند هم زمستان است

 

#رضا_شهراد


آیینِ من کفر است امّا من

برعکسِ آیین دوستت دارم

عشقت برایم دردسر دارد

می ترسم از این دوستت دارم!

 

می ترسم از جایی که تو هستی

می ترسم از یک شب بدونِ تو

تکلیفِ من با من مشخص نیست

هی زمزمه با لب: بدونِ تو!

 

هی زمزمه کردم که برگردی

نایی نمانده،لنگ فریادم

جز روز هایت را که سر می رفت

شب های خود را هم هدر دادم

 

تکلیف من را با خودت حل کن

ترکت کنم یا در سرت باشم؟

زیباییِ خنجر به آغوش است

من را بکش عاشق ترت باشم

 

#رضا_شهراد


هر روز آغازِ همان قصّه ست

پایانِ قصّه را که می دانید

دیوانه ام رویای من ماه است

دیوانه را از شب نترسانید

 

بارانِ تندی بعدِ خورشیدم

مثلِ تو از فریاد می ترسم

آیینه!میفهمی چه می گویم؟

من از رضاشهراد می ترسم

 

هی می سپارم به فراموشی

افتادن و در خود شکستن را

دنیای من بدجور تکراری ست

یادم بده تو،دل نبستن را

 

یادم بده،در شهرِ هر جایی

وابستگی،بیماریِ روحی ست

مردی که از غم دم نمی زد حال

دار و ندارش جز تشنج نیست

 

در راهِ من،نه! ردِ پایش نیست

با خاطراتش رفته دستِ باد

در دفترم یک شعرِ بی پایان…

در بیتِ آخر یک نفر جان داد

 

#رضا_شهراد


هفتاد و هفت پاکتِ بهمن نشسته اند

با دودِ شمع خاکسپاری کنند…آه

هفتاد و هفت شعله ی غمناک گفته اند

باید بسوزد این شب و تاریخِ اشتباه

 

انگیزه های نم شده ی کلِ جاده را…

بهمن گرفته است،غمم را ندیده است

یا چرخِ زندگی هم ترمز بریده است

با چشم های بسته دویدم تمامِ راه

 

دنیا شبیه یک شبِ طولانی است که

خورشید هیچ وقت نصیبش نمی شود

در حفره ای که می نگرم، غرق می شوم…

“دنیا سراب بود، در این درّه ی سیاه”

 

من مانده ام،شبیهِ تو امّا درونِ خاک

تعبیر مرگ، یعنی جایی نرفته ام

این گورِ سرد بهتر از این داغِ زندگی ست

دیگر برای من، هرگز زندگی نخواه

 

#رضا_شهراد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 5 =