دختران هراس؛ سارا اسماعیلی

منتشر شده توسط | تیر ۵, ۱۳۹۶

(برای دختران جنگ دیده خاورمیانه)

 

آفتاب چند ساعتی ست زمین را ترک کرده. شب از نیمه می گذرد. ماه انگار گر گرفته باشد. برافروخته تر از هر شب دیگری ست امشب. ماه بر آشفته اما دست و دلباز بر پهنه ی زمین مهتاب می پراکند. کوچه ی بن بست ما امشب سپید است. پلک هایم سنگین. انگار حریر سپیدی روی کوچه ها و بام‌ها کشیده باشند. بام‌ها امشب مانند عروسانِ به حجله نشسته ی این آبادی اند.

گهگاه پلک باز می‌کنم و حریصانه تصویری در ذهنم ثبت می کنم. پلک هایم دوباره بسته می شوند و گردی رویشان را می پوشاند.

در جدال پلک و مردمکهایم, الفاظی به زبانم می آید. گوش هایم اما نمی شنود. این لحظه توان تحلیل واژه ها را ندارند. واژه ها اما از ضمیر روانه می شوند. ناخوداگاهند. کلمه ها هر کدام به تنهایی شخص اند. شخصیت دارند. شخصیت می سازند و می پردازند. خلق می کنند و آشناها و بیگانگان از دلشان بیرون می آید. اشخاصی که انگار با عدم هوشیاریِ ذهن، بهرحال غائب اند. معلق با کلاه های فولادی سبزرنگشان، اسلحه شان نشانه رفته به سرم دورم چرخ می زنند. مثل  خوکچه هایی که در خواب دختری نوجوان گنجشک می شوند و دور خیالی می چرخند.

سکوت شب موذیانه همه جا رخنه کرده. مادرم خواب است. خواهر و برادرم به خواب رفته اند. هرکدام در حفره کوچکی دور این حیاط قدیمی. سکوت گوش هایم را پُر کرده. نگاهم را از قاب قدی پنجره اتاقم می گیرم و به خواب می روم. تک موجی سینه سکوت را می شکافد و پیش می آید. پَــــ .ـغ صدای برخورد موج و سکوت که با صدای شیون در هم گره میخورد و شب را می شکند. گوشهایم سوت می کشند.

و باز موج و انفجار. شیشه پنجره اتاقم پایین می آید. صدای نعره و شیون از هر سمت آبادی می آید. رشته ی مهتاب با آتش پاره شده زمین را می شکافد و سیاه می کند. من به رختخوابم چسبیده ام. گویی با آن یکی شده باشم. اندامم سفت شده اند. مثل یک مجسمه سنگی سنگین. نمی توانم دست و پاهایم را تکان دهم. نمی توانم دست و پاهایم را حس کنم. چشمهایم خیس شده اند. موهای ریخته کنار گوشم خیس. در تاریکی زیر پتو تنها چیزی که حس می کنم این رطوبت است. صدای تیربار شروع می شود.

صدای جیغ خواهرم از حیاط می آید. برادرم نعره می کشد. صدای شیون مادرم مرا تکان می دهد. پتو را به دندان می گیرم. جیغ خفه ای می کشم.

نمی شنوید می گن سربازها دارن میان تو آبادی! زنا تو اتاق بمونید.

بریم تو پستو، سرمه برو تو پستو. ترمه بیاااا

سعی می کنم بلند شوم. نمی توانم دست و پاهایم را تکان بدهم. این رختخواب، این پتو در این موقعیت تنها پناهگاه من هستند. مادر بی وقفه صدایم می زند. کاش مادرم و سرمه اینجا می آمدند. کاش اینبار هم سرمه از ترس می آمد و می خواست کنار من بخوابد. مثل تمام کودکی هایمان. مثل تمام آن شبها که هر چقدر می ترسیدیم، خانه امن ترین جای دنیا بود.

مادر دوباره شیون می کند. جیغ می کشد. “ترمه! … بیا اینجا” صدایش از پستوی اتاق کناری می آید. سرمه زیر صدای تیربار و جیغ زدنهای مادرم که من و برادرم را صدا می کند، شیون می کند. همینکه صدایشان را می شنوم، دلگرمم می کند. سرم را از بالش جدا می کنم. پتو را کنار می زنم. نگاهم به در چوبی و لرزان اتاقم می افتد. نیم خیز جلو می روم. دستم را به دستگیره نزدیک می کنم. صدای تیربار می آید. صدای لنگه در حیاط که به دیوار کوبیده می شود. صدای مادر و سرمه و برادرم ساکت می شود. بیگانه ای که به زبان دیگری حرف می زند، کلماتی نا آشنا را پشت سر هم از دهانش به همه جای خانه پرت می کند. کلماتی که انگار دست و پا دارند. خانه را دور می زنند و همه جا را اشغال می کنند.

صدای شلیک!

مادرم شیون می کند. سرمه جیغ می کشد و صدای نعره برادرم نمی آید.

بدنم به رعشه افتاده. کاش کنار مادرم بودم. کاش توانسته بودم زودتر خودم را بهشان برسانم. کاش صدای نعره برادرم بیاید. دوباره به رختخوابم می خزم. چمباتمه می زنم زیر پتو. در اتاقم از جا کنده می شود. پتو از رویم کشیده می شود.

سربازی با کلاه آهنی و پوتین های بزرگ سیاهش، در چارچوب در ایستاده. در تاریکی صورتش را نمی توانم ببینم. فقط لبخندش را می بینم. با دیدن من لبخند می زند. هر چه نزدیک تر می شود لبخندش بزرگتر می شود. دندانهای سفید بزرگش مشخص تر. کنار رختخوابم می ایستد. انگار یک برج لجنی بزرگ از گوشت و استخوان و آهن، از کنار مردابی بالا برود و روی دو پای پهن و بزرگ و سیاهش بایستد.

اسلحه ش را زمین می اندازد. دست به کمربندش می برد. صدای خنده ش در گوشم می پیچد. گوشم زنگ می زند. به چشمهایش نگاه می کنم. به چشمهایم نگاه می کند. در تاریکی سفیدی چشمش را می بینم. چشمهایم را می بندم. بازویم را چنگ می زند. زانو می زند. انگشتهایش را لابه لای موهایم گره می کند. چشمهایم را باز نمی کنم. صدای خرناسه اش را می شنوم. نفسهایش لاله گوشم را می سوزاند. نفسش بوی تعفن می دهد. نفس نمی کشم. نفسم را حبس می کنم.

درد شدیدی در شرمگاهم پیچیده از بالاتنه ام بالا می رود. زهر دردی ست. تیری انگار در رگهایم چرخیده به قلبم می زند. گوشه پلکم را باز می کنم. ماه را می بینم که سرخ شده. پنجره بدون شیشه عریان تر نور سرخ مهتاب را روی دیوارهای کوتاه کوچه نشان می دهد. شرم نمی کند این ماه امشب. دست از تابش نمیکشد با اینهمه آشفتگی ش. از سرشب انگار این اندوه سرخ در دلش بود. از کجا؟ کدام سرزمین؟ از کجا این اندوه دنبالش کرده بود؟ کشانده بودش بالاسر این آبادی، اینچنین برافروخته.

نعره هایم در خرناسه هایش می پیچد. در اصواتش که هر لحظه حیوانی تر می شوند. گُم و خفه خر خر می کند و خرناسه می کشد. با خرخر خوک و خرناسه خرس چیزهایی در گوشم می گوید و سرشانه هایم را به زمین فشار می دهد. گویی به دوران ماقبل تاریخی اش بازگشته. مچ دستهایم را با یک دست به زمین کوبیده, دست دیگرش را روی دهانم فشار می دهد. پاهایش را به زمین می کشد. با پوتین هایش زمین را می تراشد. انگار می خواهد در زمین فرور رویم. یکی شویم با این خاک مصیبت دیده. نمی دانم کی از تحمل وزن سنگینش خلاص خواهم شد. کی این همه درد می خواهد تمام شود. کاش همینجا دفن ام کند.

چیزی زیر شکمم احساس می کنم. انگار ماهی کوچکی در دلم شنا می کند و خودش را به شدت تکان می دهد. شکمم انگار هر لحظه بالاتر می آید. سرباز رفته و من با این درد تنها مانده ام. آبادی دوباره در سکوت مطلق خودش فرو رفته. انگار یکباره از آدم خالی شده باشد. صدایی از حیاط نمی آید. سرباز بالاخره از رختخوابم جدا شد. و رفت. کاش دوباره صدای مادرم را بشنوم. کاش بیاید. کاش بیاید و بگوید این درد چه بود؟ چه باید بکنم با این درد که هنوز رهایم نکرده؟ با این احساس جدید، این حس تازه در شکمم. کاش حالا در بسترم تنها نمی ماندم. مار کوچکی از حیاط به اتاقم می خزد. رشته سفیدی ست که تاریکی شب را می شکافد و پیش می آید. پاهایم را جمع می کنم. خودم را داخل پتو می پیچم. می خزد کنار رختخوابم. می خزد روی پتو. می خزد تا پایین پاهایم. از رختخوابم بیرون خزیده. کنار رختخوابم بی حرکت می ماند.

دهانم قفل شده. دست و پاهایم بی حس. باز به رختخوابم چسبیده ام. صدای آشنایی از حیاط می آید. سرم را از بالشتم بلند می کنم. مادرم خودش را سراسیمه به داخل اتاقم می اندازد. مار را از کنار رختخوابم برمی دارد و به حیاط پرت می کند. مار به چارچوب در می خورد. می خزد و در تاریکی فرو می رود. مادرم دست می اندازد تا پتو را از رویم کنار بزند. پتو را سفت می چسبم. نمی خواهم زیر پتو را ببیند. دوست ندارم پاهایم را ببیند. زیر این مهتاب سرخ، شکسته شدن نودخترگی م را. بلوغی را که نیامده تلخی تمام شدن سالهای کودکی ام را بمن چشاند. سرم را به سینه اش می فشارد. بی صدا اشک می ریزد.

سرباز دوباره به اتاقم برمی گردد. از شانه های مادرم می گیرد. می خواهد مادرم را کنار بزند. مادرم سرم را محکم در سینه ش نگه داشته. با هم به سمت در کشیده می شویم. درد عمیقی زیر شکمم می پیچد. دهانم را باز می کنم. داد می زنم. صدای خودم را انگار نمی شناسم. صدایم در شیون های مادرم می پیچد. از موهایم می گیرد و می کشد. من را از آغوش مادرم جدا می کند. از دستم گرفته. بدنم را روی زمین می کشاند. مادرم پیش می آید. با لگد پرتش میکند عقب. جسد برادرم را می بینم که خونین کنار حیاط افتاده. مادرم دوباره سمتم می آید تا من را از دست سرباز بیرون بکشد. دوباره با لگد پرتش می کند سمت دیوار. پاهایم یخ کرده اند. از کتف‌م می گیرد. سعی می کنم روی پاهایم بایستم.

ترمه, خودت را بپوشان …

دهان مادرم باز و بسته می شود. دستش را به سینه ش گرفته. باد شال سیاه بزرگی را که دورش پیچیده، بازی می دهد. به جنازه برادرم نگاه می کند. به من نگاه می کند. به سرمه، خواهر کوچکم که ده سال بیشتر ندارد. به سرمه که بلوغ نشده شاید بچگی اش را از دست بدهد. سربازی دستهای سرمه را از پشت با یک دست گرفته. مقابل در از چارچوب درآمده حیاط ایستاده اند. صدای مادرم در گوشم می پیچد.

ترمه، خودت را بپوشان …

دوست داشتم مانند بچگی هایم این جمله را از دهان مادرم بشنوم. زمانیکه با سرمه برای بازی به کوچه می دویدیم. مادرم داد میزد: ترمه، خودت را بپوشان. هوای این فصل سال دزده!

اصواتی که از دهان مادرم خارج می شوند دردی وصف نشدنی را شیون می کنند. حادثه ای را که تا بحال ندیده ایم که اینچنین به وصف و کلمه نمی آید. کوچه با مهتاب روشن شده. دیوارهای کاهگلی و کف کوچه نارنجی رنگند. ما را به سر کوچه هل می دهند. سعی می کنم با زبان خودم با سرباز حرف بزنم. حتما نمی فهمد که نگاهم نمی کند. دوباره سعی می کنم: « او را رها کنید. بچه ست هنوز. بالغ نشده! » به چشمهای سربازی که من را دنبال خودش می کشد نگاه می کنم. از تلاقی نگاهش با نگاهم خوادداری می کند. نمی دانم چه چیزی را نمی خواهد ببیند. چشم هایش منجمد بنظر می رسند. هیچ حالتی ندارند. انگار دیگر دریچه ذهن نیستند. بی تفاوت به اطراف نگاه می کند. سرم را برمی گردانم. در از لولا جدا شده معلق بین زمین و هوا مانده. سربازی با اسلحه بالاسر مادرم ایستاده. مادرم شیون می کند. سرباز اسلحه ش را سمت شیون های مادرم نشانه گرفته انگار. با هر شیون مادرم دستش می لرزد و پوتینش را روی زمین می ساید.

دوباره به چشمهایش نگاه می کنم. می خواهم ببینم با چه کسی برای اولین بار در بستر بوده ام. همیشه دوست داشتم از مادرم بشنوم. چیزی نمی گفت. حرمت مادر دختری حفظ می کرد. با دخترهای همسایه که عروس می شدند هم حق صحبت کردن نداشتم. نگفته بودند اینقدر سخت و دردناک است.نمی دانم سیزده سالگی زهر دردش مثل پانزده سالگی ست یا نه. زهرا دختر همسایه کناری مان پانزده سالگی عروس شد. زنان همسایه گفتند پانزده ش می گذشت سن حجله ش می گذشت. بعد از آن هم دیگر نتوانستیم با زهرا بازی کنیم و یا که همکلام شویم.

به چشمهایم نگاه نمی کند. از دستهایم گرفته من را دنبال خودش می کشد. از کوچه بیرون می رویم. سرش را برمی گرداند و نیم نگاهی به داخل کوچه می اندازد. لحظه ای نگاهش با نگاهم تلاقی میکند. مچ دستم را نرم تر می گیرد. آهسته تر من را دنبال خودش می کشاند. قدری از ترس ام کم می شود.

سرمه دستش را از دست سرباز می کشد. بازویم را می چسبد.

ترمه! آستین پیراهن ت کنده شده

متوجه می شوم آستین پیراهنم کنده شده. سوز سردی در پاهایم می پیچد و از اندامم بالا می رود. سوز سرمای عجیب و بی موقعی ست این وقت سال. تابستان هنوز تمام نشده ست. سرشانه هایم می لرزند. دستهایم می لرزند. دستم را محکمتر می گیرید. سرمه از بازویم چسبیده، اشک می ریزد و تمام بدنش می لرزد.

درختهای میدان آبادی سرشان قطع شده ست. تنه لخت بالا رفته شان یکدست سیاه. دیوارهای باغ بزرگ عبیر، کدخدای ده، ریخته. نیمی از آبادی سرجایش نیست. سربازها از هر کوچه باغ جنازه چند مرد و جسم نیمه جان چند زن را دنبالشان می کشانند. از کنار دیوار ریخته باغ عبیر رد می شویم. جنازه اش را می بینم که بین درختان سوخته و بی سر باغش افتاده. چشمهایش باز مانده اند رو به میدان. مهتاب امشب عجیب همه چیز را روشن کرده ست. ماه این آبادی اینقدر افشاگر نبود.

از کنار اجساد مردان آبادی رد می شویم. سرمه بازویم را محکم چسبیده. انگار داریم از آبادی بیرون می رویم. هیچ چیز مانند چند ساعت پیش نیست. انگار موجی همه چیز را با خودش برده باشد. انگار یک موج بلند آبادی را برده باشد زیر سونامی. دریایی خاموش گویا کنار هر آبادی خوابیده باشد در این منطقه. یکی پس دیگری با خودش می برد.

سوز سرما امشب تا مغز استخوان را می لرزاند. به باغ نیم سوخته ای می رسیم. به دیوار نیم ریخته ش تکیه می دهم. تمام تنم می لرزد. برمی گردد نگاهم می کند. کت لباس فرم ش را در می آورد و می اندازد روی شانه هایم. سرمه را بغل می کنم.

سرباز دیگری از پشت به شانه مان می زند. جلوتر می رویم. هدایتمان می کنم به داخل باغ. چند تای دیگر از دختران آبادی اینجا هستند. پای درختی نزدیک به چاه عمیق کنج باغ نشسته اند. اشک می ریزند.

جلوتر می رویم. پای درخت کناری، نزدیکشان می نشینیم. همدیگر را نگاه می کنیم. کسی اما دهانش به حرف زدن باز نمی شود. سربازها دارند پای دیوار ریخته باغ، آتش درست می کنند. چوبها و شاخه های کنده شده را جمع می کنند. به آسمان نگاه می کنم. به ماه که هنوز همانقدر برافروخته ست. نمی خواهد پایین بیاید. خورشید طلوع کند. کمی گرم مان شود.

بوی چوب سوخته و آتش در دماغم می پیچد. پلکهایم سنگین می شوند. بوی سیب به مشامم می رسد. بوی سیب سوخته. سیبهایی که از درخت ها پایین افتاده اند. سربازها سیبها را جمع کردند داخل آتش می اندازند. چشمهایم را می بندم. نفس عمیقی می کشم.

بو نکشید! شیمیایی ، شیمیایی زدند.

شالش را می گیرد جلوی دهانم. من را با خود به داخل خانه می برد. برادر زهرا داد می زند: سر باغات شیمیایی انداختند. هواپیمای جنگنده شان را می بینیم که آبادی را دور می زند. از بالای سرمان رد می شود و در خورشید سرخ غروب محو می شود.

بوی سیب! شیمیایی هاشان بوی سیب می دهد لاکردار. بوی سیب شنیدید نفس نکشید.

عبیر این را می گوید. چفیه با آب جوی میان کوچه خیس می کند و می پیچد دور دهانش. می رود سمت باغاتش. مردهای دیگه جلویش را می گیرند. مادرم ما را به داخل خانه می برد. برادرم می گوید: « ارتش زمینی شان فقط سه کیلومتر با اینجا فاصله داره. باید آبادی را ترک کنیم.» مادرم می گوید: « پایتان را از درخانه بیرون نمی گذارید. همینجا بمانید برم آرد گیر بیارم».

سوز سرما بیشتر شده. سربازها مست دور آتش می‌گردند. یکی شان پای آتش افتاده خوابش می برد. بقیه شان کنارش می نشینند. نشسته چرت می زنند. یکی شان بی هوا بلند بلند می خندد و بقیه چرتشان پاره می شود. به هم لگد می زنند. از خنده ریسه می روند. یکی شان کنار آتش بالا می آورد. بقیه می خندند. یکی شان سرش را برمی گرداند و به ما نگاه می کند. چیزی می گوید. بقیه باز از خنده ریسه می روند.

دردی دوباره در شکمم می پیچد. با سرمه زیر کت جمع می شویم. یکی از سربازها به زحمت رو پا می ایستد. آواز می خواند به زبان خودش. تلو تلو می خورد. چیزی می گوید. بقیه می خندند. تلو تلو خوران سمت ما می آید. چیزی می گوید. بقیه ریسه می روند. همه ما بهم می چسبیم. درد انگار خنجری دست گرفته به شکمم خنجر می زند. تمام تنم تیر می کشد. سرمای زمین به تن مان نشسته. پاهایمان سر شده اند. آسمان انگار نمی خواهد رو به روشن شدن برود.

تلو تلو خوران سمت ما می آید. بالای سرمان می ایستد. به شانه های تک تک مان می زند. جیغ می زنیم. می خندند. بقیه از خنده ریسه می روند. مقابلم خم می شود. گوشه ی کتم را می گیرد و چیزی می گوید. بقیه سربازها سربازی را که کتش را روی دوشم انداخت، هووو می کنند. باز چیزی می گوید. بقیه می خندند. سربازی که کتش روی دوشم است اسلحه اش را برمی دارد. بلند می شود و رو به آسمان شلیک می کند. بقیه سربازها از باغ بیرون می روند.

با تفنگ می آید بالای سرمان می ایستد. به اطراف نگاه می کند. یکی از سربازان داخل باغ می آید و چیزی می گوید. تفنگ را سمتش نشانه می گیرد. پیش پایش شلیک می کند. سرباز از باغ بیرون می رود. پلکهایم باز سنگین می شوند. بالای سرمان ایستاده نگهبانی می دهد. پلکهایم را نمی توانم باز نگه دارد. خوابم می برد.

یک دسته اسب سیاه از کنار باغ رد می شوند. یکی شان ایستاده نگاهم می کند. یک چشمش قرمز است. انگار اشک ریخته باشد. قطرات اشک کنار چشمش خشک شده باشد. نور سرخ مهتاب روی صورتش می تابد. یک قطره اشک از گونه اش پایین می آید. رد اشک سرخ روی صورت سیاهش می درخشد.

از چاه کنج باغ صدای شیون می آید. اسب نزدیک تر می آید. پیش پایش با اسلحه شلیک می شود. پلکهایم باز می شود. صدای خرناسه ای در گوشم می پیچد. سربازی که بالای سرمان نگهبانی می داد از بازوی سرمه چسبیده. سرمه را سمت چاه می کشد. زانویش را روی سینه سرمه می گذارد. از پشت پیراهنش را می چسبم. کنارم میزند. سرمه جیغ می کشد. بقیه دخترها در خود جمع شده اند. اشک می ریزند. با آرنج به سینه ام می زنم. زمین می افتم. دوباره بلند می شوم و از پیراهنش می گیرم. یقه پیراهنش را چنگ می زنم. پشت گردنش خون می افتد. سرش را برمی گرداند. نعره می‌زند.

یک دسته زنجیر کنار چاه افتاده. یک خنجر کوچک بین شان می درخشد زیر نور مهتاب. روی زنجیرها می پرم. خنجر را برمی دارم. پشتش فرو می کنم.

فرات انگار یک رشته آب به اینجا فرستاده ست. از کنار صورتم رود باریکی رد می شود. چشمهایم را باز می کنم. سپیده زده. هوا دارد کم کم روشن می شود. دختر بچه ای از کنار رود می دود. بمن نگاه می‌کند. باد در موهای خرمایی اش می پیچد. لبخند می زند. آوازی را زیر لب زمزمه می کند. صدایش آشناست. با دست سعی می کند باد را بگیرد. بمن نگاه می کند. می دود و زیر لب یک جمله را تکرار می کند: « ماه که سرخ شود دختری خنجر دست می گیرد».

زنجیری از بین موهای خرمایی اش پایین می افتد. به پایش می گیرد. زمین می افتد. پاهایش زخم می شوند. پیراهن بلند و نخی اش پاره. اشک می ریزد. یک اسب سیاه نزدیکش می آید. سرش را خم می کند. صورتش را به صورت دختربچه می کشد. بلند می شود. پشت اسب می پرد. دور می شوند.

کنار اتاقکی، کنج یک باغ بهوش می آیم. مادرم کنار بسترم نشسته. با لباس نظامی. سرمه سرش را روی زانویش گذاشته. مادر موهایش را می بافد. به دستهایم نگاه میکنم که تمیز شده اند و خونی نیستند. به آسمان که حسابی روشن شده ست. نیم خیز می شوم. یک دست لباس نظامی کنار رختخوابم است. پتو را کنار می زنم. دست می اندازم لباس ها را بر می دارم.

 

دی ماه هزار و سیصد و نود و دو

#سارا_اسماعیلی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست − پنج =